Saturday, May 9, 2009

شاید واسه همه هیچی نباشی ولی واسه میلاد همه ی دنیاشی

یادته شبایی که هستی با مهروبونیاش ریز ریز درونمو آب میکرد،پای برگه های سفیدی که شاید کسی از عظمت دردی که درونش موج میزد خبر نداشت ،من بودم که به تو پناه میاوردم،و تو بودی که نجاتم میدادی،میدونی که تو این یک سال شدی بهترین دوستم،دوستی که حالا حالا ها از دستش نمیدم،شایدم یه روز بردمت روی یه هاست خصوصی،تا واسه خودت صاحبخونه بشیو منت این بلاگ دات کام عوضی رو که هر بار سرت یه فیلمی بازی میکنه رو نکشی…تولد یک سالگیت مبارک عزیزترین.

پارسال خیلی دوست داشتم که زود تر خلقت میکردم،اما چند ماه صبر کردم تا بیست اردیبهشت بیاد بعد دستمو از رو چشمات بردارم که دنیا رو ببینی.چون هم زاد روز تولد یه فرشته لایق توست.

 پ ی ن و ش ت

 

- الان اینو گوش دادم.

- کامنت دونی این پست بسته ست.

 

 

 

Posted by ميلاد at 20:20:27 | Permalink | No Comments »

Friday, May 8, 2009

اولین شب آرامش

میدونی ! هوای خوبیه،خودمم سر حالم،طبق معمول دارم از دیوار راست میکشم بالا،کنکور ارشدم که زدیم تو سرشو با خیال راحت دارم  اومدیم نشستیم ده بی سی چهل میندازیم که یکی از کتابایی که همینجوری و از سر رفع تکلیف از نمایشگاه کتاب خریدیم  ،انتخاب کنیمو بخونیم.

الان من دوم شخص مفردم یا اول شخص جمع؟

Posted by ميلاد at 18:40:42 | Permalink | Comments (1) »

Thursday, April 23, 2009

رکورد میزنم در حد بوندس لیگا

یک - یعنی عادل فردوسی پور و دارو دستش برن جلو بوق بزنن،از اول فروردین تا ساعت یک امشب یازده هزار و خورده ای اس ام اس گرفتم،اونم تو یک ماه،به جان خودم. .حالا الان تو مود عشق و عاشقیمو نمیتونم رو این قضیه زیاد مانور بدمو این جور مسائل.البته افتخار ده هزارمین اس ام اس واسه خانوم الف خدا بیامرز ثبت شد.حیف که زدیم به تیپ و یه جای همدیگه و الا میتونست خودشو الان در این افتخار بزرگ سهیم بدونه.البته میتونه بره فرداها پز بده با یه پسره دوس بوده که ماهی ده هزار تا اس ام اس میگرفته. البته از این یک ماه هشت روزی هم که نبودمو گوشیم خاموش بودو حساب نکردم،اونم روی گل عادل جان،سگ خورد.

دو –والا قضیه مود عشق و عاشقی ای که این لحظه تو شریانهای قلب جریان داره اینه که الان فیلم محیا رو دیدمو یه جورایی احساساتم زده بالا،به جان خودم یک فیلمی بود آه،یعنی بالیودو با خاک یکسان کرده بود.طرف رفت عاشق دختر یه مورده شوره شد،دختره هم شرط کرد اگه هفت تا مرده بشوره زنش میشه.حالا این فیلمرو که دیدم یه جورایی یاد زندگی خودم افتادم.منم تا حالا ده بار عاشق شدم،هر ده معشوقه هامم یا کاملا رشتی بودن یا یه رگه رشتی داشتن.یعنی یه جورایی طلسم شدم،احتمالا دختر بعدی ای که باز عاشقش میشم رشتی باشه واسه همین برای اثبات عشقم میخوام برم هفت رو تو فاضلابای با صفای رشت شنا کنم.به جان نینا اگه دروغ بگم.

 سه – یه چند روزیه دختر زده شدم.والا قضیه از این قراره اون روز تو ماشین لم داده بودم که یه دافه(استیل خدا)اومد زد به شیشه که آقا درمانگاه کجاست ،یعنی موقعیتم بهش یه جوری بود که صورتشو از پایین داشتم میدیدم،همین جوری که نیگاش کردم دیدم یکی از سوراخای دماغش مملو از محتویات سبز رنگه.آخه یکی نیس بگه شما دخترا که اندازه یه یه آرایشگاه تو کیفتون وسایل بهداشتی آرایشی هست،خوب هر از چند گاهی آینتو از کیف در بیار یه نیگا به صورتت بنداز اصلا این کارم نکردی لا اقل چند دقیقه یه بار، انگشت بکن تو دماغت هم تفریحه هم خستگیت در میاد هم اینکه آبرو خودتو هم جنساتو نمیبری.به جات خودم تا دو ساعت فقط تف میکردم.

Posted by ميلاد at 21:51:36 | Permalink | Comments (7)

Sunday, April 19, 2009

شب بخیر

فقط چشماتو دوس داشته باشم،تنت نحیف و کوچیک باشه،صدات مث بچه ها باشه…بعد بهت میگم مگه میشه دوست نداشته باشم،حتی اگه اینا و اونا نخوان،من میخوامت،اونا هم اگه از چشمای من نیگات کنن،حست میکنن، از تمومه تن دخترونت دستاتو میخوام،بوسیدن و بوئیدنتو.همه اینا همه ی گناهامو میشوره،فقط این آلوده تنو با صدای قلبت غسل بده. تو رو خدا تو مراقب باش کارمون به گناه نکشه،دارم بد جوری به خودم میبازم.

وقتی به هیچی دیگه اعتقاد نداشتی،وقتی آسمون واست جز یه آسمون نباشه،وقتی ایمانت نباشه،اگه خوب و راضی باشی،باید از کی تشکر کنی؟

اگه مرد بودن ،واسه گریه کردن مانعی نیست،دلم گریه میخواد،نه واسه خودم،واسه اون دختره که تو لوازم تحریری کار میکنه،واسه اون بچه که کفشاشو پینه کرده بود،واسه ماهان که جز من گه اخلاق کسی رو نداره .

منابع تموم شد،تستا رو هم درو کردم،خونه نشین شدم،نه ورزشی نه پیاده روی ای.خدا نکنه چیزی بشه عادت،حتی اگه زندونم باشی ،دیگه به در و دیواراش عادت میکنم و نمیتونی ازش دل بکنی…

نزدیکای صبح که میشه،چراغو خاموش میکنم،سوژه واسه خیال زیاده، همون فکرایی که گفتنش تابو شده.صدای پچ پچ اگه اومد،فک نکنی رفتم زیر پتو دارم تلفنی با کسی حرف میزنم،نه به خدا،دوره ی این کارا گذشته،دارم جمله هایی که رفته تو نا خوداگاهم رو میکشم بیرون. انگار این ناز کشیدنا شده رنگ و لعاب پازلی که هر تیکش هزار ترک داره.

خواب نمیبینم،بعد از دو سال،دیگه خواب نمیبینم،این یعنی روح و روانم به آرامش رسیده.این یعنی خوبم.یعنی دوباره عاشق زندگیم.

اگه بعضی موقع گلایه ای میکنم اگه بعضی موقع ها از خاطراتم تب میکنم،گله ای نیست.

این نوشته یکصدمین پست این وبلاگ بود،

یه کوچولو دلم گرفته ،هیچی نیست ،احتمالا خوابم میاد،شب بخیر.

پ ی ن و ش ت

·        این نوشته هیچ گونه مخاطبی نداشت

Posted by ميلاد at 23:16:34 | Permalink | Comments (8)

Thursday, April 2, 2009

پاریس

هواپیما به آسمان شبانه ی پاریس که میرسد ایفل مثل زنی صکثی در چشمهان هیزش میدرخشد.در سالن فرودگاه وقتی چمدانش را روی سرامیک های سیقل داده میکشد،هراسان در میان آن همه همهمه دنبال خلبان ایرانی و دخترش که در نقطه ای گنگ ایستاده اند میگردد.

به شهر عاشقان خوش آمدی،با دیدنشان همه ترس غریبی ناگهان فرو میریزد.حالا میتواند با اشتیاق فراوان گوشه به گوشه منظره های در تیرس نگاهش را کاوش کند.فرودگاه شاردوگل به زیبایی همه ی نادیده هایی ست که به زودی خواهد دید.

مرسدس بنز لوکسی که با چرم های سفیدش روح را ارض ا میکند در کنار آن همه شکوه اطراف هیچ است.درون ماشین و در حاشیه ی مسیر ذوق آن همه نور خستگی را تن خسته اش دور میکند .حیا را از خود میراند تا پر از شور، هیچ جا را از قلم نگاه نندازد،پاریس در نور است انگار جشن زایش بهار اینجا با شعبده ی نور جانی دگر گرفته

اواسط یک کوچه ماشین به سمت دری بزرگ میپیچد،هنوز هم حس غریبگی را دارد، اما اینبار بیشتر، ناگاهان زنی کشیده ، میان سال  و زیبا در آستانه در ظاهر میشود،به طرفش میرود تا دستان شرمسارش را در دستان زن برای سلامی گرم قرار دهد ،اما زن او را به آغوش میکشد و گونه اش را میبوسد،استقبالش بوی گریه میدهد ،زن با گریه میگوید بوی او را میدهی انگار دوباره زنده شده.

داخل خانه،همچون موزه ای زیبا پر است از گنجینه هایی که حس ناب سلیقه ی صاحب خانه را به نمایش میگذارد،اما از همه مهمتر بویی ست که در فضا پیچیده،بوی غذاهای یک کدبانوی شمالی عریان تر از همه ی خانه هایی است که تا به امروز بدان پا گذاشته.

شب اما سخت میگذرد،شنیدن خاطره ها هیچ گاه برایش جالب نیست،حتی در پاریس،صاحبخانه این را  به حساب خستگی سفر میگذارد و او را به اتاق آرامش بخشی که برایش تهیه دیده اند راهنمایی میکند و او را در اتاقش تنها میگذارد،حس دیدن کوچه های پاریس او را به سمت پنجره میکشاند،گرچه سرد است اما دوست دارد پنجره را باز کند و در هوایی بیگانه نفسی مکتشفانه به وجودش تقدیم کند.

صبح زود تر از همه بر میخیزد،گرمکنش را میپوشد و با شجاعت هر چه تمام به کوچه میرود تا به رسم هر صبح پیاده روی کند،گرچه میداند راه غریب است اما تحملی ندارد و دوست دارد شه وت دیدن پاریس را هرچه زود تر ار ض ا کند.

ساعت نه با دخترک و خواهرش برنامه ی روزشان را میچینند،دیدار از ایفل راس همه ی برنامه هاست.

ایفل به شکوه اسمش ،حتی فراتر، به عضمت عصر تمدنی خیره کننده ،ایستاده و سلام میکند، اینجا شاخ زمین است،که بر رگ جاری رود سن سایه انداخته.

کلیسای نوتردام،یاداور آن گوژپشت کذایی،معرکه معماری ،قلبش را چیره میکند،دوربینش همین ابتدای کار،دویست عکس از ایفل و این کلیسا شکار کرده،گویی که به او فرصت عکاسی از بهشت را داده اند.

فردا را نیز با  دیدار از موزه ی لوور،هرم شیشه ای پسا مدرنش ، عمارت انولید ، کاخ ورسای دوست داشتتی،،ادامه میدهد

اما روز سوم روز دیگری است،تجربه خوردن قهوه در کنار رو سن،در آن هوای یخ زده،در کنار دخترک که در غیاب خواهرش یک سوال مهم دارد،وجودش را از خاطره ها  تب زده میکند.

دخترک :…؟

به دخترک نگاه میکند، اما حواسش جایی ست آن ور تر،بسیار دور تر، پس از سه ماه از آخرین دیدار.یادش رفته بود که کسی را دوست داشته ،برای اولین بار برای یک غریبه پرده از آن چه گذشت بر میدارد،ساعت ها حرف میزند،گاهی هیجان زده و گاهی بیمار،در طول مسیر،در طول سنگفرش ها،میان مترو،دورن تاکسی،و تا خانه،همه  و همه به گفتن رویا ها و کابوس هایی که بر او گذشته میگذرد.وقتی که تمام ناگفته ها تمام میشود،دخترک دستانش را از پالتوی لیمویی اش در می آورد و دستان او را میگیرد و به آرمی میگوید…

فردایش دخترک رنگ دیگری است،سرخ و دگرگون.برنامه را میچیند،خواهر را ملتمسانه از همراهی منصرف میکند،مقصد شانزه لیزه است، خیابانی برای همه ی راه رفتن ها،و جایی برای هم قدم شدن با رویا ها.نزدیک غروب به دعوت دخترک به دیدن طاق پیروزی میروند،و در حاشیه اش عکسی دو نفره میگیرند،عکسی که به اشتباه از روی دوربین پاک شد،اما تصویرش در ذهن تا ابد حک شده باقی خواهد ماند.

اما  آخرین تصویری که از دخترک قرار ماند به یادگار بماند،چهارشنبه ی ابری ای بود که با دخترک در کافه فلور از آرزوهایشان میگفتند،آسمان ابری بود ولی نبارید …

امشب در خانه،دور تر از پاریس،تصمیم گرفت که به دخترک فکر نکند ، فراموشش کند،دخترکی که از پاریس هم زیبا تر و  اغوا کننده ترین دختریست که دیده و خواهد دید. از جنون فاصله، تجربه هایش برایش کافیست.

پ ی ن و ش ت

یک –  اول از همه بی نهایت ممنون بابت همه ی تبریک های عید،از سوی دوستان.متاسفانه اشتباها پست قبل همراه با کامنت هاش پاک شد.خیلی شرمنده به خدا

دوم-یه سو تفاهم از سوی برخی از دوستان در مورده پست محذوف  صورت گرفته.البته مقصر خودمم که با ناشی گری در نوشتن،شما رو به خطا بردم، من مادرمو در حد پرستش دوست دارم،چون علاوه بر اینکه مادرمه ،بهترین دوستمم هست،فقط اینو باید بگم که مادرم به یکی از رفتار های من حساسه،حالا اون رفتار چیه؟بماند دیگه،گرچه میشه حدس زد

سه- تا بیست اردیبهشت نیستم،به خاطر کنکور ارشد آزاد،بعدش گالری نینا و نمایشگاه کتاب .واسه همین تا حوالی بیست و سوم اینترنت عملا تعطیل.یعنی نمیتونم سر بزنم،البته اگه اعتیاد به خوندن وبلاگ دوستان اجازه بده

چهار – کامنت دونی این پست هم غیر فعاله  ،علتش هم تو ی پینوشت شماره سه ذکر شد.

پنج- فیلم  کتاب خوان رو از دست ندید،اسم غیر جذابش گولتون نزنه،چون فیلم شاهکاره

شش – امشب با این موزیک شب غم انگیزی اما دوست داشتنی ای شد.

 هفت - نمیدونم چرا اما تو بهار و تابستون اصلا دپ نمیزنم،خوشحالم و یه خورده…پس مرگ بر پاییز و زمستون.

هشت – خودم که میدونم خیلی محافظه کارانه مینویسم.مجبور هم نیستم اما…

 

Posted by ميلاد at 21:28:44 | Permalink | Comments Off

Tuesday, March 17, 2009

استراق سمع در روز چهارشنبه سوری

زن:به قالیشویی زنگ زدم گفت دیگه هیچ قالی ای رو برای شستشو قبول نمیکنیم

آقاشون:عیب نداره عیال، خودم میام تو حیاط میشورمشون

زن:نه عزیزم،حیفه، کمرت داغون میشه،باهاش حسابی کار داریم تو عید،میخوایم سیزده روز حالشو ببریم،بمونه بعد از عید میدیم بیان ببرن بشرونش

پ ی ن و ش ت

-         چهار شنیه سوری دوست داشتنی تموم شد،بازم دختر خاله ه یه ملتو با نارنجکاش دچار ادرار ناگهانی کرد. از بچگی یه رگه توحش  تو وجودش داشت.بهم  میگه آدم حسابی و +،فک کن خودش چیه که منو مودب میدونه.

Posted by ميلاد at 22:34:26 | Permalink | Comments (5)

Saturday, March 14, 2009

آنگاه که غرور کسی را له می کنی

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟

پ ی ن و ش ت

هیچیمون به آدما نرفته،شوکولات که میخوریم دز افسردگیمون میزنه بالا و دلمون میگیره

خیلی در گیرم وقت اضافه تان را به قیمت مناسب و کارشناسی،بالای قیمیت بازار نقدا خریداریم

یکسری از نوشته های این وبلاگ حذف شد به خدا خریته محضه آدرس ویلاگتو به کسایی که میشناسنت بدی پشیمونم مثل س گ.

Posted by ميلاد at 22:49:54 | Permalink | Comments (16)

Wednesday, March 11, 2009

کوفت مینویسم

دم عید که میشه هر نشریه ای ،روزنامه ای ،خز نامه ای ،اصلا هر کوفتی که شما فک کنین واسه خودش ویژه نامه میده بیرون دیگه بلاگستان فارسی هم از این امر مثتثنی نیست،به هر حال ما به این چهار تا خواننده ای که داریم مدیونیم و نمیتونیم بیخیالشون بشم پس واسه همین بهشون قول میدیم که کامینگ سون یک ویژه نامه بنویسیم تا جمیع مصیبتای سال 78 رو که بر سر مبارکمون اومده رو به سمع و نظرشون برسونیم

پ ی ن و ش ت

-نانا جان بیخیال اینجا شو برو بشین درستو بخون ،خودم به موقعش همه چیز رو خدمتتون عرض میکنم.آفرین

Posted by ميلاد at 16:39:10 | Permalink | Comments (2)

Thursday, March 5, 2009

خبری در راه است

بعضی موقع خدا زود تر از اونی که فک کنی تورو به آرزوت میرسونه چهارده ساعت دیگه بهترین خبر دنیا رو با یک اس ام اس بهم میدی.ساعت شش صبحه اما درجه هیجانم خیلی زده بالا…منتظرم ثانیه به ثانیه


بعد نوشت:

به دستور ل ن گ دراز عزیز عکس کایرا ناتالی تو پست قبلی تعویض شد . توضیح آنکه عکس جدید کایرا رو تو اتاق خودم ازش گرفتم

Posted by ميلاد at 02:10:40 | Permalink | Comments (4)

Tuesday, February 24, 2009

چگونه چهار روز تعطیلیمان به خاطر وسایل پیشگیری خراب شد؟


 

بچه که بودیم تعطیل که میشد لا اقل میرفتیم چتر میشدیم خونه ی خالهه،اما الان که از پنج تا پسر خاله دختر خاله فقط یه دختر خاله مونده که خدا میدونه اونم چقد نونوره و به هیچ وجه نمیشه باهاش کنار اومد، تعطیلی یعنی مصیبت،یعنی پی پی گوسفند بخورم از خونه دربیام بیرون،همون میشینم خونه و برای مسببین تعطیلات فحش خیرات میکنم.

نمیدونم دوران مامان بزرگه ما هم از این وسایل پیشگیری بوده؟اگه نبوده چرا ما از داره دنیا همش یه خاله باید داشته باشیم؟

فک کن یه هفت هشت تا خاله و دایی داشتم،بعد مثلا ایناهم یه دو جین بچه داشتن، دیگه اونوقت کی حوصله م سر میرفت یعنی اگه هر روزه هفته هم اگه خونه یکیشون میرفتم،باز وقت کم میاوردمو نمیتونستم به همشون سر بزنم،مثلا این یکی خاله ششمیم ناراحت میشد که چرا خونه اون دایی سومیم رفتم دو شب موندم ولی به اینا حتی یه تیلفونه خشک و خالی هم نزدم

خدا رو چه دیدی شاید یه دختر خاله ای ،دختر دایی ای هم این وسط پیدا میشد که من عاشقش بشم بعد هی به بهانه هایه مختلف برم خونشون، اونقد که پشت سرم حرف در بیارن یا هر موقع من میرفتم درو روم باز نمیکردن.بعد من به زور دخترشونو میگرفتم بعد به خاطر ازدواج فامیلی بچمون عقب مونده در میومد،بعد همه میگفتن بچهه به باباش رفته

البته چون دوره زمونه یه گرونیه و تورمه و رکوده و این حرفا ،قطعا اگه هفت هشت تا خاله و دایی داشتم دیگه نمیتونستیم واسشون سفره رنگین بچینیم و هر دفعه که یکیشون میومد خونمون وسعمون نمی رسید براشون شام از بیرون بخریم،واسه همین مجبور بودیم جلشون تخم مرغ آب پز بذاریم با چند تا سیب و خیار گندیده واسه بعد شام.که این اصلا با روحیاته مهمان نوازانه من جور در نمیمود ولی خوب اینجا خونه خاله یا عمشونه ،انتظار دارن،نمیشه که دعوتشون نکنیم

این دختره هم گیر داده بود که این چهار روز تعطیلیه داره با هم کلاسیاش میره کرمان  منم باهاشون برم.فک کن مردم همه تعطیلاتشون پا میشن میرن آنتالیایی گوایی بعد من بکوبم برم دل کویر شانسم که نداریم زلزله میاد تو دل کویر دفن میشیم.حالا مرگش به درک اینکه با چهار تا بچه دماغویه پزشکی پاشی بری مسافرت،خیلی فاجعه است،اونم چهار تا دختر اذب؛خوب البته امروز به این نتیجه رسیدم عجب خریتی کردم که نرفتم،حد اقلش این بود که همراهشون یه آدم حسابی پیدا میشد که باهاش عکس بگیرن.ای پشیمونم که نرفتم،آی پشیمونم.فک کن اگه میرفتم لا اقل این دوست نینا که الان اصلا اسمش در خاطرم نیست(سحر)میتونست سر صحبتو باهام باز کنه و تو ای چهار روز تورم کنه.

اصلا حالا که بحث به اینجا رسید باید اعتراف کنم اینقد امشب دلم میخواست یکی بود که با هام حرف میزد حتی در حد دو کلمه ولی هیچکی نبود که همه رفته بودن مسافرت، آی امشب دلتنگ بودم،آی دلتنگ بودم،همین باعث شد افکار منفی بیاد تو سرمو از خدا رو به خاطره  … .

Posted by ميلاد at 23:51:56 | Permalink | Comments (13)