ماهی ها در خاک میمرند

پیداش کردیم،اوین بود،اما همین دیشب که ذهنم آروم گرفته بودو داشتم از پشت دیوار اوین نبض اون همه آدمو نگران و خشمگینو میگرفتم،پریشون بودم،نمیدونم این دل مردگی چی میخواد،اما هر که هست تمومی نداره،انگارفرادی همون شب که هیچ وقت صبح نشد،مدفون خاک سردی شدم که رگه های فریاد و خون داره پیوسته میلرزونتش…
میدونی این روزا یه مرض بدی گرفتم،وقتی که نوبت اخبار این طرف میرسه زل میزنم تو صفحه ی پر ریای تلوزیونو از همه توهین وتحقیری که نثارمون میکنن زجر میکشمو لذت میبرم…
هیچ وقت یادم نمیره اون شبو..خودمو باخته بودم..اما همه امیدوار بودن..آیلین میگفت امیدوار باش..دختر خاله ها و پسر خاله هام امیدوار بودن..تو به چی فک میکردی..
اون شبی که پسر خالمو گرفتن..همون شبی که فیلم پرواز ندا رو از سی ان ان دیدم…خیلی گریه کردم…انگار یادم رفته بود که یکی از شبای زمستون برای فرار از همه رنجی که کشیده بودم مثل ماهی های تو خاک افتاده برای ذره ای اشک دستو پا میزدم…اما نتونستنم…
باورم کن… قلبم شکسته نه از این ماجرا و نه از اون حادثه..از وجودی که خسته منتظر آغوشی برای فراموشیست…


