Saturday, June 27, 2009

ماهی ها در خاک میمرند


پیداش کردیم،اوین بود،اما همین دیشب که ذهنم آروم گرفته بودو داشتم از پشت دیوار اوین نبض اون همه آدمو نگران و خشمگینو میگرفتم،پریشون بودم،نمیدونم این دل مردگی چی میخواد،اما هر که هست تمومی نداره،انگارفرادی همون شب که هیچ وقت صبح نشد،مدفون خاک سردی شدم که رگه های فریاد و خون داره پیوسته میلرزونتش…


میدونی این روزا یه مرض بدی گرفتم،وقتی که نوبت اخبار این طرف میرسه زل میزنم تو صفحه ی پر ریای تلوزیونو از همه توهین وتحقیری که نثارمون میکنن زجر میکشمو لذت میبرم…

هیچ وقت یادم نمیره اون شبو..خودمو باخته بودم..اما همه امیدوار بودن..آیلین میگفت امیدوار باش..دختر خاله ها و پسر خاله هام امیدوار بودن..تو به چی فک میکردی..

اون شبی که پسر خالمو گرفتن..همون شبی که فیلم پرواز ندا رو از سی ان ان دیدم…خیلی گریه کردم…انگار یادم رفته بود که یکی از شبای زمستون برای فرار از همه رنجی که کشیده بودم مثل ماهی های تو خاک افتاده برای ذره ای اشک دستو پا میزدم…اما نتونستنم…

باورم کن… قلبم شکسته نه از این ماجرا و نه از اون حادثه..از وجودی که خسته منتظر آغوشی برای فراموشیست…

Posted by ميلاد at 12:53:16 | Permalink | Comments (10)

Tuesday, June 23, 2009

من از موریانه می ترسم که بغضش سرد و پنهونه


پنج روزه پیش پسر خالمو تو خیابون انقلاب گرفتن هنوزم معلوم نیست کجا بردنش..همه چیر بدتر از اونیه که بشه تصور کرد …چند روزی میرم رامسر…خسته ام


Posted by ميلاد at 21:30:40 | Permalink | Comments (7)

Sunday, June 21, 2009

خفته در خون آب غم ایران من

به احترام ندا و همه ی اشکهایی که تمامی ندارد

 

 

تو را به جان عزیزت اینطور نگاهم نکن . نگاهت آتشم میزند . نفسم را میگیری ، خفه میشوم . نگاهم نکن .

نگاهت تمام زندگی ام را به آتش میکشد عزیز .خدایا کجایی پس ؟ چرا هر وقت نیازت داریم ناپدید میشوی؟ مگر نه اینکه میگفتی رحمان و رحیمم ، مگر نمی گفتی یار مظلومان ودشمن ستمگرانم ؟ چرا وقت نیاز نابینا میشوی ؟

Posted by ميلاد at 20:22:55 | Permalink | No Comments »

Saturday, June 13, 2009

باد ما را خواهد برد

 همه تا صبح بیدار بودیم ،دیگه شش صبح همه اومیدمونو از دست دادیم…رفتم گرفتم رو تخت خوابیدم ساعت نه با هق هق از خواب پاشدم،داشتم خواب موسوی رو میدیدمو گریه میکردم،من از همه دیر تر وارد این بازیا شدم ،من الاغ قسممو شکستمو  تو این نمایش بازی کردم … حالم خوب نیست…الان از همه بدم میاد از خودم ، حتی از شما…

پ ی ن و ش ت

میلاد خر است

Posted by ميلاد at 06:31:52 | Permalink | Comments (2)

Wednesday, June 10, 2009

منم بازی


 

من بیچاره اصلا نه سر پیازم نه ته پیاز،دلمم نمیخواد داخل بازی بزرگان بشم،ولی امسال رای رو میندازم،و با اینکه اصلا از موسوی خوشم نمیاد ولی ترجیحا به موسوی رای میدم تا ما تحت یه عده بچه داهاتی که شعورشونو تو شلوارشون گذاشتنو بسوزونم.

دیشب یه بنده خدایی زده بود یه نفر با ماشین پرت کرده بود،طرف به بیمارستان نرسیده،قالب تهی میکنه،حالا این پسره اومد اینو واسه ما گفت،اعصابمون حسابی بهم ریخت،تو مسیر برگشتن به خونه حسابی دمق تو خودم بودم که گیر کردم تو تجمع طرفدارای دکتر.همشون پرچم به دست دو طرف میدونو جوری تنگ کرده بودن که ماشینا دونه به دونه رد میشدن،آقا هر ماشینی که عکس موسوی چسبونده بودو با لگد غر میکردن؛حالا منم خیالم راحت از این که جز هیچ دسته ای نیستم اومدم رد بشم که دیدم یه مشت تارزان سرشونو کردن تو ماشین شروع کردن به فحاشی؛جالب اینجاس اکثرا هم زن بودن،یکی میگفت بچه سوسول اون یکی میگفت برژوا اون یکی دیگه هم گفت… یعنی رسما شخصیتمونو لگد مال کردن رفت،حالا این مریمم صد بار به من اخطار داده بود خودتو در گیر این بازیا بکنی نه من نه تو،ولی خدایی دیگه برای رعایت حقم که شده،سرمو از پنجره درآوردم که اون خانومای محترمو بعد انتخابات دعوت کنم به عش*ق *بازی، اما همان ندای آسمانی معروف بانگ بر آورد که ای میلاد به کضم خود غیض شو و دشنام بر دهان مران،باشد که با یک تعرفه رای در بیست و دومه خرداد جواب دندان شکنی به این اراذل و اوباش بدهی.

تقدیم به تو،برای گریه ها ،برای حالا روزی که گاه دچارش میشوم،برای دروغهایی که نمیتوان فراموش کرد،برای بد بودنها و به پاس همه ی دل تنگیها

Posted by ميلاد at 07:17:02 | Permalink | Comments (7)