Sunday, May 31, 2009

نوه خواهر خانوم کامکاریان اینا


- اون زمونا تو دفتر یونسف یه آقایی بود خیلی دست تو دماغش میکرد،به کرات،خوب منم همون روزای اول متوجه این قضیه شدم،واسه همین اسمشو گذاشتم مرد ان دماغی آخه یه جورایی هم شبیه همین مرد عنکبوتی بود با این تفاوت که اون با انگشتاش ان کبوت در میاورد این ان دماغ.

- ده دوازده سال پیش شام دعوت شدیم یه جایی؛حالا نمیگم کجا که ریا نشه،باری همینطوری که داشتم از گشنگی میمردیم، رفتیم نشستیم روی یکی از مبلای استیل و بی اختیار دستو کشیدم زیر  دسته ی مبل که دیدم ای دل غافل یه ماده نیمه مایع لزج مانند چسبید به انگشتای دستم.اول یه ذره باهاش همون پایین بازی کردم،فک کردم آدمامسه،بعد که دستمو آوردم جلو چشمام دیدم یه نیم کیلویی دماغ چسبیده به انگشتام،اینقدم گرم و تازه بود که نگو.دقیقا یادم نمیاد باهاش چیکار کردم،خوردمش یا مال وندمش درو دیوار فقط یادمه وقتی شام آماده شد،هر غذایی که بهم تعارف میکردن من یاده اون جریان میفتادمو هیچی نمیخوردم،اونا هم ول کن نبودن که … فک نکنم هیچ موقع از غذا خوردن این همه خاطره ی بد داشته باشم

- این چند روز پیشا آدم نما پاشد اومد خونه ی ما ،همینطوری که داشتم جلو در از انبوه خاطرات این پنج شش ماه ماه دوستیمون حرف میزدیم دیدم آدم نما خشکش زده،اول فک کردم آنفاکتوسی چیزی زده ولی وقتی رد نیگاشو دنبال میکردم دیدم داره چشم چرونی میکنه،ما رو بگی خونمون به جوش اومد خواستم بزنم شتو پلش کنم که یهو اون خانوم محترم گفت سلام برگشتم دیدم یکیه خیلی قیافش آشناس ولی یه جورایی هم آشنا نیست،بعد که خیلی دقت کردم دیدم ای بابا این که نوه خواهر خانوم کامکاریانه خودمونه پس دماغش کو؟؟

آدم نما ، نوه خواهر خانوم کامکاریان

نوه خواهر خانوم کامکاریان ، آدم نما

حالا این آدم نمای بی شرف که تو مستراحم عینک آفتابیشو در نمیاورد چنان محو تماشای این بچه شده بود که نگو و نپرس.من دیگه اون لحظه ناموس ماموس حالیم نبود گفتم نوه خواهر خانوم کامکاریان پس دماغت کو ؟

دماغم؟هیچی با آیدان کوچیکش کردم

لبات چرا گنده شده؟

ها،رژ حجم دهنده زدم

به جان خودم من هنوزم نمیدونم این چیکار کرده با خودش فقط میدونم شده شبیه مدلای پل ی بوی.اصلا حالا اینا رو بیخیال این آدم نما خیلی بی شرفه همش دختر مردمو دید میزد،خدا این چشم پاکو از ما نگیره،هر چی اون روز باد میومد میزد دومن نوه خواهر خانوم کامکاریانو میزد بالا من هیچ توجهی نمیکردمو سرمو بر میگردوندم میگفتم استغفرالله ولی این آدم نما…

پ ی ن و ش ت

* من تا اونجایی که یادمه از اون بچگی خیلی سست عنصر بودم،همون بچگی به خاطر یه حبه قند همه ی دورو بریای خودمو میفروختم،دیگه چه برسه به الان که خانوم لنگ دراز بهم یه پیشنهاد اغوا کننده داده گفته اگه بری انتخابات شرکت کنی کایرا نایتلی رو برات جور میکنم،آقا ما از همین تریبون اعلام میداریم با سپاس از خانوم محترم لنگ دراز  خانوم جهت دادن انگیزه برای شرکت در انتخابات و با تچکر از خوانواده محتر رجبی حضور سبز خودمان را در انتخابات اعلام میداریم،البته من یه رای بیشتر ندارم،و اونم در روز انتخابات در صندوق میندازم،و از هیچ کاندیدایی اعلام حمایت نمیکنیم حتی شوما دوست عزیز

* تبلیغ  پیامکی به شیوه ی نینا:هر کی به موسوی رای نده خره

* به لطف قاچاق چیان محترم محصولات فرهنگی دی وی دی اخراجی های 2 رو دیدم بسیار فیلم مب تذلی بود.دیگه چی بگم والا؟حیف از اون هزار تومنی که پول دی وی دی رو دادم الهی بشه خرج دوا درمون ده ن مکی

Posted by ميلاد at 05:55:22 | Permalink | Comments (13)

Thursday, May 21, 2009

من نگفتم که مرا از قفس آزاد کنید , قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید


-        
نمیدونم این یعنی چی ! رای گیری که نزدیک میشه همه میگن که ما دروه پیش شرکت نکردیم ولی این دوره بنا به این دلایل شرکت میکنیم،حالا جالب اینجاست چهار سال دیگه هم دقیقا همین حرفا رو میزنن. حالا چه جوریه من که نفهمیدم!

-         بیست و خورده ای سال پیش یه بار کروبی  دیدم،داشتم گریه میکردم،اومد بغلم کرد گفت چرا گریه میکنی،گفتم دوربین میخوام،امر فرمودن بهم یه دوربین بدن؛هنوزم اون دوربین رو دارم،اما به خاطر اینکه اون روز اون دوربینو بهم داد،نمیرم بهش رای بدم.

-         موسوی رو که میبینم یاد هیفا میفتم،صکثی و خوش قوارس .هیفا هنر نداره و موسوی هم چیز جدیدی نمیگه،یه جورای مثل حاج محموده در پلت فورم جدید،دقیقا همون پیکان و آردی خودمونن، با این تفاوت که متوره پیکان تو دل و جیگر آردی زار میزنه.

-         محمود بهترین عمل کننده به بنیاد های نظری ایرانه بعد ار انقلابه.بقیه هم ممکنه کج و کوله را برن،اما دقیقا همین راهو میرن.

-         از دارو دسته ی کروبی خوشم میاد،به نظرم اگه بخوایم اصلاح طلبان واقعی رو از غیر واقعی تشخیص بدیم یه کم به دورو بری های موسوی و کروبی باید نیگاه کنیم.عجب گروه جالبی تشکیل داده این کروبی از همه یه سر گردن بالا تره،حرفاش کامل متفاوت و کمتر توده گول زنه،اما رای نمیاره منم بهش رای نمیدم.

-         از این موسوی بدم میاد،ریا کاری ازش میباره،فقط دوس دارم یه کم اونایی که ازش طرفداری میکنن،خیلی نه، چون ناپرهیزی میشه،فقط یه کم  به چیزایی که دورو برش میگذره و اصل حرفایی که داره میزنه توجه کنن.به خدا جمع کردن گشت ارشاد ملاک رای دادن به یک نفر نیست،فرض کنین فردا هم ریشه این گشتا رو زد ،اما آیا … .کاش ما ها بلد بودیم و میتونستیم واقعیت های دورو برمون رو تجزیه تحلیل کنیم بعد بدونیم به چی نیاز داریم. به موسوی اصلا  رای نمیدم.

-         خوب به احمدی نژاد هم رای نمیدم

-         محسن رضایی هم دلیل اومدنشو میدونین که… ازش بدم  نمیاد،اما بهش رای نمدیم.

-         مملکتمو دوس دارم،به قوانینش هم احترام میذارم چون ماها از مردم عادی تا اون کسی که در راسه اگه یاد بگیرم به ماهیتی به اسم قانون احترام بگذاریم این یعنی حرکت رو به جلو…انتخاب حق طبیعی هر انسانیه اما انتخاب بین بد و بدتر یعنی تحریف  انتخاب.

-         ماها متاسفانه مردم فراموش کاری هستیم،از رای دادنمون در دوره ی دوم  به خاتمی،تا اون کسایی که چندین میلیارد پول بابت دیدن اخراجی های 2 تو تاریکی سینماها خرج کردن و یادشون رفت کارگردانش چه بچه هایی رو چشم بسته از خونهاشون بیرون کشیدو برد برای محاکمه ی خیابانی.

-         دهه ها پیش ،دانشجویانی بودن که نسل جدید جامعه جدید ایران حساب میشدن،به نظرت اگه یکی از ماها که بچه های عصر اطلاعاتیم به یکی از هم سن و سالهای خودمون از اون دوره در راهروی تاریخ برخورد کنیم،به کدوم احساس خواهیم رسید این که ما بیشتر حالیمونه یا اونا؟

-         آهای روشنفکرا ، این روزا،کتاب جامعه مدنی مبارزه مدنی از شارپ و هولی رو هم بد نیس اگه پیداش کردین بخونین.

-         این روزا وقتی دلیل علاقه مردمو به کروبی یا موسوی میشنوم یاد این شعر میفتم

         من نگفتم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

·         کامنت دونی بسته

Posted by ميلاد at 08:20:45 | Permalink | No Comments »

Tuesday, May 19, 2009

دور باطل

الان مثلا باید بیام یه چیزی بنویسم،از سر دلتنگیه آهنگی که اول صوب پی ام سی کرد تو پاچمون،یهو حال روزمونو ریخت بهم.اصولا وقتایی که دل تنگی مثل آدامس میچسبه به آدم همین خونه واسش دلپذیر تره تا بشینه پشت رولو بره بیرون از خوی خولقه این مردم عصبی بیشتر کلافه بشه،و بعد بدتر از اولش بیاد خونه  و بتمرگه رو مبلو ندونه که الان باید چیکار بکنه.

الان چند روزه گیتار رو آوردم با پایش گذاشتیم کنار تخت ،دفتر نتمونم  کنارش با یه مداد تراشیده که بشینم یه ابتکاری بزنم اما اصلا نیگاشون که میکنم یه جوری میشم ،مثال بچه ی ناخواسته ای شدن که آدم دلش یه موقعه هایی میهوسه یه دسه موحبتی سرشون بکشه،اما همچین که میره تو بهرشون بیخیال میشه و بی توجه از کنارش رد میشه.

البته خرید کردن میتونه یکم میتونه حالو هوامو عوض کنه،ولی سر ظهری سگم تو خیابون پرسه نمیزنه چی برسه… .حالا اصلا فک کنیم همه جا هم باز بود مثلا چی میخواستم بخرم،والا هیچی،به هر حال آدم باید یه چی مد نظرش باشه که با شوق دنبالش از این طرف به اون طرف بره.میریم بیرون و نهایتش یه شارژ ایرانسل میخرمو بر میگردم خونه.البته کتاب فروشی رفتن هم بد نیست،ولی الان کلی کتاب نخونده دارم،اصلا همین دیروز که رفته بودم کتاب فروشی واسه تولد پانی کتاب بخرم،هر چی تو کتابا چش چروندم هیچی پیدا نکردم،نمیدونم این یأس فلسفیه که دومنمونو گرفته یا ماتحت گشادیه،هر چی که هست امروز رفته زیر پوستمو داره کلافم میکنه.

Posted by ميلاد at 11:16:00 | Permalink | Comments (8)

Sunday, May 17, 2009

ساناز

به جان خودم اگه الان فک کنین چون اسم پست جدیدم سانازه،یعنی اینکه دختر جدیدی تو زندگیم پیدا شده و اینجور مسائل از دستتون دلخور میشما،دیگه اینجورم نیست که دختر ندیده باشیم،اینقدر دورو برم دختر هست که بیا و ببین از داف بگیر تا عمله ، حالا هر از گاهی یکی دو موردم پیدا میشه که کنجکاویمو بر می انگیزانه،اما به جان خودم اگه ذره ای در مورد ساناز کنجکاو باشم،ماجرای ساناز اصلا یه چیز دیگست.

والا قضیه از این قراره اون روز ساعت هفت صبح،احساس کردم کمرم از اختیارم خارج شده داره عربی میرقصه،نه که حالا فک کنین ما اهل رقص و اینجور قرطی بازیایم،نه به خدا،فقط یکی داشت اول صبحی بیس میزد که منو برقصونه،شده بودم عینهو مایکل جکسون،حالا فک میکنین از چه قرار بود قضیه؟هیچی رفتن تردمیل خریدن اوردن گذاشتن بالا سر اتاق منه بدبخت،آخه یه انسان چقد میتونه بی شعور باشه،اصلا من نمیدونم این سانازه که نه شکمی داره نه یه ذره پی و چربی اضافه(خواهرم باشه ها)تردمیل واسه چیشه؟ به جان خودم اینقده جمع و جورو تو بغل جا بگیره که نگو.حالا اون روز داشت تو پارکینگ میگفت اصلا از استیل خودش راضی نیست،حیف که دیگه نمیخوام خودمو تابلو کنم و الا میخواستم بگم … .

امیدوارم یه روز که ساناز داره رو تردمیل میدوه سقف اتاق بچکنه بیفته رو من،نه که تردمیلش،فک کن اگه تردملش بیفته روم که غر میشم.

Posted by ميلاد at 09:15:52 | Permalink | Comments (7)

Monday, May 11, 2009

و خداومند دختر همسایه را آفرید

الهی من برم زیر تریلی تیکه تیکه دربیام،یعنی یه جور زیرم کنه که با پیچ گوشتی تیکه تیکمو از لای چرخای تریلی در بیارن،ای خدا ،آخه من چقد بدبختم،چرا؟آخه این انصافه که در عرض چند ماه دومین شیکست عشقی بهم تحمیل بشه؟نه انصافه؟اونوم نه یه عشق معمولی که،یه عشق اهورایی که میتونست آوازه شهرتش جهان گیر بشه از روش صد تا فیلم هندی بسازن.

موندم از کجای داستان واستون تعریف کنم. راستش اون سالی بود که یه برف سنگین بارید و گاز قطع شد و لوله آب اکثر خونه ها یخ زد،باری این مصیبت دومن ما رو هم گرفت،یعنی یه روز صبح پا شدیم ،یعنی به سختی پا شدیم،نه اینکه که خدا ناکرده فلج شده باشیم،نه فلج نشده بودیم،فقط شوفاژا خاموش شده بودن،منم مثل این مارا که وقتی سرما زده میشن نمیتونن بلولن ،احساس میکردم از سرم تا تهم()یخ زده و رو تختم به صورت چوق خشک داشتم با مرگ هم آغوچی میکردم.باری اما از اونجایی که سرنوشت ما مقدر شده بود که اون جا نمیریم،جستی از تخت زدیم بیرون با کمی کونجکاوی پی بردیم که ای دل غافل لوله ها یخ زدن.

آقا ما از اونجایی که بچه ی فنی ای  هستیم پی بردیم که فقط واحدای شرقی این بلا سرشون اومده و واحدای غربی به چه لطافتی آبشون میاد( سو تفاهم نشه ها منظورم آب شیر خونه ست) ،یکی دو ساعتی گذشت فهمیدم که همسایه واحد رو برویی ما از این که احتمال داره امکان داره لوله ها بر اثر سرما یخ ببندن خبر داشته،ولی کسی رو از این ماجرا خبر نکرده،واسه همین آب خونه خودشونو باز گذاشته بود که آب جریان داشته باشه،واسه همین آب خونه خودشون یخ نزده بود،آقا ما هم چهار روز بعدش امتحان پایان ترم داشتیم،کج کلا خوان  هم گذاشت بود  رفته بود خونه خالهه و میلاد مونده بودو حوضش،ما هم که این جور موقع ها یادمون میفته که یه رفیق داریم که میشه روزای سختی روش حساب کنیم برداشتیم بهش زنگ زدیم و از سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کردیم…

یه تیشه برداشته بودیم گرفته بودیم دستومونو با جی جی تو راهرو ها هر جا رو که فک میکردیم امکان داره لوله از تو دیواراش رد شده باشه رو میکندیم.تو همین حین بود که همسایه روبرویی(آقای ن)اومد یقمونو گرفت که پسر خوب این چه کاریه تو میکنی داری ساختمونو داغون میکنی،حالا این هر چی از ما میخواست این کارو نکنیم،حوالش میدادیم به نعل اسب حضرت عباس.این گذشت و تا فردا صبح نتونستیم یخ لوله ها رو باز کنیم. فردا صبح بعد پشت سر گذاشتن یک شب سرد و سگی،داشتیم تو اتاق تقسیم آب با کنترا ور میرفتیم که مردک اومد گفت بیا این ماشینتو از جلو در پارکینگ بردار،اقا ما بازم رفتیم رو امواج نعل حضرت عباس،ولی ول کن که نبود ،ما هم که قضیه یخ زدگی لوله ها رو از چشم این مردک میدیم جستی فیسمونو بردیم تو فیسش و هر چی از دهنمون در اومد بهش گفتیم. 

این گذشت و بدجوری کینه هم دیگه رو به دل گرفتیم تا یک روز…

اما قبلش بذارین باز هم یه فلش بک بزنیم به اولین روزی که با آقای نون آشنا شدیم،اون  روز مردک داشت تلوزینشو تنظیم میکرد مارو هم صدا کرد که اگه میشه بیا به ما یاد بده چطوری این شبکه ها رو تنظیم کنیم،کارمون که تموم شد(منظورم تنظیم تلوزینونه ها نه کارهای بی اخلاقی) ما رو برد تو پذیرایی چند تا قاب عکس رو نشونم داد گفت این پسرمه که آمریکا پزشکه الانم داره طرحشو تو آفریقا میگذرونه( حالا پسره یک قیافه چست و چالاک و شخمی ای داشت که نگور).این یکی هم دختر کوچیکمه که تو  انگلستان پزشکی میخونه،حالا دختره تو یه عکس دست جمعی وایساده بود و نمود بارز پرسپکتیو بود،اصلا نمیشد قیافشو دید،ما هم با یه  حساب سر انگشتی،یه قیافه ای ازش تو ذهنمون ساختیم شبیه سایر مدعوعین خانوادش.

حالا همه ی اینا رو تو ذهنتون داشته باشین تا اینکه دو هفته پیش بود که ساعت هفت صبح سوار بر آسانسور به پایین میرفتیم ، تا اومدیم  درو باز کنیم، دیدم یه نفر اون طرف در وایساده،آقا ما رو انگار برق هزار ولت گرفته باشدمون،یک تکونی خوردم که نگو.حالا طرف کی بود ؟دختر آقای ن که دیشب از فرنگ برگشته بود.دخترک غش غش میخندید میگفت هه  هه هه ترسید.منم از یه طرف خجالت کشیده بودم،از طرف دیگه هم هنگ کرده بودم،آخه دختره انگار شست راستشو گرفته باشه سمت کایرا نایتلی اینقد که این دختر تیکه بود.

باری از اونجایی که من از طرفداران عشق در نگاه اولم،یک دل نه شصت دل خاطر خواه این دختره شدم،یعنی فک کنم،اون تا منو دید عاشقم شد بعد یک سری سیگنالهای مثبت به سمت من فرستاد منم ییهو یخ قلبم باز شد و عاشقش شدم.

آقا دیگه از اون روز ما یک آدم مثبتی شدیم که نگو نپرس،دیگه تا این آقای ن رو میدیدم آن چنان سلام و احوال پرسی گرمی میکردیم که طرف فک میکرد داره رو به قبله میشه و خبر ندارم،شبا هم زود سکوت رو در خونه برقرار میکردیم که همسایه ها از آرامش شب لذت ببرن.

ولی خوب این یه سر ماجرا بود،حالا من بودم و یک عشق گران که بد جوری تو روح و جونم سنگینی میکرد،چند روز بعدش ما این دختر  رو تو حیاط پشتی ساختمون دیدم،شما بگو یه نیگا به این دختر بکنیم اصلا و ابدا(خدا این چشم پاکو از ما نگیره)فقط یکم به استیلش توجه کردم ببینم همسر آیندم قد و قوارش خوبه یا نه,حالا قد و قواره رو میگی انگار هر قسمت بدنش به یکی رفته باشه،از جنیفر لوپز بگیر تا سالما هایک.در کل پکیچ کاملی بود.

دیگه دیدم اینجوری نمیشه،باید به یکی متوسل بشم تا یکم راهنماییمون کنه،آقا برداشتیم زنگ زدیم به این نینا که چه نشستی که بد بخت شدیم رفت،پاشو بیا جای خواهر ما برو با این دختر حرف بزن،هر چی باشه جفتتون دکترید زبون همدیگه رو بهتر میفهمید،حالا مگه قبول میکرد،هی میگفمت ما اون طرفیا رو از نظر سطح علمی قبول نداریمو اینجور مسائل،منم گفتم احمق من که نمیخوام که تو بری باهاش کمیته پزشکی تشکیل بدی،فقط برو مزه دهنشو بچش ،نینا رو بگی قاطی کرد و گفت فک کردی من … بعد زرت(شایدم ظرت)  تیلفونو قطع کرد.

یعنی میدونین،خدا نکنه آدم کارش به بعضیا بیفته آنچنان خودشونو بو دارو صدا دار میکنن که نگو.ای داد بیداد دیگه من مونده بودم چیکار بکنم ،به مادره هم که چیزی نمیشد بگم که،همین پارسال بود که باهام اتمام حجت کرد که من دیگه سر اینجور مسائل به تو رو نمیدم.اینقد من از این در به اون در زدم که دختر دیشب رفتش…مگه من چی میخواستم؟یه عشق پاک که منو ببره با خودش لندن،اخر هفته ها هم چند پوند بهم بده برم استندفوربریج فوتبالا رو از نزدیک نیگا کنم بعد بیا به شما ها پز بدم که تو لندن زندگی میکنم و میرم ورزشگاهو تو خیابونای لندن با شلوارک راه میرمو شب به شبم میرم ا س تریپ دنس میبینم تازه زنمم دکتره و خرجمو میده تا شما هم از حسادت چشاتون در بیاد.

به جان خودم من الان بعد این شکست عشقی یک آدم لا اوبالی ای  شدم که نگو  عصر به عصر میرم خیابونو به دوستی های خیابونی روی میارم تا بدین وسیله روح زخم خورده ی خودمو تسلی بدم،تازه هم به خودم لج کردم،فقط به دخترای سنگین وزنو زشت پا میدم،تا یکی از همین روزا بره تو پاچمو گچت  ارشاد بگیرتمون ببره منکرات عقدمون کنه تا بدین وسیله هم از شما انتقام بگیرم و هم باز از شما،و الا من که بدبخت نمیشم،به قول معروف استطاعتشو دارمو میرم میکنم تو پاچه خودمو زن میگیرم تا کور شود هر آنکس که نتواند دید از جمله نینا.

پ ی ن و ش ت

دیروز رفتیم آلبوم جدید سیروان خسروی رو خریدیم و داریم لذتشو میبریم

راستی آقای ن رو از دیروز دیگه کلا آدم حساب نمیکنیم.شبا هم تا صبح تو خونمون فیلمای جنگی که توش انفجارای خیلی مهیب رخ میده رو با صدای خیلی بلند نیگا میکنیم،دخترشم ارزونی خودش فک کردین من حاضرم شوهر دختری بشم که پدرش قبلا تو تیم تاج بازی میکرده؟نه اصلا و ابدا،یه پرسپولیسی حاضر نیست شرافت خودشو بفروشه بره با یه خونواده استقلالی وصلت کنه حتی اگه تیمش تو جام حذفی از پاس دوتا گل بخوره.

 

 

 

Posted by ميلاد at 13:23:48 | Permalink | Comments (14)

Saturday, May 9, 2009

شاید واسه همه هیچی نباشی ولی واسه میلاد همه ی دنیاشی

یادته شبایی که هستی با مهروبونیاش ریز ریز درونمو آب میکرد،پای برگه های سفیدی که شاید کسی از عظمت دردی که درونش موج میزد خبر نداشت ،من بودم که به تو پناه میاوردم،و تو بودی که نجاتم میدادی،میدونی که تو این یک سال شدی بهترین دوستم،دوستی که حالا حالا ها از دستش نمیدم،شایدم یه روز بردمت روی یه هاست خصوصی،تا واسه خودت صاحبخونه بشیو منت این بلاگ دات کام عوضی رو که هر بار سرت یه فیلمی بازی میکنه رو نکشی…تولد یک سالگیت مبارک عزیزترین.

پارسال خیلی دوست داشتم که زود تر خلقت میکردم،اما چند ماه صبر کردم تا بیست اردیبهشت بیاد بعد دستمو از رو چشمات بردارم که دنیا رو ببینی.چون هم زاد روز تولد یه فرشته لایق توست.

 پ ی ن و ش ت

 

- الان اینو گوش دادم.

- کامنت دونی این پست بسته ست.

 

 

 

Posted by ميلاد at 20:20:27 | Permalink | No Comments »

Friday, May 8, 2009

اولین شب آرامش

میدونی ! هوای خوبیه،خودمم سر حالم،طبق معمول دارم از دیوار راست میکشم بالا،کنکور ارشدم که زدیم تو سرشو با خیال راحت دارم  اومدیم نشستیم ده بی سی چهل میندازیم که یکی از کتابایی که همینجوری و از سر رفع تکلیف از نمایشگاه کتاب خریدیم  ،انتخاب کنیمو بخونیم.

الان من دوم شخص مفردم یا اول شخص جمع؟

Posted by ميلاد at 18:40:42 | Permalink | Comments (1) »