هواپیما به آسمان شبانه ی پاریس که میرسد ایفل مثل زنی صکثی در چشمهان هیزش میدرخشد.در سالن فرودگاه وقتی چمدانش را روی سرامیک های سیقل داده میکشد،هراسان در میان آن همه همهمه دنبال خلبان ایرانی و دخترش که در نقطه ای گنگ ایستاده اند میگردد.
به شهر عاشقان خوش آمدی،با دیدنشان همه ترس غریبی ناگهان فرو میریزد.حالا میتواند با اشتیاق فراوان گوشه به گوشه منظره های در تیرس نگاهش را کاوش کند.فرودگاه شاردوگل به زیبایی همه ی نادیده هایی ست که به زودی خواهد دید.
مرسدس بنز لوکسی که با چرم های سفیدش روح را ارض ا میکند در کنار آن همه شکوه اطراف هیچ است.درون ماشین و در حاشیه ی مسیر ذوق آن همه نور خستگی را تن خسته اش دور میکند .حیا را از خود میراند تا پر از شور، هیچ جا را از قلم نگاه نندازد،پاریس در نور است انگار جشن زایش بهار اینجا با شعبده ی نور جانی دگر گرفته
اواسط یک کوچه ماشین به سمت دری بزرگ میپیچد،هنوز هم حس غریبگی را دارد، اما اینبار بیشتر، ناگاهان زنی کشیده ، میان سال و زیبا در آستانه در ظاهر میشود،به طرفش میرود تا دستان شرمسارش را در دستان زن برای سلامی گرم قرار دهد ،اما زن او را به آغوش میکشد و گونه اش را میبوسد،استقبالش بوی گریه میدهد ،زن با گریه میگوید بوی او را میدهی انگار دوباره زنده شده.
داخل خانه،همچون موزه ای زیبا پر است از گنجینه هایی که حس ناب سلیقه ی صاحب خانه را به نمایش میگذارد،اما از همه مهمتر بویی ست که در فضا پیچیده،بوی غذاهای یک کدبانوی شمالی عریان تر از همه ی خانه هایی است که تا به امروز بدان پا گذاشته.
شب اما سخت میگذرد،شنیدن خاطره ها هیچ گاه برایش جالب نیست،حتی در پاریس،صاحبخانه این را به حساب خستگی سفر میگذارد و او را به اتاق آرامش بخشی که برایش تهیه دیده اند راهنمایی میکند و او را در اتاقش تنها میگذارد،حس دیدن کوچه های پاریس او را به سمت پنجره میکشاند،گرچه سرد است اما دوست دارد پنجره را باز کند و در هوایی بیگانه نفسی مکتشفانه به وجودش تقدیم کند.
صبح زود تر از همه بر میخیزد،گرمکنش را میپوشد و با شجاعت هر چه تمام به کوچه میرود تا به رسم هر صبح پیاده روی کند،گرچه میداند راه غریب است اما تحملی ندارد و دوست دارد شه وت دیدن پاریس را هرچه زود تر ار ض ا کند.
ساعت نه با دخترک و خواهرش برنامه ی روزشان را میچینند،دیدار از ایفل راس همه ی برنامه هاست.
ایفل به شکوه اسمش ،حتی فراتر، به عضمت عصر تمدنی خیره کننده ،ایستاده و سلام میکند، اینجا شاخ زمین است،که بر رگ جاری رود سن سایه انداخته.
کلیسای نوتردام،یاداور آن گوژپشت کذایی،معرکه معماری ،قلبش را چیره میکند،دوربینش همین ابتدای کار،دویست عکس از ایفل و این کلیسا شکار کرده،گویی که به او فرصت عکاسی از بهشت را داده اند.
فردا را نیز با دیدار از موزه ی لوور،هرم شیشه ای پسا مدرنش ، عمارت انولید ، کاخ ورسای دوست داشتتی،،ادامه میدهد
اما روز سوم روز دیگری است،تجربه خوردن قهوه در کنار رو سن،در آن هوای یخ زده،در کنار دخترک که در غیاب خواهرش یک سوال مهم دارد،وجودش را از خاطره ها تب زده میکند.
دخترک :…؟
به دخترک نگاه میکند، اما حواسش جایی ست آن ور تر،بسیار دور تر، پس از سه ماه از آخرین دیدار.یادش رفته بود که کسی را دوست داشته ،برای اولین بار برای یک غریبه پرده از آن چه گذشت بر میدارد،ساعت ها حرف میزند،گاهی هیجان زده و گاهی بیمار،در طول مسیر،در طول سنگفرش ها،میان مترو،دورن تاکسی،و تا خانه،همه و همه به گفتن رویا ها و کابوس هایی که بر او گذشته میگذرد.وقتی که تمام ناگفته ها تمام میشود،دخترک دستانش را از پالتوی لیمویی اش در می آورد و دستان او را میگیرد و به آرمی میگوید…
فردایش دخترک رنگ دیگری است،سرخ و دگرگون.برنامه را میچیند،خواهر را ملتمسانه از همراهی منصرف میکند،مقصد شانزه لیزه است، خیابانی برای همه ی راه رفتن ها،و جایی برای هم قدم شدن با رویا ها.نزدیک غروب به دعوت دخترک به دیدن طاق پیروزی میروند،و در حاشیه اش عکسی دو نفره میگیرند،عکسی که به اشتباه از روی دوربین پاک شد،اما تصویرش در ذهن تا ابد حک شده باقی خواهد ماند.
اما آخرین تصویری که از دخترک قرار ماند به یادگار بماند،چهارشنبه ی ابری ای بود که با دخترک در کافه فلور از آرزوهایشان میگفتند،آسمان ابری بود ولی نبارید …
امشب در خانه،دور تر از پاریس،تصمیم گرفت که به دخترک فکر نکند ، فراموشش کند،دخترکی که از پاریس هم زیبا تر و اغوا کننده ترین دختریست که دیده و خواهد دید. از جنون فاصله، تجربه هایش برایش کافیست.
پ ی ن و ش ت
یک – اول از همه بی نهایت ممنون بابت همه ی تبریک های عید،از سوی دوستان.متاسفانه اشتباها پست قبل همراه با کامنت هاش پاک شد.خیلی شرمنده به خدا
دوم-یه سو تفاهم از سوی برخی از دوستان در مورده پست محذوف صورت گرفته.البته مقصر خودمم که با ناشی گری در نوشتن،شما رو به خطا بردم، من مادرمو در حد پرستش دوست دارم،چون علاوه بر اینکه مادرمه ،بهترین دوستمم هست،فقط اینو باید بگم که مادرم به یکی از رفتار های من حساسه،حالا اون رفتار چیه؟بماند دیگه،گرچه میشه حدس زد
سه- تا بیست اردیبهشت نیستم،به خاطر کنکور ارشد آزاد،بعدش گالری نینا و نمایشگاه کتاب .واسه همین تا حوالی بیست و سوم اینترنت عملا تعطیل.یعنی نمیتونم سر بزنم،البته اگه اعتیاد به خوندن وبلاگ دوستان اجازه بده
چهار – کامنت دونی این پست هم غیر فعاله ،علتش هم تو ی پینوشت شماره سه ذکر شد.
پنج- فیلم کتاب خوان رو از دست ندید،اسم غیر جذابش گولتون نزنه،چون فیلم شاهکاره
شش – امشب با این موزیک شب غم انگیزی اما دوست داشتنی ای شد.
هفت - نمیدونم چرا اما تو بهار و تابستون اصلا دپ نمیزنم،خوشحالم و یه خورده…پس مرگ بر پاییز و زمستون.
هشت – خودم که میدونم خیلی محافظه کارانه مینویسم.مجبور هم نیستم اما…