چگونه چهار روز تعطیلیمان به خاطر وسایل پیشگیری خراب شد؟
بچه که بودیم تعطیل که میشد لا اقل میرفتیم چتر میشدیم خونه ی خالهه،اما الان که از پنج تا پسر خاله دختر خاله فقط یه دختر خاله مونده که خدا میدونه اونم چقد نونوره و به هیچ وجه نمیشه باهاش کنار اومد، تعطیلی یعنی مصیبت،یعنی پی پی گوسفند بخورم از خونه دربیام بیرون،همون میشینم خونه و برای مسببین تعطیلات فحش خیرات میکنم.
نمیدونم دوران مامان بزرگه ما هم از این وسایل پیشگیری بوده؟اگه نبوده چرا ما از داره دنیا همش یه خاله باید داشته باشیم؟
فک کن یه هفت هشت تا خاله و دایی داشتم،بعد مثلا ایناهم یه دو جین بچه داشتن، دیگه اونوقت کی حوصله م سر میرفت یعنی اگه هر روزه هفته هم اگه خونه یکیشون میرفتم،باز وقت کم میاوردمو نمیتونستم به همشون سر بزنم،مثلا این یکی خاله ششمیم ناراحت میشد که چرا خونه اون دایی سومیم رفتم دو شب موندم ولی به اینا حتی یه تیلفونه خشک و خالی هم نزدم
خدا رو چه دیدی شاید یه دختر خاله ای ،دختر دایی ای هم این وسط پیدا میشد که من عاشقش بشم بعد هی به بهانه هایه مختلف برم خونشون، اونقد که پشت سرم حرف در بیارن یا هر موقع من میرفتم درو روم باز نمیکردن.بعد من به زور دخترشونو میگرفتم بعد به خاطر ازدواج فامیلی بچمون عقب مونده در میومد،بعد همه میگفتن بچهه به باباش رفته
البته چون دوره زمونه یه گرونیه و تورمه و رکوده و این حرفا ،قطعا اگه هفت هشت تا خاله و دایی داشتم دیگه نمیتونستیم واسشون سفره رنگین بچینیم و هر دفعه که یکیشون میومد خونمون وسعمون نمی رسید براشون شام از بیرون بخریم،واسه همین مجبور بودیم جلشون تخم مرغ آب پز بذاریم با چند تا سیب و خیار گندیده واسه بعد شام.که این اصلا با روحیاته مهمان نوازانه من جور در نمیمود ولی خوب اینجا خونه خاله یا عمشونه ،انتظار دارن،نمیشه که دعوتشون نکنیم
این دختره هم گیر داده بود که این چهار روز تعطیلیه داره با هم کلاسیاش میره کرمان منم باهاشون برم.فک کن مردم همه تعطیلاتشون پا میشن میرن آنتالیایی گوایی بعد من بکوبم برم دل کویر شانسم که نداریم زلزله میاد تو دل کویر دفن میشیم.حالا مرگش به درک اینکه با چهار تا بچه دماغویه پزشکی پاشی بری مسافرت،خیلی فاجعه است،اونم چهار تا دختر اذب؛خوب البته امروز به این نتیجه رسیدم عجب خریتی کردم که نرفتم،حد اقلش این بود که همراهشون یه آدم حسابی پیدا میشد که باهاش عکس بگیرن.ای پشیمونم که نرفتم،آی پشیمونم.فک کن اگه میرفتم لا اقل این دوست نینا که الان اصلا اسمش در خاطرم نیست(سحر)میتونست سر صحبتو باهام باز کنه و تو ای چهار روز تورم کنه.
اصلا حالا که بحث به اینجا رسید باید اعتراف کنم اینقد امشب دلم میخواست یکی بود که با هام حرف میزد حتی در حد دو کلمه ولی هیچکی نبود که همه رفته بودن مسافرت، آی امشب دلتنگ بودم،آی دلتنگ بودم،همین باعث شد افکار منفی بیاد تو سرمو از خدا رو به خاطره … .