Tuesday, February 24, 2009

چگونه چهار روز تعطیلیمان به خاطر وسایل پیشگیری خراب شد؟


 

بچه که بودیم تعطیل که میشد لا اقل میرفتیم چتر میشدیم خونه ی خالهه،اما الان که از پنج تا پسر خاله دختر خاله فقط یه دختر خاله مونده که خدا میدونه اونم چقد نونوره و به هیچ وجه نمیشه باهاش کنار اومد، تعطیلی یعنی مصیبت،یعنی پی پی گوسفند بخورم از خونه دربیام بیرون،همون میشینم خونه و برای مسببین تعطیلات فحش خیرات میکنم.

نمیدونم دوران مامان بزرگه ما هم از این وسایل پیشگیری بوده؟اگه نبوده چرا ما از داره دنیا همش یه خاله باید داشته باشیم؟

فک کن یه هفت هشت تا خاله و دایی داشتم،بعد مثلا ایناهم یه دو جین بچه داشتن، دیگه اونوقت کی حوصله م سر میرفت یعنی اگه هر روزه هفته هم اگه خونه یکیشون میرفتم،باز وقت کم میاوردمو نمیتونستم به همشون سر بزنم،مثلا این یکی خاله ششمیم ناراحت میشد که چرا خونه اون دایی سومیم رفتم دو شب موندم ولی به اینا حتی یه تیلفونه خشک و خالی هم نزدم

خدا رو چه دیدی شاید یه دختر خاله ای ،دختر دایی ای هم این وسط پیدا میشد که من عاشقش بشم بعد هی به بهانه هایه مختلف برم خونشون، اونقد که پشت سرم حرف در بیارن یا هر موقع من میرفتم درو روم باز نمیکردن.بعد من به زور دخترشونو میگرفتم بعد به خاطر ازدواج فامیلی بچمون عقب مونده در میومد،بعد همه میگفتن بچهه به باباش رفته

البته چون دوره زمونه یه گرونیه و تورمه و رکوده و این حرفا ،قطعا اگه هفت هشت تا خاله و دایی داشتم دیگه نمیتونستیم واسشون سفره رنگین بچینیم و هر دفعه که یکیشون میومد خونمون وسعمون نمی رسید براشون شام از بیرون بخریم،واسه همین مجبور بودیم جلشون تخم مرغ آب پز بذاریم با چند تا سیب و خیار گندیده واسه بعد شام.که این اصلا با روحیاته مهمان نوازانه من جور در نمیمود ولی خوب اینجا خونه خاله یا عمشونه ،انتظار دارن،نمیشه که دعوتشون نکنیم

این دختره هم گیر داده بود که این چهار روز تعطیلیه داره با هم کلاسیاش میره کرمان  منم باهاشون برم.فک کن مردم همه تعطیلاتشون پا میشن میرن آنتالیایی گوایی بعد من بکوبم برم دل کویر شانسم که نداریم زلزله میاد تو دل کویر دفن میشیم.حالا مرگش به درک اینکه با چهار تا بچه دماغویه پزشکی پاشی بری مسافرت،خیلی فاجعه است،اونم چهار تا دختر اذب؛خوب البته امروز به این نتیجه رسیدم عجب خریتی کردم که نرفتم،حد اقلش این بود که همراهشون یه آدم حسابی پیدا میشد که باهاش عکس بگیرن.ای پشیمونم که نرفتم،آی پشیمونم.فک کن اگه میرفتم لا اقل این دوست نینا که الان اصلا اسمش در خاطرم نیست(سحر)میتونست سر صحبتو باهام باز کنه و تو ای چهار روز تورم کنه.

اصلا حالا که بحث به اینجا رسید باید اعتراف کنم اینقد امشب دلم میخواست یکی بود که با هام حرف میزد حتی در حد دو کلمه ولی هیچکی نبود که همه رفته بودن مسافرت، آی امشب دلتنگ بودم،آی دلتنگ بودم،همین باعث شد افکار منفی بیاد تو سرمو از خدا رو به خاطره  … .

Posted by ميلاد at 23:51:56 | Permalink | Comments (13)

Thursday, February 19, 2009

میلاد در برزخ


در قبرمو که بستن یهو احساس کردم دو نفر دیگه هم تو قبرن. یکیشون صورتشو اورد جلو و سلام کرد،منو بگی ، داشتم قبض روح میشدم ولی یه کم که دقت کردم احساس کردم قیافه ی طرف برام آشناست،گفتم نینا تویی گفت نینا کدوم خر…یه من انکرم.گفتم برو خودتو لوس نکن قیافت داد میزنه خودتی تازه ابروهاتم الان خیلی شیک تره . ولی طرف ول کن نبود میگفت نه من انکرم .منم برگشتم بهش گفتم  خوب بابا حالا هر خری که هستی باش تو قبر من چیکار میکنی،خیلی جا زیاده تو هم اومدی مثل بختک کپیدی اینجا زود رفع زحمت کن میخوام بخوابم.گفت خواب ماب نداریم کفنتو بنداز رو دوشت میخوایم بریم برزخ بدو که کلی میت موندن رو زمین باید سر وقت اونا هم بریم.منم که همیشه پایه ی بیرون رفتن ،نه نگفتم زود کفنمو پیچوندم دور کمرمو یا علی.

آقا هر چقد این دوتا اونوق بودن ما خوش برخوردو شیرین بیان یعنی تا خود برزخ یه ریز حرف زدم  جوری که یکی دو جا از بس منکر کلافه شده بود نزدیک بود ارابه مون چپ کنه.یه جا هم تو چاله ی هوایی افتادیم که فک کنم خ… و م… جلو بندیه اربه به ف*اک رفت.یعنی خوب حق دارن اربه دولتیه ، باید به هیجاشون نباشه . وسطای راه بودیم که دیگه انکر قاطی کردو گفت وای سرمونو خوردی بسه دیگه. منو بگی اینقد بهم برخورد که دیگه تا برزخ یه کلمه هم حرف نزدم.

به برزخ که رسیدم،یک خر تو خری بود که بیا ببین.یعنی سگ صاحبشو نمیشناخت،چه برسه منه بد بخت که فک میکردم الان داوود خدا بیامرز جلو در با دسته گل منتظر شازده پسرش واساده.

یکی دو روز تو برزخ علاف بودیم.تو برزخ چند تا ایرانی هم دیدم یکشون یه دافه بود که اصلا باید میبودیو میدیدی .خیلی هم نخ میداد ولی خوب منو بگی اصلا بهش پا ندادم،هر چه از طرف اون اصرار از طرف من انکار.خدایی این دنیا هم که بودم خیلی با حجب و حیا رفتار میکردم،خیلی هم رفتارم شهره بود ،یعنی هر جا که یه جمع دخترونه بر پا بود غیر ممکن یه حرفی،گزیده از فضل و کمالات من به زبان رانده نشه.پوسترم هم تو آبادان و حومه خیلی فروش داشت,یعنی هر دختر آبادانیه بی قراری حداقل به طور مینیموم یه دو جین پوستر از من رو در و دیوار اتاقش داشت.حالا واسه اینکه دیگه تعریف از خود نشه از این مبحث خارج میشیم چون از قدیمو الایامم گفتن تعریف از خود گه زیادی خوردنه.

روز سوم بود که اعلام شد متوفین پنج شنبه خودشونه به عدالت خانه خدا برسونن تا حکمشونو بگیرن.رفتم  سمت عدالت خونه که دیدم یا ابولفضل چه جمعیتی وایسادن تو صف،از اونجایی که دوشنبه به خاطر اربعین عدالت خونه تعطیل بود تصمیم گرفتم هر طور شده  تو صف وایسم تا تکلیفم معلوم شه،حس اینکه ی یه روز دیگه تو برزخ بونم نداشتم.

صف که به آخرش میرسید دلشورم بیشتر میشد،آخه هر چی از این برادارای مخلص و مافیایو فشاریو پشمالو و خواهرای کماندو  بودن تا از عدالت خونه میودن بیرون سلام و صلوات میفرستادن که بهشتی شدن ،و هر چی داف و آدم حسابی بود با چشم گریون و دلمرده  از کنارم رد میشدنو زیر لب یه چیزایی میگفتن که معلوم بود اونوری شدن

بلاخره نوبت به من رسید،رفتم تو،دیدم یه عده نشستن رو صندلی.،حالا بماند که کیا بودن،قاضی القضات گفت بشین،نشستم،چند تا سوال فرمالیته پرسیدو بعد یه پرده رفت کنار و یه فیلم با کیفیت بلو ری نشون دادن که در مورد من بود ،خدا ازشون نگذره هر چی حریم خصوصی تو اون دنیا داشتم بهش تج اوز کرده بودنو و کلی مدرک ثبت و ضبط کرده بودن،یعنی اگه فیلمه لو میرفت زهره و فک فامیلاشو رو سفید میکردم. بعد نوبت اعتراف اعضای بدن شد،از دست بگیر تا پا و لب و چشمو و یه چند تا جا دیگه که گفتنش درست نیست پته مونو ریختن رو آب بی شرفا.

قاضی با چکش کوبید رو میزو گفت به اتهامات وارده اعتراضی نداری،گفتم آره،من اون موقع که اون دنیا بودم نمیدونستم این کارا گناهه،مثلا دوس داشتن،من همیشه فک میکردم عشق خوبه و مقدسه،واسه همین بود فلان دختر رو دوس داشتم یا …

وکیل مدافع مدعی العمومه اقلیت یهو عصابانی شدو جوری انگشت خطابشو سمت من گرفت که احساس کردم که الانه که از پشت میز بپره اینورو یه دل سیر بهم تج اوز کنه.

دیدم اگه بخوام اعتراض کنم زیاد به حالم فرقی نمیکنه به هر حال اون پایینم که بودم تو برزخ داشتم زندگی میکردم و وضع به همین منوال بود،حالا این بالا هم هیچ چیز عوض نشده،تصمیم گرفتم اعتراضمو ادامه ندم و بذارم هر حکمی که عشقشون میکشه برام صادر کنن.

بعد هیئت منصفه به شور رفت و چند دقیه بعد اعلام شد که در یک مورد نادر تعداد گناه ها و کارهای خوبم مساویه،دو راه بیشتر ندارم یا تو برزخ بمونم یا بین بهشت و جهنم دست به انتخاب بزنم

 

در برزخ ن و ش ت

من نمیدونم این شمارشگر وبلاگم چه مرگش شده،دقیقا از یک هفته قبل تا الان بازدید کننده ها رو صفر میزنه هیچ کاری هم نمیتونم بکنم چون هیچ قسمت این وبلاگ لعنتی تا موقعی که بابت فضایی که بهت دادن پول ندی قابلیت ادیت نداره

چند شب پیش DVD ملیونر زاغه نشین به لطف یکی از دوستان به دستم رسید و در سلولم در برزخ دیدم اما نمیدونم چرا نتونست واسم اندازه فیلم ماجرا عجیب بنجامین باتن جذاب باشه.به هر حال باید تا یکشنبه منتظر بمونیم ببینیم کدوم از این دو فیلم اول اسکار میشن،امیدوارم فیلم دیوید فینچر عزیز به حقش برسه این فیلم هم مثل بقیه کاراش فرا شاهکار بود از seven بگیر تا زودیاک و باشگاه مشت زنی و …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Posted by ميلاد at 12:14:47 | Permalink | Comments (19)

Thursday, February 12, 2009

همه از خاکیم و به فا*ک میرویم

اینجانب میلاد.ر فرزند مرحوم داوود(چقدر بده آدم موقع مرگش یادش بیاد بچه یتیمه) در تاریخ پنج شنبه 24 بهمن 1387 ساعت 3 بامداد،پس از پشت سر گذاشتن کو ن کور کارشناسی ارشد،به علت تناول یک لیوان بزرگ شیر فاسد،احتمالا تا ساعتی دیگر جان به جان آفرین تسلیم خواهم کرد.

کلیه دارایی های منقول و غیر منقول اینجانب شامل چند دانگ خانه و مغازه در بهترین و بالا ترین موقعیت مکانی شهر،یک عدد پژو 206 مشکی( فنی - بدنی سالم )، دو عدد گیتار کلاسیک ،یک دستگاه لپ تاب وایو سونی مدل VGN-CR35G با گارانتی سه سال ایران رهجو، دوهزارو هفتاد جلد کتاب(یک جلد کتاب آموزش مسائل زناشویی با جلد سبز رنگ که به طرز ماهرانه ای  در طبقه دوم جاکتابی سمت در اتاقم پنهان شده و 4  جلد قرآن مجید که به مناسبت های مختلف به این خ..مال اهدا شده نیز شامل مجموعه میباشد)201 عدد کاست موسیقی،50 حلقه DVD صحنه دار(این مجموعه فاقد هرگونه فیلم پ*و*رنو میباشد به علت آنکه اینجانب خیلی جوان پاک دامن و چشم و گوش بسته ای بودم،فقط تا پارسال هر از گاهی سری به صحرای کربلا-مولت*ی  وی ژن-میزدم).حدود 300 حلقه CD خش دار موسیقیه فول آلبوم از سندی بگیر تا جو ستریانی،مقداری عطر ضایع که به مناسبت های مختلف به زور هدیه گرفتم ،یک بسته نیمه خالی آدامس ریلکس وانیلی،یک حساب بانکی با سی هزار تومان موجودی،یک عدد کت شلوار شیک که هرگز به تنم نکردم و تقریبا آکه.یک عدد پایه نت،یک دوربین یک میلیونی،چهار دستگاه گوشی که دو تاش سکته کرده، عینک دودی،کاپشن خلبانی(از اونا که وقتی بپوشین میشین شکل آرنولد)همه و همه را با خودم به گور خواهم برد  و به کسی نمیدم.

ضمنا مقدار نود پنج هزار تومان و یک شارژ پنج هزار تومانی به علی،چهارده هزار و هفتصد تومان به مسعود بابته دو بسته میگو سوخاری(این مرحوم خیلی خوش خوراک بودم) ،دو هزار هفتصد تومن به نینا  بابت پول بنزین،هشتصد تومان نیز به علی شوهر دختر خاله ام بدهکار میباشم که امیدوارم حلالم کنن.(همین که هزینه کفن و دفنم پاشون نیست باید خدا رو شکر کنن)

خواهش میکنم منو برای پی بردن به علت مرگ تشریح نکنین،خودم مثل بچه آدم دلیل مرگمو گفتم،به خدا من جنازمم خجالت میکشه جلو پزشکا لخ*ت بشه،درسته پزشک محرم اسراره ولی خدایی شرم و حیا هم خوب چیزیه مثالا من بیام جلو نینا لخ*ت بشم به صرف اینکه دکتره کار صحیحیه؟حالا شاید جلو نینا صحیح باشه اما جلو دوتا دکتر غریبه که درست نیست،خودتون حاظرین جلو غریبه ل*خت بشین؟

حظور شما در مجلس ختم اینجانب باعث شادی این مرحوم مغفور خواهد شد،ضمنا وسیله ایاب و ذهاب( پشت علی و محمد باید سوار شین،سواریشون بد نیست فقط گفتن چش الزامی میباشد) نیز فراهم میباشد.

 قبل مرگ  ن و ش ت

-          نینا جان حتما موقعی میرسی من دیگه نیستم،میدونم خیلی سخته اما باید با واقعیت کنار بیای،مرگ قسمتی از حقیقته زندگیه،امیدوارم آدم بشی گرچه آرزوی بی فایده ایه،ضمنا سوغاتی های نفیسی که برام آوردی واسه عمت فک کردی من محتاج اون چهار تا تیکه جنس بونجولیم که میخوای بدی بهم؟؟؟

-          نفیسه خیلی کارت زشت بود که جواب اس ام اسمو ندادی ایشالا همیشه تو خیابون جیشت بگیره

-          سارا جان این دنیا که فرصت نشد با هم بریم کوه ایشالا فرصت بشه اون دنیا با هم بریم صفا

-          علی جان لطفا هر موقع رفتی شنا جای من یه دولیتر آب استخر بخور خدا رو چه دیدی شاید باعث بشه مو دربیاره سرت

-          بقیه ماجرای پست قبل از عالم برزخ پابلیش خواهد شد

-          به امید دیدار تان در جهنم-فقط جهنمو به گ ه نکشیده بود،خدا رحم کنمه به جهنم

 

Posted by ميلاد at 00:45:26 | Permalink | Comments (18)

Tuesday, February 3, 2009

آن مرد آمد،آن مرد در هفته ی کلف ترین ها آمد

دوباره این هفته ی کذایی ترین ها شروع شد،اگه شما خواننده ی فرنگی زبانی هستید که مملکت منو نمیشناسید وفک میکنید که منظور من از ترین ها چیز هایی پیش پا افتاده ای نظیر کلفت ترین هاداگ دنیا یا آب دار ترین همبرگر آسیاست سخت در اشتباهید و باید خدمتون عرض کنم که اصولا ما یه هفته در سال داریم که همیشه بهترین و بزرگترین و کلفترین و دراز ترین و آب دار ترین و مامان ترین طرح های عظیم عمرانی،رفاهی،صنعتی جهان رو تو کشورمون افتتاح میکنیم.

مثلا ما الان  در ایران به سر میبریم،یک تلوزیون در محل اقامت خود داریم که به فشار یک دکمه،تنها یک دکمه روشنش میکنیم بعد میزنیم شبکه یک(یه موقع شبکه سه نزنین چون داره بازیه مضحکه پرسپولیس و پیام رو نشون میده،اگه نمیدونین پرسپولیس چیه باید خدمتتون عرض کنم که پرسپولیس چیز نیست ،خیر سرش تیمه)بعد یهمو یه خانومه سر تیتر خبرا  رو میخونه.

اهم اخبار

به مناسبت هفته فلان بیش از یک میلیارد طرح به بهره برداری رسیدند،محمد خاتمی در جمع کثیری از عبا شکلاتی ها (قهوه ای ها)آمادگی خود را برای نامزدی در دوره آینده ریاست جمهوری اعلام کرد،ایران تا چند ماه آینده به خارج از منظومه شمسی طلبه ی فضا نورد اعزام خواهد کزد،نوار غزه با صدای علیرضا افتخاری به بازار آمد.ریس جموری چلقوز آباد به زودی برای گسترش همکاری ها به ایران خواهد آمد.

حالا یه کلوزآپ از یه دماغ میاد رو صفحه تلوزیون و شروع میکنه خبر اول رو گزارش کردن،که معمولا اینجوریه:

بهره برداری از بزرگترین سد خاکی جهان توسط وزیر بهداشت در اولین روز از هفته ی…

بهره برداری از کوچکترین زیر دریایی جهان توسط وزیر رفاه(این زیر دریایی ها یه چیزی در حد و اندازه ی کنسرو لوبیان،جالبه که اینقد کوچیکه که چند ساعت پس از به آب انداختن توسط ماهی ها بلعیده میشن)

پرده برداری از صد فاطی ک*وماندو توسط حاج آقا پرده برداریان(منظور از اون پرده هاست که رو دیوار اتاق میزنن نه خدا نکرده اون قضیه ی بی ن*اموسی)

حالا جدا از شوخی یه بحث تو کشورای جهان سوم مخصوصا در محدوده ی خاور میانه به لطف دلار های نفتی هست به اسم پروژهایی که بزرگترین ها و عظیم ترینها در سطح جهان اند، مثلا بزرگترین سد ، بیشترین هواپیمای جنگنده،گرانترین خرید نظامی و …

متاسفانه این طرح ها کمتر با نیاز های مردم جامعه تناسب دارن و معمولا یک سری طرح های خود گول زن و فاخرانه اند که هزینه بر و بی صرفه اند.من نمیدونم الان که این مملکت استراتژیکی ترین محصول مورد نیازش بنزینه،چرا هنوز یه پالایشگاه گردن کلفت داخلش وجود نداراه؟چه دست هایی پشت پرده هستند که منافعشون ایجاب میکونه بنزینو وارد کنن تا تولید و صادر؟یه چه اصراریه که کلی هزینه برای راه انداختن انشعاب گاز  به مناطقی بشه که طبق آمار تا یک دهه آینده به کلی خالی از سکنه میشه،مشکل مملکت من اینه که جریانی به اسم مدیریت اولویت دهی به نیاز ها نیست،همیشه از برنامه ها عقبیم،مثلا همه مجوز هایی که داده میشه برای گسترش اپراتوری خدمات موبایل مملکت در حد پایین ترین استاندارد هاست که خیلی زود تر مجبوریم دوباره ساخت هارو بازنگری کنیمو با کلی هزینه دست به تغییرو به روز کردن بزنیم.

اما از اینا که بگذریم احمقانه ترین خبر اعلام آمادگی خاتمی برای نامزد شدن در دوره ی آینده ی انتخاباته ریاست جمهوریه ایرانه.

خاتمی آمد،هشت سال پیش خرم و خرامان رفتم به خاتمی رای دادم،اون روزا جو اینجوری بود که هر کی می خواست خودشو بچپونه تو جرگه ی روشن فکرا میگوفت من دوم خردادیو اصلاح طلبم،ما هم بچه بودیمو دوس داشتیم پالان اصلاح طلبی رو به تن کنیم و بگیم یه چیزی حالیمونه.روزی که شناسنامه رو برداشتم برم رای بدم یه سری آدم درست حسابی از کنارم رد شدن و پوزخند زدند،خنده هایی که از فردای پیروزی محبوبه خندانم دلیلشو فهمیدم.به هر حال اولین مهر مشارکت اجتماعی تو شناسنامم خورد شناسنامه ای که شش ماه بعد عوض شد تا خدا رو شکر دیگه اون مهر خوشگل دوره دوم ریاست جمهوری ازش حذف بشه.

حالا امروز دوباره یک سری انسان هایی که دوس دارن یه سری عقده های کهنه رو به ارث ببرند کاندید دروغگوشونو به میدون کشوندن،به هر حال باید این پالان هم به تن این افراد پوکیده مغز پوشیده بشه،این ها همونهایی اند که تاریخ رو همیشه با شکست هاش به تکرار میکشند چون درک و سواد درستی از شرایط دوره خودشون ندارن.

یکی به من بگه با اومدن خاتمی چه تغییری میخواد رخ بده،لطفا به من نگین که تغییر یک پروسه است،چون این پروسه با آمدن خاتمی روان تر نخواهد شد و تنها منحرف میشه،این پروسه ی سکته کرده رهبری با اراده و شجاع میخواد،رهبری که به انگیزش های موجود پاسخ مناسب بده،نه نابود کننده شون باشه.متاسفم برای نسل خودم که بی درایت و منفعل ،تابع مده های سیاسی شده.من همیشه گفتم الان هم میگم،سطح روشنفکر و تحصیلکرده جامعه من امروز درک ضعیف تری نسبت به جریان موجود در جامعه داره.(حالا دیگه تحصیل کرده هر ننه قمر آبادی برای خودش صاحب نظر شده)

آره من عصبی ام،از همه اونایی که مضحکانه بر طبلی میکوبند که همه صدای تو خالیشو هشت سال پیش شنیدن.

من دلتنگ اون مردا و زنایی هستم که شب حادثه رئیس جمهورشون از قدرتی که قانونن و اخلاقاً داشت استفاده نکرد تا تویه خیابون به ترکه ی استبداد کشیده بشن و فرداش انگ اوباش گری بهشون بخوره.آره من از اون مرد ترسویی که روباه گونه میخنده متنفرم.من هوای تازه میخوام هوایی که رئیس مملکتش پدر ملت باشه نه ناپدریش.

پ ی ن و ش ت

یک - آزموده را آزمودن خطاست

دو – این پست کامنت دونی نداره،ممنون

 

Posted by ميلاد at 19:52:07 | Permalink | Comments Off