Thursday, January 29, 2009

هشدار

کامنت ها پاسخ داده شد

Posted by ميلاد at 21:12:23 | Permalink | Comments Off

Monday, January 26, 2009

اعترافات ميلاد

یه بخش جدید به این وبلاگ اضافه میشه به اسم اعترافات یک میلاد،که من توش به بلاهایی که سرم اومده یا سر کسی آوردم اعتراف میکنم .کسایی که تو این اعترافات بهشون اشاره میشه که معمولا وبلاگمو میخونن و واسه اینکه آبرشون نره از بیان اسمشون خوداری میکنم.هر پست به یک نفر اختصاص داره مثلا این پست در مورده (م) است

 

اعتراف من در مورد م

 

-         یادته یه بار با تفنگ ساچمه ای منو نشونه گرفتی؟هنوزم جاش درد میکنه بی شرف،هر وقت میشینم و دردش یادم میاد، کلی فحش نثار خودتو و اون جد و آباد از دماغ فیل افتاده ات میکنم

 

-         یادته یه بار کل کل کردیم و تو کم آوردی و افتادی روم و داشتی خفه ام میکرد منم با لوله جارو برقی کوبیدم تو سرت بیهوش شدی،بعد من به جای اینکه آب بپاچم روت، بهت نفس مصنوعی دادم تو به هوش اومدی،فرداش رفتی همه جا پر کردی میلاد ازم لب گرفته،الهی مرده شور اون لب و لوچه ی کجتو ببره،آخه من حتی دلم نمیومد از دوست دوخترم لب بگریم چه برسه از تویه ایکبیری،باید همون ولت میکردم بمیری

 

-         یادته نشستم باهات درد و دل کردم گفتم سه ساله که عاشق دختر همسایمون شدم،بعد تو هی مجبورم کردی برم بهش شماره بدم،گفتم نمیتونم،بعد تو بهم گفتی نترس خودم باهات میام،پا شدیم باهام رفتیم سر خیابون واستادیم که بیاد ،به محض اینکه رسید تویه کثافت بهش متلک انداختی

 

-         یادته شب چهارشنبه سوری ازت کتابی که دوست دوخترت برات هدیه خریده بودم قرض کردم؟از خونتون که داشتم بر میگشتم، دیدم چند تا بچه زور میزنن که آتیش روشن کنن ولی اونقد باد میومد که کبریتاشون هی خاموش میشد، یکیشون اونقد مظلومانه ازم کمک خواست که جیگرم کباب شد،واسه همین چند صفحه از کتابت پاره کردم و براشون آتیش روشن کردم،بعد دیدم خیلی ضایعست کتابرو اونجوری بهت پس بدم واسه همین پرتش کردم تو آتیش،از دستم ناراحت نشو، به بعده معنویش نیگا کن  که دل چند تا بچه رو شاد کردم

 

-         یادته همون سال عید رابطمون به یه حد متعالی رسیده بود واسه همین تصمیم گرفتیم بهم دیگه هدیه بدیم،تو واسه من سری کامل آلبومای اوتمار لیبرت رو خریدی که هنوز تو آرشیوم هست و من بهت یه سر رسید نفیس هدیه دادم،فرداش که امدم خونتون عید دیدنی بهم یه تیکه انداختی منم بهم برخورد واسه همین از تو اتاقت سر رسیدرو یواشی برداشتم،بعد از خونه ی شما رفتیم خونه ی خاله ام ،منم سر رسید رو به دختر خالم عیدی دادم،از دستم ناراحت نشو به این فک کن که شب عیدی دل دو نفرو شاد کردم یکی تو یکی دختر خالم

 

-         یادته مامان بابات رفتن شمال،من یه شب اومدم پیشت،خواستم بهت یه حال اساسی بدم،بهت گفتم پاشو بریم شام بخریم بیایم خونه مهمون من،تو چنان خوشحال بودی که من احساس میکردم داری پس میفتی ، بعد رفتیم به پیتزا پنج نفره به اضافه یه نوشابه خانواده و سیب و سالاد اندونزیای واسه من خریدیم یه پیتزا یک نفره هم با مخلفات واسه تو خریدم،برگشتیم خونه پیتزاها رو زدیم بعد من سیر نشدم،رفتم همه ی شیرینی های عیدتونو خوردم،بعد پاشدیم رفتیم شامپاین و چیپس و ماست و یه بسته تنباکوی مصری خریدیم تا صبح خوردیمو آشامیدیمو قلیون کشیدیمو خونتون به گه کشیدیم،فرداش تو حسابی حالت گرفته بود آخه دیدی عیدیاتو داداشت دزدیه،اگه جنبشو داری باید اعتراف کنم،این من نبودم که شب قبل واسه تو اون همه خرج کردم،بلکه این عیدی های تو بود که شبمونو زیبا کرد،نشون به اون نشون که عیدی هاتو تو اون قلکه موزیکالت گذاشته بودی،از دستم ناراحت نشو پول مثل چرک کفه دسته تو هم که وضع مالیت بد نیست ماشالا بچه کارخونه داری

 

-         یادته یه روز من خیلی کسل بودم تو با دوست دخترت قرار داشتی ولی به خاطر من پیچوندیش اومدی پیشم تا بگیم بخندیم،بعد تو دوست دختر زنگ زد گوشیتو دادی من تا بپیچونمش،من گفتم جلو تو روم نمیشه،رفتم تو اتاقم یه جور پیچوندمش که دو هفته بعد رفت شوهر کرد، تو تا شیش ماه افسرده بودی.از دستم ناراحت نشو خدا وکیلی خیلی دختر داف و خوشگلی بود،از قدیم هم گفتن زن خوشگل و داف(البته اصطلاح داف اون روز ها به اندازه ی امروز متداول نبود،و این کلمه داف چند صباحی است که در زبان فارسی رایج شده)  مال مردمه،اگه باهاش ازدواج میکردی دوست داشتی زنت مال مردم باشه؟نه جون من دوست داشتی؟خدایی سر این قضیه به من خیلی مدیونی.

 

وای چه چیزایی تو یادته،اینقد کینه ای نباش پسرم

 

کامنت های پست قبل تا آخر شب جواب داده خواهد شد

Posted by ميلاد at 19:12:49 | Permalink | Comments (13)

Friday, January 23, 2009

میتونست دوست من باشه،شایدم عشقم

تو تاکسی نشستم،گوشی دخترکی که کنار پنجره نشسته زنگ میزنه،نگاهشو از بیرون میاره تو تا شماره رو میبینه صدای نا امید و خسته ش تو فضای خالی و ساکت ماشین میپیچه.

پیرمرد راننده رو نمیدونم اما من همه ی حواسم به حرفای دخترکه،صدای خستشو دوس دارم،تو صداش هق هق موج میزنه.نفسمو حبس میکنم که صداشو بهتر بشنوم.مخاطبش یه پسره،دخترک التماس میکنه،دلم میخواد گوشی رو ازش بگیرم هر چی از دهنم در میاد باره پسره کنم.

به آخر خط میرسیم،پیاده میشیم،ازم دور میشه،کند ،قد و قواره ش منو یاد مژی میندازه،پالتوی مشکی بلند،مقنعه،و شال شیری رنگش و جفت دستاهایی که احتمالا توی جیبای پالتوش گلوله شده.

حرکت میکنم،از کنارش رد میشم،داره گریه میکنه،از همیشه سریع تر میرم،نمیخوام از اشکایی که داره میریزه احساس حقارت کنه.سر کوچمون راهمو کج میکنم و وارد کافی شاپ میشم.در شیشه ای کافی شب مرزی میشه بین ومن و دخترک تا برای همیشه ازش بیخبر بشم.

چایی و کیک سفارش میدم،اما کیک نداره،به یک اسپرسو رازی میشم.صندلی روبروی در رو انتخاب میکنم.کاپیشنو شالمو در میارم.شال آبی ام رو دوس دارم،اولین شبی که مژی رو دیدم،همون شب خاطره انگیز،توی خونشون،شالمو جا گذاشتم،فرداش(یه روز بارونی) نزدیک پست تو ماشین نشسته بودم،مژی رو دیدم، داشت با دوستش زیبا میرفت دفترچه آزمون سراسری (سال84) رو بگیره،شالمو دور گردنش انداخته بود،خندیدو گفت مامان بابام میلادو پسندیدن.شالمو پس داد،شالم بوی عطرشو میداد،عطری که هنوزم بوشو حفظم.یه ذره بچه بودم،میخواستم باهاش ازدواج کنم،بعد 5 سال عشق یک طرفه،مژگان مال من شده بود،یه قسمتی از من،دوست داشتنم هیچ قسمت مخفیانه و مهیجی نداشت،هیچ قرار و فراری،اما برای به تپش درآوردن قلبم بی اندازه کافی بود.

یکی دو هفته پیش بعد از 5 سال دیدمش،با علی بودیم.بزرگ شده بود،اما خبری نبود،هیچ احساسی،نمیدونم اما چرا ازش متنفر نیستم،دوستش هم ندارم،اما نشده تو دلم آرزو بکنم که تاوان کاراشو بده،شاید واسه اینه که عاشقش بودم،بعد اون هیچ کس رو خالص نتونستم دوس داشته باشم،عشق اولم بود،زلال بود و شاید بچگانه.بتم بود،هیچ وقت نتونستم دختری رو ببینم که اون همه غرور داشته باشه،قدم برداشتنای سریعش ناخواسته برام شده بود الگو،حالا منم اینقد سریع راه میرم که کسی هوای هم قدم شدن باهام نکنه.دیروز که با مامان رفته بودیم دفترچه ارشد آزاد رو بگیریم خاطره ی اون روز رو براش گفتم، گفت با مژگان مخالف بودم،اما ازش خوشم اومد،از با مزه بودنش ، ظرافت اندام و زرنگی و تیز بودنش.

دختر پسری اون طرف من جیک تو جیک نشستن،ساکت و موقر،گه گاهی خنده هاشون سکوتو میشکنه.به دخترک توی تاکسی فک میکنم،میتونست دوست من باشه،شایدم عشق من، قطعا خیلی دوسش میداشتم،با تمام احساسم همراهش بودم،بهش زنگ میزدم،همیشه حرف دارم،از اتفاقای هر لحظه ام براش داستان میساختم،و این روز برفی،هر جا که بودم،همه را میپیچوندم،باهاش قرار میذاشتم،میرفتم سراغش،از کنار گل فروشی رد میشدیم،میرفتیم داخل،بهش میگفتم انتخاب کن،شادی دخترانه اش مجذوبم میکرد،با ظرافت میان آن همه سطل پر از گل،دست میکشاند تا یک شاخه انتخاب کند.گل فروش مثل همیشه سوال میکرد بچیچم یا همینطوری میبرید؟

شاید هم به عطر فروشی میرفتیم،از همان عطری برایش میخریدم که دیروز علی برای دوستش خرید،قیمتش هم خوب بود،بویش هم خوب بود،شیشه ی قشنگی هم داشت،یک شیشه ورساچیه سی و چهار تومانی میتواند هدیه ی خوبی باشد برای این روز برفی اش باشد،و میتوانست در پس دیدارهای آینده مان یاد امروز را با بویش تکرار کند.

بعد به سینما میرفتیم،فیلم چارچنگولی را میدیدیم که الان روی پرده است،همان فیلمی که اقلیمای خودمان تاییداش کرده،حتما فیلم جالبی خواهد بود در کنار او،و شاید خلوت دو نفره مان که هیچ مزاحم و آویزونی را راه به آن نیست به زیبایی با حس در کنار هم بودنمان پر میکردیم.

راستی اسمش چی میتونه باشه،یه اسمه تازه،جدا از همه ی اسمهای دخترانه که تا الان زمزمه شان کردم.بهار،اسم بهار زیبا تر است.حتما به او می آید.بهار بر خلاف همه یک سال از من کوچیک تر است.دختر یک خانواده کارمندیه پنج نفره است.خواهر بزرگترش هم سن من است و برادرش هم بیست و هشت سال دارد.مادرش مثل خاله ام و مادرم زیبا و مهربان است و پدرش جا افتاده و جذاب.

خانه شان حوالی خانه ی  خودمان است.با سلیقه است و مغرور،دانشجو ی هر رشته ی میتواند باشد،جز رشته های فنی،چون با ظرافتش جور در نخواهد آمد.دوست دارم عکاس خوبی باشد،به خوبی همین نینا فخ ار خودمان هم نبود کمتر از او نباشد،با دوربینش که از این دوربین های معمولی ای دویست سیصد تومانی ای که دست هر بچه پیدا میشود نیست عکس های پر حرفی بگیرد مثل همین پونه.ا که عکس هایش را همیشه تحسین میکنم و نه مثل هر عقب افتاده ای که از دار و دیوار هر مستراحی عکس میگیرد و کلی ذوق میکند ، جوری که انگار عکاس نشنال جغرافی است.اصلا برایش توی همین سایت فیلکرصفحه ای باز میکنیم تا عکس هایش را آنجا بگذارد.بعد لینکش را همین گوشه میگذارم تا چشم همتان دربیاید از اینکه بهار من همه ی کار هایش مثل خودش ظریف است.کتاب هم میخواند و فیلم و موسیقی قسمتی از دنیای آرام و پر احساس دخترانه ی او را تشکیل میدهند.

خودش دختر خیلی خوبی خواهد بود،به گونه ای که دختر خاله هایم دوستان خوبی برایش خواهند بود و مادرم هم دوستش داشته باشد و همیشه تاییدش کند و نگوید نظری ندارم مهم نظر توست.بهار من آنقدر بزرگ و پر تلاش است و آنقدر اعتماد به نفس دارد که همه میدانند او حریمی دارد که نزدیک شدن به آن نا ممکن است.آنقدر به ظاهر خود اطمینان دارد که زیر هیچ تیغی نرفته.

روزی بهاری باهم ازدواج خواهم کرد،مثل همیشه دوستش خواهم داشت،به خاطر اینکه اسیر هیچ هوسی نیست،به خاطر اینکه تقدس دوست داشتنمان را پاسدار است، گاهی هم دعوا میکنیم (مثل همین همسایه خودمان که دیروز دعوایشان بود،نه مثل آنها نه،چون دیروز صدای پرت شدن چیزی از دست شوهر به زنش را شنیدم که زن را به گریه انداخت نا سلامتی دکتران این مملکتند زن و شوهر،خدا به داد بیمارانشان برسد)،و ناگهان میان جر و بحث هایمان دستش را میگیرم و سر به سرش میذارم.در آغوش میگیرمش و پیشانی اش را میبوسم،میداند تسلیم دوست داشتنمان خواهم بود،برایم عزیز است و همه خواست هایش را در اوج خستگی ام خریدارم،دوس دارم فلسفه ای که از دوس داشتنم دارم،او را به خاطر زن بودنش دوس دارم،به خاطر یکتا بودنش،به خاطر خودش که همه کاره است نه خار و ملتمس.

اما باز کار سختی ست،چه کاری؟دوس داشتن،دل بستن، شاید و باید دور تر و خیلی دور تر از این زمانی باشد که موعدش به حال میگذرد،به آرامش نیاز دارم،هوس میشود اگر فردا بیایم و بگویم کسی را دوس دارم،باور ندارید،ببینید که این میلاد احساساتی، مدت طولانی از این ماجراه ها دور خواهد بود،به خودش احترام خواهد گذاشت،برای دوست داشتن هوای دوست داشتن نیاز است.دوباره آن روز مزه خواهم کرد حس زیبای تعلق را،حس وفاداری را،حس افتخار از داشتن کسی که برای دیگران حتی اگه مسخره باشد اما برای من پرشکوه خواهد بود.اما تا آن زمان خیلی دور متعلق به خودم خواهم بود،تنها خودم را دوس خواهم داشت،وقت نیاز است برای فراموش کردن همه دروغهایی که شنیده ام،همه ی رنج هایی که برده ام.

از کافی شاپ میزنم بیرون،چترمو باز میکنم،چتری برای یک نفر،حس بی تزاحم آزادی را لمس میکنم،به خونه میرسم.گوشی ام را از زیر تخت در میارم.اس ام اس اومده،میرم یک دونه پرتقال از یخچال می ارم، مهشید اس ام اس داده،یه جواب دندون شکن بهش میدم،پرتقالمو پوست میکنم.رگه هایی از همه ی حس های منفی تو دلم مونده،اما ساکت و بیخیالم ،نمیگم کاملا اما دوباره به زندگی برگشتم،دیگه شب ها آروم میخوابم بدون اینکه خودم رو بی دلیل مسئول  بدونم در قبال کسی،دیگه کورمال کورمال بیدار نمیونم،دیگه به خاطر همه احساسی که دارمو ابراز میکردم از کسی توقعی ندارم،دیگه دل تنگیا و خستگیامو با نفیسه قسمت نمیکنم،تنهایی هامو با آنا و تنگناهامو با علی،حتی نینا میدونه که دوباره کمی تا قسمتی فراون مستعد شیطنتم.حالا صبح باز هم زود بیدار میشم، فرصت پیاده روی های روزانه رو از دست نمیدم از ترس اینکه شاید قرار غیر منتظره ای را از دست بدهم،دیگه متعصب نیستم،به نبودن حسادت نمیکنم،دروغ نمیشنوم،آب شدن جسمم را پشت حرف های توی گوشی احساس نمیکنم،حتی (پ) هم نمیگوید دوست داشتن کسی که لیاقت و جنبه ی دوست داشته شدن ندارد اصراف محبتتو و احساس است،آزادم،به معنی واقعیه کلمه،بهایش را هم داده ام شاید تا همیشه تاوانش را بدهم

 

ادامه دارد…

 

پ ی ن و ش ت

یک-نمیخواستم این پست چرت و ناقص رو پابلیش کنم ، خیلی قسمتاش کامل نیست،مثلا میشد بهار رو بیشتر شخصیت پردازی کرد اما تنیلیم اومد احساس میکنم نقص داره،حتی دیروز برای مهشید و لونا ایملش کردم،جالب بود که برداشتشون دقیقا مخالف اون چیزی بود که من فکر میکردم،حالا شما هم میتونین اشتباه فکر کنید…

دو – فیلم چارچنگولی رو که تعریفشو اقلیما کرده بود دیدم،وای خدا بود بس که خندیدم نفسم بند اومد،حالا منم توصیه میکنم این فیلم رو از دست ندید

سه-آخ حال میده رانندگی،وقتی نیم متر برف تو خیابون هست

چهار-کامنت دونی بازه،تائیدی هم نیست،نظر دادن آزاده بدون هیچ محدودیتی

 

 

 

Posted by ميلاد at 21:27:30 | Permalink | Comments (7)

Tuesday, January 20, 2009

عادل فردوسی پور

هر کی این چند وقته نود رو دیده باشه باید حق بده به جناب علی آبادی که بلاخره نتونه این همه فشار رو تحمل کنه،بنده خدا حق داره خوب ،بس که تو سیستم خا*یه مالیشو کردن فک کرده اربابه و بقیه رعیتشن.نود درسته در زمینه ی فوتبال برنامه سازی میکنه اما به نظر من دیواره ی تماشایی و خوش لعاب مدنیته است،و مولفه های دمکراسی رو در قالب های فرعی اما پرقدرت رسانه ای به روح استبداد زده ایرانی تزریق کرد.همین که حسابکشی رو تو زمینه ای مثل ورزش فردی به اسم عادل فردوسی پور واسه اولین بار به تلوزیون کشوند کافی بود که این فرهنگ به شعورمون تا حدودی رسوخ کنه که بله حق داریم بازخواست کنیم،اما نه الکی،خیلی جدی و موشکافانه.

حالا فرض کنین الان ناخدای این کشتی همیشه بحران زده ی دریای طوفانی ورزش جوری بر اریکه ی خود تکیه زده که هر کی بخواد نقدش کنه به روش دزدان دریایی سرشو میزنه،وقتی ورزش کشور هم  افتاده دست یه مشت سیاسی،و وقتی سیاستمدار هامونم نقد پذیر نیستند،نود میشه خار میره تو چشم همشون، اونقد هم قدرت دارن که بتونن بخشنامه صادر کنن و تهدید کنن که هر کی از این به بعد با این برنامه همکاری کنه فشارش میدیم،یا سیستم نظر خواهی برنامه رو مختل کنن(آخه یه کمپین راه افتاده بود قبل از برنامه که قرار بود به نشانه ی حمایت از شخص واقعا محترم عادل فردوسی پور اون شب پنج ملیون اس ام اس فرستاده بشه).آری بردار چنین است لومپنیسمه ورزشی-سیاسی ایران که تاب هیچگونه احوال پرسی ای را ندارد.

حالا ورزش مملکت دست آقایانی مثل علی آبادی ها افتاده که سوادشان از ورزش تنها در حد پوشیدن یک گرمکن ورزشی است و شعورشان از ورزش در حد دکترا هایی است که به قطع یقین از  دانشگاه محل تحصیل  جناب کردان گرفته اند.

نگرانم برای عادل فردوسی پور،جوان رعنا و خوش فکر و دوست داشتنی که با آن صدای تو دماغیش و آن خندهای لوندش که حالت صورتش را شبیه همین رنالدنیوی خودمان میکرد.محوش نکنند،محدودش نکنند؟همین فرزاد حسنی که برنامه داشت اجتماعی ،روزی چنان بر سیاسون عرصه را تنگ کرد،که یک شبه محو شد

بیاید به خدمتی که فردوسی پور کرده احترام گذاشته و حمایتش کنیم،همین دنیای کوچک وبلاگیه خودمان حرفهایمان را میتواند به آنها بفهماند

پ ی ن و ش ت

به نظرمن یکی از مشمئز کننده ترین  خطابه هایی که توی نود به اجرا در اومد از طرف فردی به نام آخوندی بود.جوری که منی که پرسپولیسی ام حالم از تیمی که مسئولیش این آقاست بهم بخوره

 

 

 

 

 

Posted by ميلاد at 13:37:31 | Permalink | Comments Off

Wednesday, January 14, 2009

یالا بلوتوثتو بشکن

امروز قرار بود برم سراغ مامان ،یک ربع مونده بود به رفتنم زنگ زدم گفتم نمیتونم بیام،دیگه حوصله نداشتم بگم که تازه از حموم در اومدم میترسم بیام بیرونو سرما بزنه و اون ویروسای لعنتی که هنوز از تنم در نیومدن بیرون ،دوباره زمین گیرم کنن،واسه همین پیدا نکردن کلید پارکینگو بهانه کردم و قرارمونو کنسل کردم،بعد رفتم اتاقم پریدم رو تخت و شروع کردم وبلاگای بچه ها رو خوندن.

یک ساعت بعد مامان اومد و بدون اینکه حرفی بزنه رفت اتاقش،منم لجم گرفت گفتم الان حتما فک کرده من پیچوندمش به جای اینکه برم سراغش رفتم پی خوشی و اینجور حرفا.

رفتم اتاقش گفتم اون اولا ادبت بیشتر بود میومدی سلام میدادی و بعد هزار تا دلیل آوردم براش که اگه باهام اینطور برخورد کنه ،این طرز برخوردش میره تو نا خود آگاهم ،بعد فردا که منم خواسته یا ناخواسته بچه دار شدم و با بچه ام اینطور رفتار میکنم و بچه ام هم همینطور با نوه ام برخورد میکنه و شوخی شوخی(تخ*می تخ*می) طی یک پروسه طولانی و چند صد ساله این روش ادامه پیدا میکنه تا جایی که به خاطر یه سلام ندادن ساده شما نسل بشر به دلیل فقر عاطفی بین والدین و فرزندان منقرض میشه.

بعد برگشتم اتاقم و پریدم رو تختم، اومد اتاقم دید که کلید پارکینگ رو میز تحریرمه،گفت کلید که اینجاست،منم کلی جون باباشو قسم خوردم که آره همین چند دقیقه قبل پیداش کردم،به خدا قضیه پیچوندن نیست،من از صبح که پاشدم دارم تست میزنم بعد رفتم دوش گرفتم الانم دارم وبلاگ میخونم،بیا ببین الان تو وبلاگ آرایه دارم میچرخم ،به خدا مامان من بچه خوبیم

بعد گفت آره بچه خوبی هستی،حالا منو بگی چشمام شیش تا شد تو این بیست و اندی سال عمری که تو این دنیا کوفتی دارم زندگی میکنم این اولین باری بود که مامانم ازم تعریف میکرد. دیگه شما هم میدونین اینکه کسی به  تو بگه آدم خوبی دیگه هستی، آخر تعریفه .

منم لپام گل انداخته بود که ای بابا خوبی از خودتونه دیدم بغض کرده گفتم مامان شرمندم  نکن تو رو خدا من دیگه اینقدا هم خوب نیستم دیگه خودت تمامو کمال آمار جیکو پوکمو داری ،گفت واسه تو گریه نمیکنم که واسه پسر سرایدار مدرسمون گریه میکنم ،حالا منو بگی فک کردم پسره مرده گفتم،نه ه ه ه مرد؟؟؟نه بابا بلوتوثش پخش شده،گفتم بابا این که دیگه گریه کردن نداره،این روزا هر کی بلوتوثش پخش نشه حتما یا غره یا منگل.گفت نه خیلی بدتر از این حرفاست پسره همش چهارده سال داره.دیگه دوزاریم افتاد که قضیه از چه قراره گفتم تو اون فیلمه با مرد بوده،گفت آره،الانم اینفورمیشن پسر رو گرفته ولی اون دوتا مرده که تو فیلم بودن فرار کردن،حالا چی میشه،گفتم خوب اگه نتونه ثابت کنه قضیه تجاوز بوده (که فکرم نکنهپم اینطوری باشه) به جرم ل*وا*ط  دارش میزنن.البته نه الان چهار سال دیگه که هیجده سالش و شد تا دنیا بدونه ما چقد خوبیم که بچه های زیر هی*جده سال رو اع*دام نمی کنیم،ما حقوق ب*شر را دور میزنیم شما چطور؟

حالا اینو گفتم یه چیز دیگه هم تو همین مایه ها تعریف کنم.علی تعریف میکرد چند سال پیش یکیو به همین جرم گرفته بودن تو دادگاه قاضی گفته بود پسرم چرا اینکار کردی یارو هم گفته جناب قاضی ما تحت خودمه دلم خواسته….

 

ن ت ی ج ه ی اخلاقی

یک – من خوبم چون تا حالا با هیچ مردی رابطه جن صی نداشتم

دو – من خوبم چون هرکی بهم دست بزنه چندشم میشه

سه- من خوبم چون معتقدم اگه دوتا مرد واسه سلام و احوال پرسی همدیگرو بوس کنند گ*ی اند

چهار-من خوبم چون وبلاگ میخونم

پنج – من خوب نیستم چون هنوز بعد از سه هفته سرما خوردگیم خوب نشده

شش- همین که خوبه خوبم خواب خوابم چقد خوبم چقد خوبم چقد خوببببببببببببم

 

پ ی ن و ش ت

یک – رو تخت پریدن عیب نیست که …نمتونستم عملمو بهتر از این توضیح بدم

جواب کا منت های دو پست قبل به زودی…

 

 

Posted by ميلاد at 18:21:21 | Permalink | Comments (6)

Saturday, January 10, 2009

میلاد بی شرف تو اینجا چیکار میکنی؟

روز تاسوعا دختر خالم زنگ زد چه نشستی خونه  پاشو بریم بیرون که دیدن داره، منم که کلا پایه،پاشدم حاضر شدم رفتم سراغ دختر خاله هام.خیابونا همه بسته بودن، بس که آدم ریخته بود بیرون،حالا هر چقدر خیابونا شلوغ بودن این دسته های عزاداری خلوت و زپرتی بودن،حالا ما هم تو ماشین گیر کردیم توجمعیت و نه راه پس داریم نه راه پیش(انگار کاکتوس رفته باشه تو ما تحتت)،راهی نبود جز اینکه ماشینو بچپونیم یه جایی تا خیابونا خلوت بشن.ماشینو پارک کردم جلوی پارکینگ خونه مردم و زدیم بیرون.تا یه جاهایی رفتیم(دو سه تا خیابون) یهو حوصله میلاد سر رفت ،هی میلاد میگفت برگردیم سمت ماشین هی دختر خاله هاش میگفتن رفتنمون فایده نداره همینجا وایسیم ملتو دید بزنیم.منم دیدم یه کم دیگه وایسم از این همه شلوغی دیونه میشم گفتم من میرم شما هم خودتون برگردین خونه.حالا من از اینا جدا شدم ولی انگار یه کی در درونم فریاد میزد طاقت بیار و مرد باش (نه ببخشید این تیکه مال شب قبلش بود که داشت یه بلایی سرم میومد)،اون ندای درونی این بود که میلاد تو چه طور دلت اومده دختر خاله هاتو وسط خیابون ول کردی و داری میری(این ندای درونی یک چیز خفنیه که فقط شامل بنده های خوب خدا میشه)باری بعد از نیم ساعت پیاده روی به ماشین رسیدم و پریدم پشت رل و با توجه به نیرویی که در من حلولیده بود از توی کوچه پس کوچه مثل جمیز باند میروندم تا به دختر خاله  هام برسم، یه جاهایی اینقد سرعتم زیاد بود که دلم نمیومد نیش ترمزی بزنم تا این دسته های عزاداری برن بعد من برم،یعنی من دستمو گذاشته بودم رو بوقو جمعیت هم مثل رود نیل در زمان عبور حضرت موسی و قوم بنی اسرائیل از هم باز میشدن ،یعنی یکی دوجا نزدیک بود علم حضرت ابولفضل بیوفته رو ماشینو من له بشم(خدایی چه تخیل قوی ای دارم من).باری وقتی رسیدم نزدیک دختر خاله هام بهشون زنگ زدم گفتم اگه سرتونو برگردونین منو میبینین که اومدم سراغتون حالا دختر خاله وسطیم عین خری که تو باغ کیت کت ولش کرده باشی یک حالی میکرد و از این که پسر خاله ای همچو من داره در پوست خودش نمیگونجید.

نیگااا کردیم به ساعت دیدیم بابا هنوز ساعت دوازده و حس خونه رفتن نیست قرار شد هر کی یه پیش نهاد بده منم که خدای ایده های نابم،گفتم ببینین درسته ما چند تا خیلی آدم حسابیم و از ما با شخصیت تر لا اقل تو ایران پیدا نمیشه اما به خدا من چند سالیه غذای نذری نخوردم بیاین بریم قیمه بگیرم،به جز دختر خاله بزرگم که همیشه پایه شلوغ کاریه ، بقیه مخالفت کردنو گفتن بابا زشته یکی میبینتمون ابرومون میره،از اونورم ما همه فک  و فامیلامو محرما خروار خروار غذا میدن بعد پاشیم بریم در خونه مردم غذا بگیرمو و فلانو بلان… .ولی منو بگی مگه حرف حالیم میشد،یعنی جوری کک گرفتن غذای نذری رفته بود تو تنم که حاظر بودم برم صحرای کربلا صغیر و کبیرو سر بزنم.از خیر تا شر.

بلاخره از اونجایی که میلاد آدمی نیست که از حرفی که زده برگرده تصمیم بر این شد که بریم دنبال غذا اما نه طرفای خودمون که آشنا پاشنا زیاده،بریم طرفای پایین شهر که هیچکس نشناسه.

رفتیمو رفتیم تا به اولین خونه ای که نذری میدادن رسیدم شانس ما غذا تموم شده بود ولی مگه من قانع میشدم، یک خود زنی ای کردم که بیا و ببین یعنی اگه یزید هم اون صحنه رو میدید جیگرش کباب میشد.حالا این دختر خاله هام دست و پامو گرفته بودنو منو میکشیدن سمت ماشین ومن هی داد میزدم من غذا میخوام.باید میدیدین رگ بی شرفی میلاد که قلمبیده میشه از او چه انسان حیوون صفتی میسازه.

باری سوار ماشین شدیم و رفتیم پایین تر دیدم بازم دارن در یه خونه غذا میدند.وسط خیابون ماشینو ول کردمو پریدم تو صف که یکی از پشت زد رو شونه هام که سلام میلاد حالا منو بگو مگه به روی خودم میاوردم که میلادم اما دیدم هیچ راه فراری هم ندارم بهتر برگردم ببینم کیه سرمو که بر گردوندم دیدم ااااااااای ی ی یکی از بچه های باشگاهه ،حالا خر بیار و باقالی بار کن ، طرف واسم مهم نبود و میشد حوالش داد به ت*م اسب حضرت عباس اما اینکه طرف پاشه فردا به گوش ممد برسونه که منو تو صف غذا دیده میشه مصیبت،به خدا حاظر بودم مثل زهره سی دی فیلم پو*رنوم  پخش بشه تو دست ملت اما ممد نفهمه که من اومدم غذا گرفتم چون اگه بفهمه باید تا عاشورای بعدی(نه عاشورای سال بعد منظورم تا عاشورای بعدی که ممکنه تو تاریخ رخ بده)از ممد حرف و کنایه بشنوم.تو دلم گفتم خدایا کاش میشد الان مثل اصحاب کهف برم یه غاری پیدا کنم یه سیصد سالی توش بخوابم بعد که بیدار شدم ممد مرده باشه و من از گوشه کنایه هاش راحت بشم.

بازم شانس من همون لحظه غذا تموم شد و فقط بد نامیش واسه من موند البته دختر خاله هام موفق شدن سه تا غذا بگیرن

این سه تا غذا رو که گرفتن ،گفتن برگردیم سمت خونه حالا منو بگی مگه ول کن بودم  گفتم الا و بلا حالا که شرف و حیثیت من رفته باید ادامه بدیم و برای یه هفته غذا ذخیره بکنیم.

نشون به این نشون که راه افتادیم از خیابون به اون خیابون و  شونزده تا غذای یک بار مصرف گرفتیم لامصب شده بود برامون تفریح ،میرفتیم سر صف هر و کر میزدیمو غذا میگرفتیمو به ریش ملت میخندیدم که هیچ زحمتی نکشیدم و از همه بیشتر حال کردیم.دیگه این آخرا که داشتیم غذا ها رو میگرفتیم و میذاشتیم صندوق عقب ماشین یه ماشینه که پشت سرمون وایساده بود یه جوری نیگامون کرد که انگار داریم  ملتو فا*ک میکنیم.

حالا این شونزده تا غذا جدا از اون چهار تا غذایی بود که دوتاشو به سه تا داف خفن که اومده بودن غذا بگیرن اما غذا گیرشون نیومده بود دادیم

ودو تا غذای دیگه ای که که به این بچه کچلای دماغویی که آدمو یاد بنرای جشن عاطفه ها مینداختن.

دیگه از بس از خونه زنگ زدن که کارتون زشته ،بسه برگردین،خجالت بکشین بارمونو بستیم که برگردیم.که دیدم یه خونه دیگه هم سر راه داره غذا میده،اینا هی میگفتن میلاد تورو خدا بیا برگردیم دیره خونه شاکی میشن ولی پامو کردم تو یه کفش که از اینجا هم باید غذا بگیریم.

سر صف وایسادمو،چند تا از این بچه حرب الهی ها بودن،از همونایی که قلبا بچه مسلمون بودن و تو قیافشون صداقت موج میزد،غذا تموم شده بود،یکی شون اومد در گوش اون یکی که نزدیک من وایساده بود یواشی گفت حاجی پنج تا غذا مونده که اونم ناهار بچه هاس.حاجیه گفت اینا غذای امام حسینه بده به مردم،تو یخچال تخم مرغ هست خودمون تخم مرغ میخوریم،تموم بدنم بی حس شد اشک تو چشمام جمع شد و یواشی از صف اومدم بیرونو رفتم سمت ماشین،یاد خودم افتادم که حالا با همه غریبه شدم،منی که به روز تموم حس های خوب دنیا تو قلبم بود اما تو همین یه مدت اخیر چیزایی شنیدمو دیدم که قلبم میون یه دنیا عذاب و ناراحیتی دفن شده،من یعنی یه میلاد که وقتی احساستش به بازی گرفته میشد جا نمیزد و با همون دستایی که دعا میکرد نوازش میکرد و سعی میکرد و میجنگید..باید خوب بشم نه از لحاظ روحیه ای بلکه باید خوب باشم،پوچ نباشم و خوبیه هیچکس رو نابود نکنم،حالا که از همه حتی از خودم بدم میاد باید خوب بشم…

وقتی نشستم تو ماشین دختر خالم گفت میلاد چی شده کسی بهت چیزی گفته؟؟وایسا ببینم میخوام برم پدرشونو در بیارم کی جرات کرده بهت حرف بزنه…

 پ ی ن و ش ت

یک – خدا شاهده من بیچاره همش دوتا غذا بیشتر نگرفتم که دو تا شو هم بخشیدم

دو – خیلی چسبید یعنی برنامه گذاشتیم هر سال این موقع جمع شیم دور هم بریم غذا جمع کنیم

سه-آخرین باری که رفتم غذای نذری گرفتم سوم ابتدایی بودم

چهار-اگه دختر خاله هام بفهمن اینارو اینجا نوشتم جرم میدن(شایدم قارچم کنن)

پنج- اینقده حال دادددددد

شش-این دخترخاله های من اگه باربی نبودن و ملت واسه حرف زدنشون کف نمیکردن و بی نوبت بهشون غذا نمیدادن الان  باید میومدم اینجا مینوشتم آی ملت این چه وضعیه چرا و چرا پس جا داره از همین تیریبون از خدا تشکر کنم که دختر خاله های به این دافی و بی جنبگی به ما داده.

Posted by ميلاد at 11:16:20 | Permalink | Comments (8)