Monday, November 24, 2008

شمع بنفش دلیل سر رفتنه

یک - امروز تو رختکن باشگاه با محمد رضا و علی حرف میزدم، صدای زنگ موبایل اومد یاد هستی افتادم، یهو دلم گرفت، چشمام پر اشک شد،سرمو کردم تو کمد به بهانه پیدا کردن چیزی هی زور میزدم بغضم نترکه،تو دلم التماس میکردمو از خدا میخواستم بهم رحم کنه  که جلو بچه ها  گریه ام نگیر.خدا بهم رحم کرد اما گوشه چشمام خیس شده بود روز از رختکن و سالن زدم بیرون رفتم تو دفتر باشگاه،بدون اینکه کلید رو تحویل بدم کفشامو پام کردمو زدم بیرون .بیرون هوا خیلی خوب بود خیلی سرد بود خیابون ساکت و دنج شده بود،حالم بهتره

دو - خودمو در گیر ورزش کردم صبح ها به جای نیم ساعت یک ساعت میدوام ،از تن و روم عرق میچکه تو این هوای سرد، هوا که تقریبا روشن میشه میرسم در خونه .عصرها میرم باشگاه دیگه هر روز میرم نه چهار روز در هفته .از این هفته استخر هم میرم.مصیبتم جمعه هاست که باشگاه تعطیله.دلم نمیخواد از خونه بزنم بیرون میشینم خونه و مثل دیونه ها فکر میکنم اونقدر که از همه بدم میاد،عصبی میشم،سگ میشم گه میشم اشغال میشم.بهم میگن جمعه برم کوه ولی نمیدونن هیچی مثل کوه نمیتونه دلگیر و داغونم کنه مخصوصا موقعی که میرسم خونه دیونه میشم

سه – چند وقتی بود باشگاه نمیومدی بیرون هم که نمیدیدمت،آخرین بارم اون شبی بود که بوق سگ اومدیم خونتونو تو هی سر اون قضیه داغ این روزا گیر داده بودی به مامان ،مامانم یه جور نگات کرد که خندت گرفته بودو جرات نکردی ادامه بدی اما من ول کن نبود با آب زیر کاهی همیشگی فیتت میدادم که بیا سر به سرش بذاریم. دلم برات تنگ شده بود ،نمیدونم چرا اینقدر دوست دارم،وقتی میبینمت اگه حالت خوب باشه و حوصله داشته باشی و بدون اینکه حرف بزنی اون خنده ای ژکوندتو بزنی بال درمیارم.همه یه طرف تو یه طرف.خوشم میاد ازت خوشم میاد.اما خوب تو خودتو بد جور خسته ی بساز بندازی کردی،بی حوصله شدی،دلم میخواد به پست کامل ازت بنویسم تا بقیه بدونن من کیو پشتم دارمو حواسشون باشه…

Posted by ميلاد at 11:54:04 | Permalink | No Comments »

Saturday, November 22, 2008

یک - فیلم آواز قو رو نمیدونم  چند بار دیدم ،اما دوسش دارم،هر دفعه که میمبینم حالم از همه چی بهم میخوره . آواز قو یکی از اجتماعی ترین فیلمهاییه که تو سینمای ایران ساخته شده.بدون هیچ کم و کاستی پرده دری میکنه و همه ی خط قرمزها رو رد میکنه تا بدون هرگونه ایهامی لایه لایه های خشونت فکری و فیزیکی ای که از سر روی این جامعه متحجر بالا میره رو در قالب یکی از بزرگترین مشکلهای ایده لوژیک حاکمه این مملکت یعنی عشق ممنوع نشون بده.به نظر من این فیلم یه سند واقعی از اوضاع و احوال امروز ایران برای کسانی که در آینده بخوان به کنکاش در شرایط این دوره ایران بپردازن.

دو -  مرتضی رفت تا روز آخر هم دو دل بودم که باهاش برم یا نه تا اینکه شرایط خونه جوری شد که نرم،این دو سالی که تو این خونه بودم یه پاییز خوب رو تجربه نکردم.به احتمال زیاد سال دیگه اینجا نباشم از این خونه منحوس و از این شهر دلگیر برم .دلم برای هستی تنگ شده به خدا عادت نشده بود دیدنشو بودن باهاش، دوسش داشتم و الان بیشتر هم دوسش دارم،خیلی از هم دور شدیم اما بیشتر از همیشه دوسش دارم. واسه منی که یه روزمو نمیتونستم بدون دیدن هستی شب کنم الان جوری شده که نه از ورای عادت بلکه از اعماق وجود و اشتیاقم به روح بزرگش دل ببندم و دل تنگش باشم. میرم جلو آیینه با خودم شروع میکنم حرف زدن میگم دختر دلم برات تنگ شده واسه همه چیزایی که حتی تو رابطمون سرمو میکوبوند به دیوار، هر موقع از خونه میزدی بیرون من میدوایدم میومیدم که کنارت باشم خوب دوست داشتم ،برام مهم بودی،دلم میخواست لحظه به لحظه کنارت باشم حتی اگه دیدارمون کوتاه و ساده از هر حرفی باشه ،تو همه ی اون احساسی  رو برام به وجود آوردی که هیچ کس نتونسته بود در من به وجود بیاره،دوست داشتم و طبق خواسته ی خودت سعی میکردم حدود رو رعایت کنم اما یهو غمگین شدم  دلم نمیخواست به خاطر فکر بقیه احساسمو بریزم تو شیشه و فقط رنگشو ببینم و نتونم طمع و مزه شو احساس کنم.بهم گفتی ما با هم مشکل داریم واسه اینکه تو با بقیه راحت نیستی ولی خودت نخواستی بدونی از اینکه خودمو پیش بقیه برای تو در حد یه همراه پایین بیارم چقدر از طرواتم کم میکنه،میدونی هستی هانیه رو خیلی دوست دارم،بین منو تو از همه مهربون تر بود،وقتی یادم میفته چه جوری علاقه ی منو به تو درک میکرد و همیشه با یه نگاه مهربون دنبالمون میکرد با تمام وجود براش بال در میارم، دوسش دارم واسه لحظه هایی که رک حرفشو میزد و تو گهواره ی حرفای فیلسوفانه دنبال کلمات بی پهلو برای نشون دادن اینکه از همه دورو بریاش بیشتر میفهمه و تجربه هزار بار زندگی و بالا و پایین طی کردنو داره نمیگشت.تو همیشه از اهمیت و احترام دور بریات برام میگفتی ،دیگه الان میدونم که منم برای تو تا حدی مهم بودم اما شاید واسه منی که شعورم به پی بردن مقدار این اهمیت نمیرسید،اطمینان دادنت میتونست به آسودگیه من کمک کنه. آره رفتی و پیشم نیستی ولی یه لحظه هم نمیتونم از فکرت خارج بشم،شبا میشینم و فکر میکنم به هر روز بی توبودن ،به اینکه از لحظه ای که باهات هم قدم شدم با تمام وجود احساس غرور میکردم. با اینکه به این اعتقاد دارم که شرح خاطرات با دیگران خلاف ادبه اما بار اولی که با م رفتم بیرون و تو اون رستوران پسر همسایمون منو دید همون پسری که از همه چی خبر داشت چقدر کلافه و عصبی و خجالت زده شدم، و یا هیچ موقع حاظر نشدم تو اوج دوستیم با اون مانکن تو هیچ مسیری و مکانی همقدم شم اما تو برام عزیزی اونقدر که مثل سایه دنبالت راه میفتم و هر کی از کنارمون رد میشد با افتخار سرمو بالا میگرفتمو میگفتم هی هی این هستی منه خانوم عمه خانوم دختر خاله گرامی آشنای محترم ببینید من کنار کی وایسادم.من دوسش دارم و جونمم واسش میدم.

سه - نفیسه بهم میگه خیلی بی احساس شدی و هیچی برات مهم نیست دلم میخواد بهش بگم تو چرا این حرفو میزنی دختر تو  که میدونی میلاد الان توی یه دالان هزار تو گیر کرده که نمیدونه واسه رسیدن و به آغوش گرفتن آرامش از کدوم مسیر باید بره.خودمم الان یکم از اتفاقایی که دور و برم افتاده گیجم مخصوصا از رفتارای خودم که از حالت ثبات کاملا خارج شده زمان میبره تا خودمو پیدا کنم

چهار-تلوزیون  روشن بود و بازی پیکان پرسپولیس رو نشون میداد.داشتم کتاب میخوندم اما حواسم به نیکبخت هم بود مخصوصا سر اون دوتا پنالتی مطمئن بودم نمیتونه گل بزنه و همینطورم شد،خیلی بازی کثیفی سر این بچه درآودن و عملا کویبدنش زمین .

پنج - هر موقع دلتنگی بهم فشار میار میام تو نت که خودمو با خوندن بلاگ بچه ها سر گرم کنم ،ولی بعضی موقع ها میبینم که جریان زندگیم شبیه شده به روز مره های بعضی از آدما.مثلا همین آرایه و مانی که الان دارن زیر یه سقف با هم زندگی میکنن. من خودم به شخصه همیشه با آرایه مشکل داشتم با اینکه از لحاظ احساسی مثل همدیگه آمپرمون بالاست انا همیشه مخالفش بودم احساس میکنم نمیتونه با خودش کنار بیاد و به طور اعصاب خورد کنی علیه مانی و زندگیش با بیان یه سری چیزا موضع میگیره.

شش-از پشت یک سوم یه مطلب قشنگ در مورد مهاجرت نوشته خیلی خوندنی و جالبه،اتفاقا دیشب صدا آم*ری*کا داشت در مورد این پست حرف میزد و ازش تعریف میکرد،خوندنشو پیشنهاد میکنم.

 

Posted by ميلاد at 18:02:31 | Permalink | No Comments »

Thursday, November 20, 2008

خوب من منو صدا کن

صبح پا شدم رفتم بهشت زهرا،هر موقع دلم تنگه میدونم یه جایی رو دارم که آرومم کنه. میرم آرمگاه خونوادگیمون سر خاک مامان بزرگم شیشه گلابو باز میکنم سنگ قبرشو میشورم بعد میشنم رو زمین و باهاش درد دل میکنم ،هر موقع بهش فکر میکنم عطرش تو ذهنم پخش میشه میگم دلم برات تنگ شده برای اخلاق تندت برای مهربونیات،جدی بودنت،برای اینکه تو اون همه آدم فقط زورت به من میرسیدو صبح زود بیدارم میکردی تا کنارت نماز بخونم، بهش میگم یادته همیشه میزدیم سر و کله ی همدیگه ولی هیچوقت باهم قهر نمیکردیم.راستی چی شد تو که دلت نمیخواست من به دنیا بیام؟چی شد مهرم به دلت نشست که یه لحظه نمیدونستی ازم دور بشی تو که حوصله هیچ کسیو نداشتی چه جوری بود که یه لحظه نمی نمیتونستی دوریمو تحمل کنی.دلم گرفته چرا نیستی ببینی چه روزایی رو دارم میگذرونم

پ ی ن و ش ت

یک – واقعا سبکم از صبح،خنده های تو بهترم کرد.بذار یه چیزی رو برای کسی که نه تو رو دوس داره نه منو روشن کنم

حتی اگه آرزوهامو ازم بگیری احساسمو نمیتونی ازم بگیری، با این کارات علاقمو بهش بیشتر کردی.شاید اگه تو نبودی هیچ موقع نمیفهمیدم کسی که کنارمه رو چرا دوس دارم.با اون دعوای کذایی که ریشهشو تو به وجود آوردی منو به کسی که دوست دارم وابسته تر و عاشق تر کردی.اما فکر نکنم کسی پیدا شه که تو رو دوس بداره و براش مهم بشی چون با شناختی که من از حرکاتت پیدا کردم تو یه مریضی که کمبود باعث شده برای همیشه از دست بری.

دو –دیروز تو اخبار بازگشت اون دو تا خانوم کاراته کارو نشون میداد که به خاطر حجاب اجباری از مسابقات اخراج شدن.صحنه تو فرودگاه خیلی جالب بود چند تا فاطی کماندو بو گندو، گل دستشون گرفته بودن مینداختن دور گردن این دوتا  دختر بیچاره.بعد این دوتا هم که معلوم بود خیلی داغونن به زور یه مصاحبه ای کردنو از سر ناچاری از حجاب اسلامی دفاع کردن ولی دم اونایی که اجازه ندادن این دوتا برن مسابقه بدن گرم.ایده خیلی خوبیه مطمئنم کم کم همه مسابقات از ورود با لباس و حجاب غیر متعارف و ابلهانه جلوگیری بشه.

سه – حسین د ر خ ش ا ن    رو گرفتن ،دلم خنک شد مرتیکه عوضی  نون به نرخ روز خور.یعنی آدم به کثیفی این مردک من ندیده بود.

چهار-تو این هفته شالمو از اتاقم بیرون نبردم هنوز عطرت روشه و بهم آرامش میده

پنج – میخوایم مرتضی رو ببریم چشماشو لیزیک کنیم.هی راه میره و پاشو میذاره رو انگشتای بی نوای به فنا رفته ی من.

Posted by ميلاد at 10:57:55 | Permalink | No Comments »

Wednesday, November 19, 2008

قند عسل

ابله من
دوسش دارم
 
پ ی ن و ش ت
انگشتام درد میکنن نتونستم بنویسم

Posted by ميلاد at 17:57:55 | Permalink | No Comments »

Tuesday, November 18, 2008

واست اسفند دود میکنم

یک – نیکبخت گریه میکرد منم گریه میکردم.این مرتیکه اشغال که شده رئیس کمیته انضباطی با اون ریش مسخرش خیلی دلش میخواد نشون بده یه گهی هست ،که میاد چنین حکم مسخره ای میده.آخه خیلی مسخره است واسه یه بازی دوستانه یه بازیکن به این بزرگی رو اینطور خراب کنی.این نیکبخت هم بچه خوب با ادب و دوست داشتنیه هم واقعا فوتبال رو خوب بازی میکنه.نیکبخت رو از اون موقعی که تو استقلال بود دوست داشتم.با اینکه شاید در طول سال به زور چند تا بازی اونم فینال یوفا و بازیای مهم پرسپولیس رو نیگا کنم اما هر موقع من یه بازی ای دیدم این نیکبختو زیر نظر داشتم خدایش کارش درسته.

دو – میدونی چیو دوس دارم هستی اینکه بعضیا وقتی میدیدن اونجور واست میمرم،نمیتونستن ناراحتی و حسادت خودشونو نشون ندن.البته حق دارن کمبود داشتن.اما خوب باید میدونستن فرق تو با اونا اینکه تو لیاقت داریو اونا ندارن.

سه – انگشتام در رفتن ،جا انداختمشون اما خیلی درد میکنن

چهار-مرتضی و مریم دقایقی پیش از مشهد رسیدن.هنوزم تکیه کلامش داش میلاده آدمو یاد فیلم فارسیا میندازه.خدایی من اگه دختر بودم با این مرتضی ازدواج میکردم لامصب تیکه ایه واسه خودش من که نه گ ی ام نه دختر دهنم آب میفته،حالا چون من تکخور نیستم و خیرم به همه میرسه فردا میبرش جیم یه حالی به بچه های باشگاه بده.فقط به عنوان حسن ختام اعلام میکنم متاسفانه نامزد داره واسه همین حرفی نباشه!!!مفهومه؟؟؟

 

 

 

Posted by ميلاد at 20:53:28 | Permalink | No Comments »

یک روز برفی

تو یک روز برفی هستی رفت ،من موندمو این شهر دل مرده حالم خوبه اما دلم گرفته بهش قول دادم که گریه نکنم تا الان خودمو خوب نگه داشتم

زنگ زدم خونه گفتم مامان بپوش بریم پیاده روی،باور کنین حس پیاده روی نبود فقط تحمل اون اتاق دلگیر رو نداشتم.پشت خونمون یه باغ هست که یک سرش میخوره به کوه و دهات دیوین یک سرش هم میخوره به بلوار ارم  از توی باغ یک کوچه سنگی و باریک هم به اون دو نقطه بالا وصله.باری انداختیم تو کوچه به سمت دیوین ، برف هم به پهنای کلافگی من میبارید.

وقتی بی حوصله ام به زور میتونم حرف بزنم اما امروز جوری بودم که تحمل شنیدن صدای شنیدن هیچ بنی بشری رو هم نداشتم.خیلی راه رفتیم دیگه از یخ زدگی بینی و پاهام داشتم عصبی میشدم از همه بدتر از خلوتی و دلگیری مسیر

پ ی ن و ش ت
یک - 5 روز پیش

Posted by ميلاد at 06:47:45 | Permalink | No Comments »

Monday, November 17, 2008

کاش

یک – ما از همین تریبون اعلام میداریم که سرکار الیه خانم  دکتر نینا.ف نه تنها انسان متین و با وقاریست بلکه انسان متین و با وقاری نیز هست . به جان عمه پروانه مان این حرف را از ته دل میزنیم و هیچ گونه تهدیدی(شامل مورد هدف قرار گرفتن سرمان به وسیله ی یک قبضه فرمان ماشین و یک دست که به صورت پشت رو ممکن بود هر لحظه به دهنمان زده شودو تطمیع به وسیله آن یک بسته قهوه ی سفارشی که برامان آورده بودند) دیروز عصر، جلوی درب خونه اه مان ما را به نوشتن این اصلاحیه وادار نکرده .

دو – ما قبلا فکر میکردیم محمود محسنی تنها آدم پایه در کل کره زمینه که از سیرجان میکوبه میاد همدان اما دیر به عینه به ما ثابت شد نینا دست هر چی آدم پایه را از پشت بسته.دیروز که اومده بود پوزش منو واسه پست قبلی به صورت کاملا دیپلماتیک(توجه کنید اصلا خوشنتی در کار نبوده) بطلبه ،از دهنم در رفت گفتم صبح ها میرم میدوام بهم گفت کی میری میگم فلون ساعت میگه کدوم مسیر میگم اون مسیر میگه کدوم میگم اون میگه آها اون، باشه بریم، میگم کجا بریم؟ میگه بریم بدو ایم دیگه

سه – ساعت شش  صبح  درو باز میکنم میبینم یکی یه لباس ورزشی شیک سورمه ای آدیداس پوشیده، دار کش و قوس میاد

چهار- ما دیروز بلاخره عزم خود را جزم کردیم و رفتیم باشگاه از در که وارد شدیم هر کی مارو دید به بهانه جوایا شدن احوالم واین که تو این مدت کجا بودم یجوری خودشو به ما چسبوند و یه چند تا ماچ از ما کرد و دچار حالی شد اصلا دیروز من شده بودم تو اون باشگاه امامزاده و به همه حال میدادم از حسن بچه باز تا حسین بچه خور همه به حاجتشون رسیدن.اما نقطه اوج این داستان لحظه ای بود که وارد سالن شدم و بهروز را با اون شرت ورزشی صورتی شهبت بر انگیزش دیدم و از خودم پرسیدم چرا درخت خانه ی ما سیب نداشت(این شعر آخری رو همینجوری نوشتم تا فضا رو احساسی کنم).

پنج – پس از ظهور و درخشش  برادران کامران و هومن در عرصه موسیقی ،خواهران سارا و آنا نیز ظهور کردن البته  از پشت تلفن.بدینوسیله اعلام میداریم با همکاری این خواهران عزیز از این پس در این وبلاگ کلیه خدمات فنی شامل تخلیه چاه فاضلاب ،لوله باز کنی و … از پشت تلفن و در سبک های پاپ ، راک ، پاپ -راک،سنتی،جاز،کانتری،بلوز،رپ،متال و ….انجام میپزیرد.

شش-این نافی اینا پس از استحمام هم بوی پرتغال میده، هم تمیز و خوردنی میشه

هفت – دیشب با علی رفتیم بیرون براش کفش بخریم.خیلی وقت بود از همه دور شده بودم،واسه کسی وقت نمیذاشتم.اما دیشب از همه چی لذت بردم به خصوص از حرفاش و از نصیحتاش. تو کل حرفا جز یکی دو مورد حقو به من نداد بهم اشتباهامو گفت ،ازم تعریف کرد بهم در مورد آینده گفت.از تجربه هاش از … برام مجسمه های بودا خرید…وقتی از ماشین پیاد شدم بهش میگم علی کاش…

***

با خود عهد بستم بار دیگر که تو را دیدم بگوویم از تو دلگیرم ولی باز تو را دیدم و گفتم بی تو میمیرم

Posted by ميلاد at 08:48:09 | Permalink | No Comments »

Saturday, November 15, 2008

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

امروز میلاد رفت سوپر مارکت خرید کنه، داشت تو یخچال واسه ماهان دنبال بستنی میگشت که یه دختر پشت سرش وایساد  و خیلی جدی بهش گفت آقای محترم در یخچال رو ببندید میلاد هیچ توجهی بهش نکرد و با خون سردی تمام بستنی هارو زیر رو میکرد. دوباره دختره بهش گفت آقای مگه با شما نیستم میگم در یخچال رو ببندید میلاد هم کلافه شد و برگشت بگه به تو چه ربطی داره که یهو خشکش زد

سلااااااااام ،چطوری نینا

سلام میلاد چطوری بوزینه

باری نینا.ف بعد از یک سال و اندی غیبت برگشت.هنوز حال احوال نکردیم ،گیرمیده میگه اه اه این ته ریش چیه در به داغون منم زود ِا ِاااِاِ در به داغون باباته خیلی هم بهم میاد.همون جا در کسری از ثانیه کارمون به گل و گیس کشی میرسه

نینا رو به جز چند نفرتون که تو 360 میلاد بودین ، بقیه نمیشناسین نینا همسایه میلاد اینا بود تو کوچه کیمیا ، از میلی بزرگتره و دانشجوی پزشکی بوعلی همدانه.اینم پیجش تو یاهو 360 .تو عکاسی واسه خودش سبک وسیاقی داره که بی نظیره و میشه گفت تو عکاسی خداست،اگه تو پرتره هاش که تو فلیکر گذاشته یه کم جستجو کنید یک عکس از میلاد رو میبینید که بیشتر مناسب جهت اتاق عمل و بیهوشی ست.

باری از سمت سوپر مارکت اومدیم بیرون ،از علی(اون زمان نامزدش بود،قرار بود با هم تابستون ازدواج کنن ) پرسیدم،گفت بهم زدیم منم مثل وقتایی که از شدت کنجکاوی و تعجب حرف میزنم گفتم نه!!!واقعا!!!نینا یه پوزخند زد و گفت آره

دیگه شروع کرد تعریف کردن از این که چقدر این چند وقت مشکل داشته و فلان و بلان بعد یهو جن زده شد و با بطری آب معدنی کوبید تو سر میلاد که تو معلوم کدوم گوری غیبت زد چرا گوشیت پارسال قطع بود، چت شده بود روانی که همه ازت بی خبر بودن اینقدر از دستت ناراحتم که نگو…

  بعد میلاد اومد بگه نینا، گفت هستی، نینا گفت بله بله چشمم روشن هستی کیه؟میلاد هم نه گذاشت نه برداشت تا در خونه نینا از هستی حرف زد یعنی بی وقفه همش از جریان آشنایی تا روزایی که گذروندن و از آخرین باری که میلاد هستی رو تو اتوبوس نارنجیه در حال رفتن دیده گفت.یه جاهایی یاد یه چیزایی میفتاد و صداش دو رگه میشد و یه جاهایی مخصوصا آخرای حرفش اشکاش جاری شد.

بعد نینا شروع کرد قربون صدقه میلاد رفتن اما میلاد بد جور دل شکسته و سنگین بود.بعد با هم نشستن رو اون صندلیای خیس  پارک چسب خونه نینا اینا  و میلاد های های ناله  کرد و از دست زمونه نالید و نینا دلداریش داد و سعی میکرد کمکش کنه اما کار زیادی از دستش بر نمیومد جز اینکه به حرفای میلاد گوش بده.حالا هر جا میلاد میگفت دلم شکسته میگفت خودم برات شکسته بندیش میکنم بعد چند بار دیگه میلاد گفت دلم شکسته و نینا هم همون جواب رو بهش داد که یهو میلاد شاکی شد گفت ای بابا چرا اینقد این حرفو میزنی، لوس شد بسه دیگه ،نینا هم نمیدونم چی به میلاد گفت که دوباره کارشون به گل و گیس کشی کشیده شد، بعد نینا با ته آب معدنی کوبید وسط پیشونی میلاد و میلاد در حالی که ستاره ها دور سرش میچرخیدن به این فکر میکرد که این بی شخصیت حرکاتش به هر چی میخوره الا به دکتر بودن،دریغ از زره ای متانت در رفتار این دختر بی شعور

میلاد همیشه به نینا میگفت که آره چنونه و فلونه من اهل دوست داشتن و عشق و عاشقی و ازدواج و وابستگی نیستم و اینجور حرفا با روح خسته و بریده ی میلاد هیچگونه تناسبی نداره بعد نینا به میلاد میگفت که داش میلی عشق اونجایی میاد سراغ آدم که حتی فکرشو نمیکنی بعد چنان گرفتارت میکنه که تو در عین سختی دلت نمیاد ازش دل بکنی حالا هر چقدر این جاده طولانی تو و بد مسیر تر باشه دوست داشتنت بیشتر میشه.نینا میگفت اون زمونای دور یه فامیل عصا قورت داده داشتن که با کل عسل های انباشتی کره ی زمین نمیتونستن بخورنش این یارو یه مقام امنیتی و خیلی جدی ای بوده اما درست یه روز که تو هواپیما نشسته بوده وداشته مطالعه میکرده تشنش میشه و  مهماندار هواپیما رو صدا میکنه و وقتی مهماندار هواپیما میاد بپرسه آقا چی میخوان طرف خشکش میزنه و یه دل نه صد دل عاشق مهماندار هواپیما میشه.حالا این آقا چنان عوض شده که به مجنون گفته بیاه

پ ی ن و ش ت

یک – امروز هوا مه گرفته بود و خیلی سرد،صبح زود هنوز هوا تاریک بود که دیدم نمیتونم بشینم خونه، زدم بیرون به بهانه پیاده روی. برف هم شروع کرد باریدن… غم از سروکولم بالا میرفت…فضایی بود واسه خودش تا حالا تجربه نکرده بودم

 

دو – این نافی گم شده هر کی پیداش کرد بهش بگه میلاد قول میده دیگه ساعت 2 شب زنگ نزنه بهشو براش ونگ بزنه. ای بابا کجایی؟؟؟

 

سه – تخت بالایی یه دختر با شال و مانتو مشکی نشسته … گرمشه…خسته ست …دلش گرفته…خدایا کوری نمی بینی… خم به ابروش بیاد دهنتو سرویس میکنم

 

چهار – وقتی داشتم از نینا جدا میشدم بهم گفت به هستی حسودیم شد

 

 

 

Posted by ميلاد at 21:01:19 | Permalink | Comments (1) »

Friday, November 14, 2008

سفر ايستگاه

قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود

و من چقدر ساده ام
كه سالهاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
و هم چنان
به نرده هاي ايستگاه رفته
تكيه داده ام

«قيصر امين پور»

Posted by ميلاد at 18:48:57 | Permalink | No Comments »

Thursday, November 13, 2008

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم

کم پیدا شدم؟هستم

کجا؟همین دو رو برا

مثلا دیشب رو سرامیکای اتاق خوابیده بود سرم هم رو بالشم بود پتو هم دورم پیچیده بودم خوابم هم که نمیبرد هه جور له و لوردیده بودم شارژ ایرانسلم هم تموم شده بود این همراه اوله هم کثافت اس ام اس نمیفرستاد.تو خودم میلولیدم و بعد پاهامو انداختم رو تخت.میدونین تا وقتی تو جا نرفتم خیلی ذهنم خسته است و خوابم میاد اما همینجوری که دراز میکشم رو تخت خواب واسم ناز میکنه حالا دیشب تغییر پوزیشن دادم که شاید اینجوری چشمام گول بخورن و خوابشون ببره.

چرت و پرت میگما .الان بی دلیل دارم مینویسم اما  یه دوسه هفته ای خیلی شخمیم.جوری شده که نه درست حسابی لب به غذا میزنم نه حس کار خاصی دارم.دیشب از اون شبا که واسه حرف زدن با یکی دست و پا میزدم ولی خوب کدوم روانی ای مثل من تا اون موقع شب بیداره.حالت مصیبت بارش این بود که همسایه طبقه بالا داشت آهنگ گوش میداد ،حالا کاش یکی تو آهنگه عر میزد همینجوری آهنگ خالی بود بعد من بدخت بیچاره ی پدر مرده این پایین  استخونام داشت از غم میترکید.ای گه بگیرن این زندگیه تخمی رو.پا میشم مسافت چند متری اتاقو هزار بار دور میزنم میرم سر بالکن از سرما مثل سگ میلرزم.حیف که همین امشب قول دادم سیگار نکشم نه که حالا سیگاری باشم چون دو ماهه سیگار میکشم سیگار که چه عرض کنم هفته دو سه نخ اما اینجور موقع ها ای سیگار آرومم میکنه ای ارومم میکنه بعد میگم آخه لعنتی این چه قولیه میدی تو .

سرم  از چرخیدن سر میره که میام میخوابم سر جام  دستمو میبرم بالای سرم بطری بزرگ آب معدنی رو بر میدارم میبینم که هیچی توش نمونده تازه دو ساعت نیست که بازش کردم اما هیچی ازش نمونده آخ اینقدر تشنمه بدجوریم تشنمه میرم بطری رو میکنم زیر شیر آب پرش میکنم بعد عین فیل هرت هرت میکشم بالا.

میخوابم بعد خواب میبره نیم ساعت یک ساعت بعد بیدار میشم دنبالت میگردم ببینم هستی بعد یادم میفته چه اتفاقی افتاده دلم شور میزنه مچاله میشم تو خودمو از استرس به روح سنگیم ناخن میکشم

 

 

پ ی ن و ش ت

یک – این اح مدی ن ژاد دکتر احم دی ن ژاد هر جا میره حرف از دزدیو ثروت باد آورده  و ر ا نت خ واری و … میزنه من که سواد مواد درست حسابی ندارم هیچی هم سرم نمیشه اما یه علامت سوال گنده رو سرمه مثلا اینکه پس واسه چی ان قلاب کردن ؟نکنه دچار ت رم یدور شدیم؟اصلا مملکتو کیو چی داره میچرخونه که فساد از سر روش میباره؟

دو – خوبم، خوب نیستم ،خوبم، خوب نیستم، تیک تاک تیک تاک

سه – از این قرصای زد استرس به تجوزیز مامان دکتره میخورم اما نمیدونم چیه که سمت راست بدم شروع میکنه به خارش مخصوصا سمت راست بینی ام

چهار-حسرت به دل خنده هات میمونم

پنج – هنوزم مثل بچگیام وقتی هواپیما از بالای سرم رد میشه ذوق میکنم دنبال هواپیماها میگردم یاد تو میفتم بعد مثل تو سقوط میکنم جوری که طعم مردنو با دندونام میجوام بعد تلخی نبودنتو تف میکنم رو زمین.

شش –  کمکم کردی بفهمم چه موجود مسخره و روانی ای هستم آدمی که دوست داشتنش اینقدر زیاده که اعصاب و روان رو بهم میریزه.مثل تکثیر سلول دلتنگ میشه بهونه میگیره نق میزنه نگران میشه هر چی که هست اما تو یه زمینه از تو کمتره قلبش به مهربونیو ساکتی و بزرگیه تو نیست تحملش مثل تو زیاد نیست دلش مثل تو صاف نیست.چرا اینا رو بهم فهموندی چرا مثل مرغ پر کنده تو خیابونا قدم میزدی من که نمیخواستم بالتو بشکنم خواستم متنفرت کنم از خودم…دیگه خودمو قبول ندارم خود خود خواهمو خودی که سر به سر گذاریش ملسه…اما تو رو عجیب باور کردمو قبولت دارم تو کجا و من کجا

هفت - هی به این مامانه میگم به وسایل شخصی من دست نزن گوش که نمیده دقایقی پیش قندونم مبارک شد

چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری
چیزی نگو می فهممت ، باید از این خونه بری

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم

تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم

تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه

تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم

 

 

تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه

چیزی نمی تونم بگم…

 

 

Posted by ميلاد at 10:59:16 | Permalink | No Comments »