Sunday, October 12, 2008

شاید

ساعت 5 بیدار میشم  یک ساعتی تو جام وول میخورم، دلشوره ی بدی دارم.یکم که آروم میشم دلم میخواد به یکی گیر بدم.میرم کناره پنجره خدا رو صدا میزنم،نمیدونم کدوم گوریه که اینقدر دیر جواب میده وقتی لب وا میکنه دهنش بوی گند سیگارمیده ، یکم باهم گیس و گیس کشی میکنیم،.بهش میگم فکر نکنی امروز از موضع بندگی پا شدما،امروز اومدم بزنم تو حالت،اول صبحی تو رو هم سگ کنم.تو هم بشی مثل خودم تا شب گند بزنی به دنیا، فلان جا زلزله به پا کنیو یه مشت بچه رو بی پدر مادر کنی

میگه

بعد سینمو سپر میکنمو میگم

آخه لا مصب دعوا داری چرا دق دلیتو سر بقیه خالی میکنی،اگه … داری بیا تا بزنم تو گوشت

نمیدونم چی میگه که یهو بشتر قاطی میکنمو دیگه ول کنش     نمیشم.میگم واسه من پر رویی نکن ها یه کاری نکن رسوات کنم پیش عالمو آدم…

میگه

اشکمو در میاره، میگم چی میخوای؟

میگه

میگم : خوب ببخشم

میگه

میگم : آخه اینجوری که سنگ رو سنگ بند نمیشه،تو کمک کن به همه تو آرامش بده،تو خودتم بعضی موقع ها اشتباه میکنی

میگه

میگم : یادته اون دفعه فلان کارو کردم،خوب باهات قهر بودم دلم میخواست لجتو در بیارم،بعدش هم که پشیمون شدمو اومدم سگ افتادم پات که ببخشی،تو که بخشیدی منم خیلی چیزا رو جبران کردم ولی تا آخر عمر که نمیتونستم زمین رو طی بکشم، ولی خوب من کارمو تا روز آخر انجام دادم،

چیزی نمیگه

یه لحظه دوتامون ساکت میشیم

مثل لحظه هایی که هستی ساکت میشه،فکر میکنه مثل هستی نازشو میکشم،ولی نمیکشم،آخه اون که هستی نیست،خیلی باشه خداست.خدایی که میگن جباره قهاره بعضی موقع ها هم لطیف و بخشنده و مهربان.

میگه

میگم: حرف حساب من چیه حرف حساب تو چیه؟

میگه

میگم:نه نمیتونم

میگه

میگم:تو راه درست رو نشونم بدم،قول میدم مثل دفعه قبل نشه،هر چی تو گفتی اون کار رو انجام بدم،تازه اون روزا شرایط خیلی فرق میکرد.

میگه

میگه

میگه

و من چیز نمیگم

 

پ ی ن و ش ت

وای خدا هیچی نمیفهمه

Posted by ميلاد in 18:26:50
Comments

Leave a Reply