Thursday, October 30, 2008

کک اندیشه

دیشب داشتم کتاب میخوندم تلوزیون هم روشن بود و یکی از این شبکه های سیاسی داشت برنامه ای پخش میکرد ، با اینکه حواسم به تلوزیون نبود دیدم یه صدای آشنا میاد…

فلش بک>>>

تو یکی از این سایت های اینترنتی با هم آشنا شدیم.مینوشت، وقتی اولین بار باهاش آشنا شدم باورم نمیشد یه پسر هجده ساله بوده اون فردی که من همیشه فکر میکردم خیلی سن وسال بالا و پخته است.

فلسفه مثل موم توی دستاش بود و بدون این که خودشو جامعه شناس بدونه تحلیل هایی میکرد که آدم فکر میکرد از سوربن دکتری گرفته.یعنی ذهنی رو تصور کنید که در هجده سالگی به بلوغ رسیده و میتونه به عامیانه ترین صورت گفتار پیچیده ترین جلوه نظری رو برات ترسیم کنه

پارسال بهش زنگ زدم گفتم من تهرانم دعوتم کرد خونشون،از کوچه پس کوچه های اون محله محروم و تو اون سرمای زشت زمستون گذشتم تا رسیدم درخونشون.

یه اتاق ساده که کتابهای روی هم خوابیدش در نظر اول آدمو یاد یه کاغذ دیواری با طرح کتابهای نو و کهنه مینداخت و چراغ نفتی ای که بوش تو سرمای زمستون آدمو از جایی که اومده خاطر جمع میکرد

جوانی که چنان با اطمینان صحبت میکرد که سکوت برای آدم شیرین میشد شاید قیافه ی یک آدم کاریزما رو نداشت اما همچون رهبری پاسدار نهیب وارانه خطابه میکرد.

از معدود دفعاتی بود که از هم صحبتی با یک آدم اینقدر لذت میبردم هر چقدر تو این چهار سال دروه دانشگاهی از کلاس های نخ نما خسته شدم همون قدر احساس کردم که کرسی استادی چقدر برازنده ی چنین فردیه و تو فضای خالیه از اندیشه جامعه ی فکری ما حظور چنین فردی بی حد ضروریه.

باری دیشب  حرفای این فرد آن چنان مورد تحسین دکتر … قرار گرفت که دلم هوای حرف زدن باهاشو کرد، شب زنگ زدم و تا پاسی از نیمه شب با هم حرف زدیم از این روزهامان تا بحث درباره اندیشه ی معظم سن سیمون.در لحظه هایی آن چنان هر دو هیجان زده با هم مجادله میکردیم که احساس میکردم اندیشه ام درحال رشد کردن است.

پ ی ن و ش ت

یک – این دوست ما که از قضا اسم او نیز میلاد میباشد امسال در یکی از معمتبر ترین دانشگاه های ایران در رشته حقوق قبول شده بهش دیشب به شوخی میگفتم  تو با این طرز تفکرت اگه اخراج نشدی باید بهت شک کرد که داری اخراج کننده ها حال  میدی.

دو – اخراج کننده !!! کپی رایت این کلمه همین الان به اسمم زده شد.

 

سه- نمیدونم تو این بنزینا چه گهی میریزن که دیشب انژکتور ماشین سوخت.

چهار – دیشب از سرما یه جامان یخ بست کم مونده بود بزنه به قلبم. میمردم که جوابگویه خونم بود؟ها،آخه انصافه بهنازم تو این سن یتیم بشه؟یا هستی بیوه بشه؟ نه انصاف نیست من همتون رو سو میکنم از کارگر جایگاه سوخت گیری بگیر تا وزیر نپت

 

Posted by ميلاد at 12:23:01 | Permalink | No Comments »

Tuesday, October 28, 2008

کدام را باور کنم مرگ دروغینت را یا قلب پاکت را که بی صدا خشکید

زهرا کی بود؟

دکتر زهرا دانش آموخته دبيرستان تيزهوشان، نفر 23 آزمون سراسري دانشگاه‌ها و فارغ‌التحصيل دانشگاه علوم پزشكي تهران، از حدود هشت ماه پيش از مرگش، در مناطق محرم همدان و کردستان در حال طبابت بود. او به خاطر پدرش که زن داني سياسي رژي م شاه بود، از طرح خدمت اجباري پزشکان معافيت داشت و حضورش در اين مناطق محروم کاملا داوطلبانه بود

 

جمعه ی سیاه

زهراي 27 ساله ما، روز جمعه بيستم مهر ماه 86 ساعت 10 صبح در پارکي در شهر همدان  توسط مأموران س تاد امر به معروف دست گير شد. مسئولان اين ستاد، بيش از 24 ساعت خانواده را در جريان بازداشت ز زهرا قرار ندادند، چرا که بازداشت او را از اختيارات قانوني خود مي‌دانستند

از زبان پدر

ساعت 11 صبح روز شنبه، سرهنگ «…» با لحني توهين‌آميز با ما تماس گرفت و ضمن بيان اجمالي ماجراي بازداشت، به پدر زهرا گفت که فردا به همدان بياييد. پدر مي‌پرسد: چرا فردا؟ من مي‌توانم امشب خود را به همدان برسانم. او با اصرار زياد از سرهنگ … مي‌خواهد که با دخترش صحبت کند که اجازه نمي‌دهد.

به گفته قاضي، روز دوم بازداشت، زهرا که از تماس ستاد با خانواده‌اش بي خبر است، دايم خواهش مي‌کند که اجازه دهند يک تلفن کوتاه به خانواده‌اش بزند تا براي آزادي‌اش به همدان بيايند. ( از صحبت‌هاي قاضي در روز دوم )

سرانجام حدود ساعت پنج بعد از ظهر و با دستور قاضي اجازه صادر مي‌شود که زهرا با ما تماس بگيرد. پدر و مادر در راه هستند و نمي‌تواند با آنها تماس بگيرد. به برادرش، رحيم، تلفن مي‌زند و با توجه به ‌اشکال در خط موبايل در منطقه‌اي که برادر حضور داشت، تماس تلفني به بيش از چند کلمه نمي‌رسد. پس با محل کار خود تماس مي‌گيرد و تقاضاي دو روز مرخصي مي‌کند تا بيمارانش با درهاي بسته درمانگاه مواجه نشوند

.

تلاش برادر براي تماس دوباره نهايتا به ‌اين ختم مي‌شود که براي صحبت با خواهرش بايد تا ساعت 9 شب صبر کند.

 

ساعت حدود هشت و نيم شب بود. موبايل برادر زنگ مي‌خورد که پيش شماره همدان را مي‌بيند. اين بار تماس چند دقيقه طول مي‌کشد. برادر در گفت‌و‌گو با زهرا احساس مي‌کند وضعيت روحي زهرا در شرايط خوبي است. او در جواب اين سوال برادر که مي‌پرسد تو را اذيت نکرده‌اند، مي‌شنود: نه و بلافاصله مي‌گويد: کسي بالاي سرم ايستاده است.


 

برادر به زهرا اطمينان مي‌دهد که پدر با پول نقد و سند در راه همدان است و حدود يک ساعت ديگر به آنجا مي‌رسد. تماس تلفني با «خداحافظ آبجي جان» و «خداحافظ داداش» به پايان مي‌رسد.


بعد از اين تماس، دقيقا چه اتفاقي افتاده، معلوم نيست و غير از اعضاي ستاد امر به معروف، فقط خدا مي‌داند. پدر و مادر زهرا ساعت 10 شب به همدان مي‌رسند. در جلوي بازداشتگاه با عجيبترين توهين‌ها مواجه مي‌شوند. يکي از اعضاي ستاد به پدر زهرا مي‌گويد از نظر ما دختر تو صلاحيت پزشک بودن در اين مملکت را ندارد. اين فرد يک هفته پس از خاکسپاري زهراي عزيزمان، با خانواده عزادار ما تماس گرفت و با انواع تهديدها از ما خواست که پرونده را پيگيري نکنيم. (نام اين فرد حتي در بين متهمان وجود ندارد. ما از او به ‌اين دليل نيز که خانواده ما را تهديد کرده، شکايت کرده‌ايم، اما دريغ از يک احضار و بازجويي کوچک که درباره‌اش شده باشد.)


پدر زهرا هنوز از ياد نبرده است كه سرهنگ … چند ساعت پس از وقوع اين فاجعه با خنده با او روبه‌رو شد و گفت: براي پيگيري وضع دخترت به آگاهي برو، نه! برو دادسرا، نه، بهتر است بروي پزشك قانوني. رئيس ستاد امر به معروف به خاطر مرگ تلخي كه در حوزه تحت نظارتش اتفاق افتاده بود، كمترين نگراني، اضطراب و يا ناراحتي نداشت.

اورژانس منطقه، پس از معاينه جسد زهرا در ساعت نه و نيم شب، عنوان مي‌کند که او قبل از ساعت هشت شب فوت کرده است. ما بارها و در جريان بازپرسي به‌ اين گزارش دروغ اعتراض کرديم. اگر او ساعت هشت شب فوت کرده، چگونه مي‌توانسته در ساعت هشت و نيم شب با برادرش صحبت کرده باشد. آنها از ما پرسيدند که چه مدرکي براي اثبات اين ادعاي خود داريد؟ ما در پاسخ گفته‌ايم: غير از شش نفري که در كنار برادر زهرا، شاهد مکالمه بودند، مي‌توانيد پرينت مکالمه‌هاي تلفن همراه برادرش را بگيريد تا معلوم شود کي و از کجا با او تماس گرفته شده است. اما چهار ماه طول کشيد تا اين پرينت را در اختيار ما بگذارند. (چرا چهار ماه؟ کسي به‌ اين سؤال ما نيز جواب نداده است.) در اين پرينت نه تنها خبري از مکالمه ساعت هشت و نيم شب زهرا با برادرش نيست، بلکه ساعت تماس‌ها هم به هم ريخته و نامرتب است. براي مثال، تماس ساعت 5 بعد از ظهر پس از تماس ساعت 6 ثبت شده است. از نظر ما اين دستکاري در اسنادي است که مي‌توانست به حقيقت ماجرا کمک کند.

پس از انتقال جسد زهرا به پزشکي قانوني، آنها ساعت مرگ را 9 صبح روز شنبه اعلام مي‌کنند، در حالي که ساعت 5 بعد از ظهر و هشت و نيم شب با برادرش صحبت کرده و حدود ساعت 5 بعد از ظهر همان روز هم يک قاضي او را ديده و با او صحبت کرده است.

بنا بر گزارش پزشک قانوني، دو کبودي روي پاهاي زهرا ديده شده است. کبودي روي ساق پاي چپ و کبودي روي ران پاي راست، اما به علل احتمالي اين کبودي‌ها اشاره‌اي نشده است. آنها ادعا مي‌کنند زهرا خودش را در اتاقي که زنداني بوده با پارچه‌هاي تبليغاتي حلق‌آويز کرده است، اما توجه نمي‌کنند آيا کسي مي‌تواند در فاصله يک و نيم متري اتاق رئيس بازداشتگاه، در حالي که در اتاق بسته است، خود را از چهارچوب همان در بسته حلق آويز کند و هيچ صدايي هم از او شنيده نشود؟


به نظر ما، دست‌اندرکاران پرونده به تناقض‌هاي ديگري هم که در اين پرونده هست، توجه نمي‌کنند. عجيبتر آنکه پزشکي قانوني به خوني که از بيني و گوش زهرا بيرون آمده، هم توجهي نكردند و در هيچ کدام از گزارش‌هايشان به آن اشاره نکرده‌اند.

دو، سه روز پس از مرگ دلخراش فرزندمان، يكي از معاونان … با پدر زهرا ديدار كرد و به او گفت: ديروز در شوراي تأمين استان حرف از شما بود كه جزو زندانيان سياسي زمان شاه هستيد و زحمت‌هاي زيادي براي پيروزي انقلاب كشيده‌ايد. ما مشكلات زيادي داريم. دانشجويان پزشكي به خاطر اين حادثه هم اكنون در اعتصاب هستند. راديوهاي خارجي در اين باره در حال سمپاشي هستند، انتخابات مجلس هم نزديك است. خواهش ما از شما اين است كه حتي به اقوام خودتان هم نگوييد كه فرزندتان در ستاد امر به معروف فوت كرده است. مثلا بگوييد تصادف كرده و يا دچار ايست قلبي شده است.

اين تنها نمونه‌اي كوچك از برخورد يكي از مسئولاني است كه به جاي دادخواهي از خون به ناحق ريخته شده زهرا، ما را توصيه به دروغ گفتن درباره مرگ دخترمان كرده است. از اين مسئولان مي‌پرسيم كه آيا هرگز درباره برخورد امام علي (ع) با مديران خلافكار خود چيزي نخوانده و يا نشنيده‌اند؟ آيا از ياد برده‌اند كه امام علي به خاطر ظلمي كه بر زن يهودي توسط كارگزارانش رفته بود، خون گريست؟

در زماني که پيکر پاک فرزند عزيزمان را دفن مي‌کرديم، از بيني و گوش او خون جاري بود که هم ما و هم حاضران را منقلب کرد. ما با چند پزشک متخصص تماس گرفتيم که همگي گفته‌اند کسي که حلق آويز شده باشد، به هيچ وجه گوش و بيني‌اش خونريزي نمي‌کند و اين از نشانه‌هاي ضربه مغزي است.

بنابراين خانواده تقاضاي نبش قبر را براي بررسي احتمالي ضربه مغزي داد که جواب نامه پنج ماه بعد آمد. البته ما با توجه به وضعيت روحي و جسمي مادر زهرا از اين کار منصرف شديم، به ويژه که پزشکان متخصص گفته بودند پس از پنج ماه آثار جرم تا حد زيادي از ميان مي‌رود و شناسايي را مشکل مي‌کند.

ما با توجه به تناقضات متعددي که در پرونده بود و همچنين احتمال حمايت از متهمان، اين موارد را به رئيس قوه قضائيه اطلاع داديم و درخواست کرديم پرونده به تهران منتقل شود. در نهايت در اسفند 86 موفق شديم، موافقت آقاي شاهرودي و ديوان‌عالي کشور را براي اين کار بگيريم.

ده روز بعد براي پيگيري سرنوشت پرونده دخترمان به تهران، بارها و بارها به دادسراها مراجعه کرديم. آنها هر بار حرفي مي‌زدند، چند بار هم گفتند که پرونده در تهران است، اما نمي‌توانيم بگوييم در کدام شعبه و کدام دادگاه در حال بررسي است.

قاضي … نيز يك بار در صحبت با پدر زهرا به او گفت: اگر وكلاي مدافع پرونده (خانم شيرين عبادي و آقاي عبدالفتاح سلطاني) را عوض كنيد، ما براي به نتيجه رسيدن پرونده با شما همكاري خواهيم كرد. او به پدر زهرا گفته بود: من براي شما خيلي زحمت كشيده‌ام و در اين پرونده ده مورد تخلف از اعضاي ستاد امر به معروف گرفته‌ام.

او چند ماه بعد از پدر زهرا خواست، به همراه وكلا به همدان بياييد و بنشينيد با متهمان گفت‌و‌گو كنند و موضوع را حل و فصل كنند.

قاضي … آنچنان درباره حل و فصل پرونده با ما سخن مي‌گفت كه انگار درباره يك دعواي كوچك و شخصي و خانوادگي حرف مي‌زند.

سرانجام در تير ماه 87، يعني چهار ماه پس از اين که قرار بود پرونده در تهران بررسي شود، دادگاه همدان بدون توجه به رأي ديوان عالي کشور، تمامي متهمان را با نوشتن اين جمله که «اصولا جرمي اتفاق نيفتاده که بتوان درباره آن رأي صادر کرد»، از همه اتهامات مبرا کرد

.

بازپرس پرونده در شرايطي اين حکم را صادر کرده بود که در خلاصه پرونده‌اي که به امضاي خودشان رسيده، هشت مورد تخلف از جمله دستکاري در پرونده براي افزايش مدت بازداشت و … به چشم مي‌خورد و اين تخلف نيز مورد اعتراض قاضي کشيک قرار گرفته بود.

با اعتراض ما و با توجه به رأي ديوان عالي کشور، سرانجام پرونده به تهران منتقل شد. پرونده فعلا در تهران است و ما به عنوان خانواده زهرا همچنان به دنبال بررسي دقيق صحنه هستيم که ‌آيا اصولا امکان اين اتفاق به آن شکل که عنوان شده وجود دارد يا نه؟

اما هيچ كدام از مسئولان و دست‌اندركاران پرونده پاسخ مشخصي به ما نمي‌دهند. آيا در اين كشور فريادرسي براي پيگيري و شناسايي دلايل و مقصران مرگ مظلومانه فرزند ما كه مي‌توانست براي خود، خانواده و جامعه‌اش مفيد باشد، وجود ندارد؟ آيا فريادرسي در اين كشور هست كه داد فرزندمان را بستاند؟

پ ی ن و  ش ت

من در معبد

شبی ناله ای از خش بی رگ زمین شنیدم

دستهایم را دراز کردم

و بر گریه ای که از ترس میرقصید

تبرکی تاریک کردم

تا دوبار فراموش کنم

سالهاست در این ویرانه

پروانه ها را بال میچینند

Posted by ميلاد at 19:29:44 | Permalink | No Comments »

Sunday, October 26, 2008

متولد 6 آبان

میگن بچه اول حاصل عشقه بچه ی آخر هم حاصل شهوت حالا میلی بچه اوله اما فکر کنم میلی حاصل بی تجربگی هم آغوشی خالقین فیزیکیشه.رودر بایستی که نداریم.حالا اگه بابای خدابیامرزمون دو سه روز قبل از فوتشون اراده ی خودشون از دست نمیدادن و در دوران عقد بر امیال خودشون فائق میمودن نه مادر جان ما رو با پس انداختن پسر شاخ و شمشادی مثل من به دردسر مینداختن و نه پای ما را نا خوانده و ناجوانمردانه به این دنیای لجن وا میکردن.

شخمی شخمی یه سال گنده تر شدم تا دیگه حسابی این مغز نخودیم تو سرم زار بزنه.نمیدونم خوبه یا بد اما همیشه بزرگ بودن رو دوس داشتم تا بزرگ شدن.حالا فکر کن بزرگ بشی اما هنوز بی شعور باشی چطور میتونی به سن و سال بالات افتخار کنی.

پیشا پیش از رفقای نامرد که خیلی یادشونه من تولدمه و بهم چپ و راست تبریک میگن هم تشکر میکنم.بچه ها ممنونن خیلی سوپرایز شدم.حالا خوبه من از شش مهر به همه گفتم من یک ماه دیگه  تولدمه.ایشالا همه فردا خونه ی ما به رقص تانگو و صرف کیک و خاویارو و شامپاین دعوتید.

از ورود افراد بدون کادو به مراسم تولد معذوریم حتی شما دوست عزیز.

پ ی ن و ش ت

یک – خدایا بی انصافی نمیکنم تو این یک سال با اینکه خیلی تنبیهم کردی اما هوا مو هم داشتی.پارسال تو اون پاییزه فاجعه و دردناک یادته هدیه تولد ازت چی خواستم؟الان کنارمه ممنون ،خیلی چسبید مخصوصان اون دوتا کهربای قشنگش که نشونم دادی و جفت همون رویای قشنگن

دو – پارسال یه همکلاسی داشتم برام روز تولدم سیم کارت ایرانسل گذاشته بود زیر برف پاکن ماشین.منم جلو خودش سیم کارترو انداختم تو سطل اشغال،یک حالی داد.دوره زمونه عوض شده اولا شماره میگرفتن بعد تر شماره میدادن حالا هم خط میدن.ای بابا 

سه – هر سال یه جور زندگی یه نوع تجربه.این خوب نیست

چهار – سانسور شد

پنج – خدایی این تولد مولده هم سوسول بازیه ، به قاموس ما نمیخوره.شما که میدونین من چقدر خوفالو ام(داداش بزرگه خوف ناک)

شش-حال دس دس دس .اون عقبیا چرا ساکت نشستن بابا به مجلس صفا بدین.بزن کفو به افتخار نو گل مجلس میلی نر گده جنگی

هفت-خدایا شکرت

Posted by ميلاد at 19:21:56 | Permalink | No Comments »

مهمان ناخوانده

متن زیر یه هدیه تولده که از طرف هستیه

تق تق تق…

یهو درو باز کرد و اومد تو،همه شکه شدن تا دیدنش.حالا چی گفتن و چه ها کردن بماند.طفلی مونده بود چی کار کنه،آخه خبر نداشت قبل از اومدنش چه اتفاقایی افتاده هم از نوع خوبش هم از نوع بدش.

وای چشماش مثل دوتا تیله برق میزنه،خودشم عین یک کدو میمونه(خنگ)کم کم فهمید اسمش میلاده من نمیدونم ولی اینجوری صداش می زدن.روزها گذشت و شب ها اومدنو آقا میلاد قصه ها که اومده بود مهمونی رفتو موندگار شد.انگاری شد صاحبخونه.فقط یک فرقی کرده بود اولا که اومده بود کمتر جا میگرفت اما حالا دست و پاش دراز کش اومده بود وچند تا تغییر فیزیکی دیگه و شاید تغییر شیمیایی هم کرده ما نمیدونیم.

خلاصه گذشت تا یه شب(بقیشو نمیتونم بگم آخه خیلی خصوصیه)فقط میگم اون باز رفت به یه جای دیگه مهمونی.ایندفعه میزبانش خیلی تنها بود و غصه داشت.احتیاج به یک دوست خوب داشت که بهش تکیه کنه.شبها باهاش حرف بزنه،صبحا اونو از خواب بیدار کنه(همون صبح هایی که میزبان سگ میشه)یک ماه رومضون رویایی بگذرونن.با هم کلی فالوده بخورن و پیتزای یک نفره وبه هم قول بدن تا شیشه های استکشونو جمع کنن

اما میزبان خیلی بد بود بد اخلاق تازه خیلی روزها حوصله نداشت و مهمون بیچاره مجبور بود اونو تحمل کنه ولی خدایی مهمون به این ناخونده ای ندیده بودم.یه شب اومد موندگار شد.

از باران گفت واسم

از خدا

از درس و از کار

از سحر

از خودش و تنهاییاش

از کتاب هاش

از فیلم هاش

از خودش

از سحر و سوره مریم

از درخت آلبالوی 5 سال پیش

از یک جفت چشم که دیده

از مامانی

از ماهان

از مامانش

از تسبیح و انگشتر

حالا من میخواهم

بهش بگم میلاد جون تولدت مبارک
 
پایان

پ ی ن و ش ت

ناخواندگی یه حسیه که منم نسبت به تو دارم،درسته که قبل از آشنایی با تو خودمو پیدا کرده بودم اما هنوز گیج ایستاده بودم و  شجاعت حرکت کردنو نداشتم تو درست همون شوکی بودی که خودم میدونستم بهش نیاز دارم

تا حالا به رویش جونه زیر برفا دقت کردی من همون جونه ای بودم که چنگ زمستون رسته بود. اما به یک گرما نیاز داشتم تا دل سرد و سخت زمستونو بدرم،تو اون گرما رو بهم دادی

همراز من ،تویی که چیزایی میدونی در مورد من که هیچ موقع به نزدیک ترین آدمای زندگیم هم نگفتم،تویی که اینقدرمنه تو دارو به وجد میاری که صندوق دلمو باز میکنمو هر دفعه یه راز بهت میگم،بدونه اینکه خجالت بکشم از چشم هزار آدمی که ممکنه چشمشون به این نوشته بیفته میگم که دوست دارم

نه دختر تو نه بدی نه بد اخلاق اتفاقا خوبی،شجاعتت رو دوست  دارم،هیمن شجاعتت نیروی روشن صداقتته.من تا حالا کسی مث تو ندیدم که اینقدر صادق باشه گرچه همین صداقتت خیلی موقع ها باعث بحث هامون شده اما تو راستگویی تو ذاتته

قوی باش گرچه الان هم قوی ای اما دوباره پاشو و با صدای باد هم  رقص شو و به چهره ی پر تلاطم زندگی بخند

ما همه متولد لحظه هاییم پس مرگ برای شاد بودنمون بی معنیه

پاشو به خاطر اون آدیداس نمره یک

به خاطر فوتبال دستی مون

به خاطر طرح بزرگی از تو که قراره رو دیوار باشه

پاشو به خاطر قرار های عصر سالهای دیگه بعد از کلاس

و به خاطر اون صندلی و نیمکتی که تابستون دیگه منتظر شب گردیای منو توست

به خاطر خودت

که از همه مهمتری

خودت اگه خودتو به خاطر خودت نخوای نمیتونی بلند بشی.دیگران هر چقدر هم باشن نمیتونن به اندازه ی خودت برای شور زندگی بهت معنی بدن.

کفش های نارنجی تو ، زیباتر از خودِ غروب
اهل کجای بندری ، کجای آفتابِ جنوب
شبیه خاطره نیستی ، حوصله سر نمی بری
از خواب و از رویا سری ، حتی خوش سلیقه تری

Posted by ميلاد at 11:44:28 | Permalink | No Comments »

Saturday, October 25, 2008

میشکنم پژمرده میشم نذار اشکاتو ببینم

یک – امروز با هستی و بهناز و هانیه  رفتیم ورکانه حالا بماند که اعتماد به نفس من در مسیر شناسی چقدر  راه رو دور کرد.عصر که خواستیم برگردیم احساس کردم فرمون ماشین میکشه زدم کنار دیدم چرخ پنچره.دقت کردم دیدم یه چوب کردن تو فس فس چرخو پنچرش کردن.حالا هوا هم سرد و گرگ و میش.لاستیک رو با فداکاری بهناز عوض کردیمو نشستم توماشین یهو یادم افتاد که اگه دوتا چرخ رو پنچر میکردن چه خاکی به سرم میذاشتم تو اون بر بیایون که ماشین رد نمیشه،حالا جز ممد کسی از ماشین من نداره اما مطمئن بودم ممدم نمیتوستم پیدا کنم تو این ساعت و روز تعطیل و اینکه اگه اونجا فسیلم میشدم هیچ موقع به فک و فامیل رو نمی انداختم

دو- فرهنگ و آداب معاشرت و شخصیتتون که تعطیله اما  مگه شما دین ندارین،وجدان ندارین؟ایشالا درختی که اون چوب رو ازش کندین بره یه جاتون

سه – دو تا پست به مناسبت تولدم  واسه پس فردا دارم که یکیش رو هستی نوشته.منتظر باشید

چهار- واقعا این کاهش سریع قیمت نفت باعث شدمطمئن بشم که به اقتصاد نفتی نمیشه اعتماد کرد

پنج –یه چیزی در مورد خودم تو بند پنج نوشتم ولی سانسور شد

شش –هشت روز مونده به انتخابات آمریکا.

هفت – تقدیم به مخاطب خاص به بهانه اولین باران پاییزس

ای گل شکسته ساقه گل پرپر
که به یاد هجرت پرنده هائی
توی یاس مبهم چشمات میبینم
که بفکر یه سفر به انتهایی
سربزیره دلشکسته نازنینم
اگه سادست واسه تو گذشتن از من
مرثیه سرکن برای رفتن من
آخه مرگه واسه من از تو گذشتن

Posted by ميلاد at 17:39:17 | Permalink | Comments (2)

Friday, October 24, 2008

کدوم بازی گر تو کدوم فیلم

از اونجایی که در این صبح رقت بار جمعه به طور مسخره ای میلی در حال گذراندن اوقر خویش میباشد و به طور کشنده تری منتظر… است

تصمیم گرفتم تا مغزم منهدم نشده خودمو تا ساعت دوازده سرگرم کنم.(دقیق مث بچه هایی که جلوشون لگو میندازن تا سرگرم بشن و بهونه نگیرن)واسه همین یه بازی راه انداختم که باید بگی از بازی کدوم بازی گر تو کدوم فیلم لذت بردی.از حاج باران و مشدی الناز به طور رسمی دعوت به بازی کردم اما بقیه دوستان چون به دلیل پیلتر شدنشون امکان کامنت گذاری براشون نداشتم مثل آرایه خانوم،حاج رضا و … زحمت دعوت کردنشونو میسپورم به بقیه.

قاعده این بازی اینه که بگی از بازی کدوم بازیگر در کدوم فیلم لذت بردی.خوبی ای که این بازی داره اینه که به بقیه کمک میکنه فیلمهایی رو که ندیدن رو مد نظر قرار بدن

آل پاچینو در بیخوابی و عطر یک زن

سلما هایک در فریدا

ژان رنو در لیون

ریچارد گیر در مربی رقص

اندی گارسیا در پدر خوانده

مایکل داگلاس در بازی

ویونا ریدر در پاییز در نیویورک

روژه هانن در ناوارو

جک نیکلسون در دیوانه از قفس پرید

مریل استریپ در خانه ی ارواح

رابین ویلیامز در شاه ماهیگیری

جیمز دین در شرق بهشت

رابرت دنیرو در تسخیر ناپذیران

داستین هافمن در مرد بارانی

جان وین در ترو گیرل

مارلون براندو در اتوبوسی به نام هوس

ویوین لی در برباد رفته

جرج کلونی در آلمانی خوب

شان پن در من سام هستم

پل نیومن در مردان خشن

کایرا نایتلی در غرور و تعصب

کلارک گیبل در بر باد رفته

برد پیت در شیطان خود

آنتونی هاپکینز در سکوت بره ها

کیت ویلسنت در بچه های کوچک و تایتانیک

همفری بوگارت در کازابلانکا

اینگرید برگمن کازابلانکا

کیانو ریوز در ماتریکس

آدرین برودی در پیانیست

اسپنسر تریسی در حدس بزن چه کسی برای شام می آید؟

جک نیکلسون در سکوت بره ها

جودی فاستردر اتاق وحشت و سکوت بره ها

هنری فوندا در خوشه های خشم

داستین هافمن در کریمر علیه کریمر

کاترین زیتا جونز در سرقت الماس

مل گیبسون در نشانه ها

کلینت ایسود در به خاطر یک مشت دلار

ژولیت بینوش در شکلات

چارلی چاپلین در همه ی آثارش

تام هنکس در جاده به سوی تباهی

دانیل دی لوئیس در خون به پا خواهد شد

راسل کرو در گلادیاتور

دیکاپریو در هوانورد و تایتانیک

رابرت رد فورد در پیشنهاد بیشرمانه

فرانک سینا ترا در از اینجا تا ابدیت

بن کینگزلی در خانه ای از شن و مه

اون آقا سیاه گندهه در مسیر سبز همون فیلمی که تام هنکس هم توش بازی کرده بود

 

و در فیلم های ایرانی

پرستویی در آژانس شیشه ای و مارمولک

هومن سیدی در یه تکه نان

فروتن در قرمز

هدیه تهرانی در قرمز

اون دکتره که در خیلی دور خیلی نزدیک بازی میکرد

باران کوثری در دایره زنگی

پرویز صیاد در صمد آقا

انتظامی در اکثر فیلمهایی که بازی کرده

بهروز وثوقی در همه ی فیلم هایی که بازی کرده

گل شیفته در بوتیک

 

و

 

خودمم در بازی زندگی

 

پ ی ن و ش ت

یک – عجب جمعه گهیه، خیلی بد داره میگذره.خیلی سعی کردم بخوابم اما نشد درست مثل پارسال که از فشار عصبی روزی شونزده ساعت میخوابیدم دلم میخواست بخوابم اما نتونستم صبح که پاشدم…دیگه نتونستم بخوابم

دو – خوشحالم که با وجود ناتوانی در نوشتن جسارت میکنم و مینویسم.نوشتن نجاتم میده.

سه – بهترین فیلم من لبخند است و لبخند ها خدا را ستایش میکنن.جک نیکلسون

Posted by ميلاد at 08:36:52 | Permalink | No Comments »

Wednesday, October 22, 2008

عطرت مرا با خودش می‌برد

بیدار که می‌شوم همه جا بوی تو می دهد

انگار در را که بستی چشم باز کرده باشم

این بار آمدی قد یک نظر بیشتر بمان

ببینی که می‌بینم نیستی چه شکلی می‌شوم

برای توست که بیدار می‌شوم

پ ی ن و ش ت
اس ام اس

Posted by ميلاد at 18:30:02 | Permalink | No Comments »

اگه یه روز فهمیدی حامله ای برو فیلم دعوتو ببین

شنبه با هستی و بهناز رفتیم دعوتو دیدیم،اگه گوشه چشمی به تلوزیون داشته باشین میبینین که چه تبلیغ گسترده ای واسش میکنن یعنی بعد از اون دوره ای که تبلیغات فیلمهای روی پرده از تی وی حذف شد و بعد به خاطر ورشکستگی سینماها تبلیغاتشون دوباره به طور محدود آغاز شد،هیچ فیلمی نتونست مثل دعوت به پیام بازرگانی های صدا و سیما راه پیدا کنه.

اما دعوت

یه فیلم ضعیف و خسته کننده.در عین حال با انقطاع گسترده اپیزود ها که جز در روال داستانی فیلم جایی به هم نمیرسن.

البته نمیشه به حاتمی کیا ایراد گرفت اما به نظر من میتونست یکم با حوصله و تفکر بیشتر تغییر سبک میداد که اینقدر با اولین ساختش تو سبک و ژانری جدید دچار ضعف نمیشد.ساختار فیلم بطور خشکی به دور از حاشیه های روانی کاراکتر های عجیب فیلم بر محور اجتماع کلی میچرخید

اما شاهکار بلا منازع و نشانگر سبک حاتمی کیایی فضا سازی در درون نمادهای استثنایی بود. زمستانی که در عین پاکی بر فضای پیچیده و بی رحم شهر، خبر از سردی و ناخواندگی میداد.گرچه پاییز هم میتونست برای ایراد قصه فضای مناسبی باشه اما به نظر من نمیتونست گیرایی فصل بعد رو داشته باشه.و خیلی نماد های دیگه مخصوصا سکانس پایانی و تابلوی قرمز رنگ آزمایشگاه مهر

مریلا زارعی به طور خارق العاده به اپیزود آخر پیچ و تاب داد تا بهتربن سکانس ها رو یک تنه خلق کنه

به طور کل از دعوت جز سنگینی اسم حاتمی کیا چیزی ندیدم.و به طور کل تر به نظر من دیگه در سینمای ایران نمیشه فیلمهای جدی سنگین و تاثیر گذار دید.همون بهتر سینماگرامون به فیلم طنز و به طور کثیر هجو روی بیارن.

پ ی ن و ش ت

یک – کنعان میگن خیلی صدا کرده،البته هنر پیشه های مورد علاقه من توش باز میکنن.ترانه علی دوستی،رادان،فروتن

دو – البته در مورد دعوت نظر من این بود و الا کی جرات داره رو حرف شما هستی خانم حرف بزنه

سه-سوژه خوب بود حیف که حاتمی کیا نتونست ازش استفاده کنه و از خط قرمز ها رد بشه

چهار- اوپست قبلی رو دیروز این یکی هم امروز چهار شنبه نوشتم

 

Posted by ميلاد at 11:28:52 | Permalink | No Comments »

مگه من با تو شوخی دارم


sansor shod

پ ی ن و ش ت

یک - به طور حتم من دچار بیماری جدید ی شدم که از علائم آن درگیری ذهنی و کلامی با خداوند باری باری باری باری تعالی است

دو - این سایتی که من دارم روش بلاگ نویسی میکنم حتی خاصیت چاه فاضلاب رو هم نداره دو هفته ای میشه قاطی کرده و پست های جدیدمو منتشر نمیکنه بزرگترین اشتباهم انتخاب این مکان برای بلاگ نویسی بود .خوب اونا که بلاگ نویسی میکنن میدونن هیچی سخت تر و ناراحت کننده تر از تغییر جا دادن نیست.اینجا هیچ سرویس نداره و امکانات در حد صفره.اشتباه محض بود اینجا نوشتن شاید برم پرشین بلاگ اما فعلا یه فرصت دیگه به بلاگ دات کام میدم و الا میرم و با رفتنم به سایتشون ضربه هولناکی میزنم.

سه – اگه چرند نوشتم به خاطر اینه که بی حوصله ام اما به طور جنون آمیزی دلم میخواست بنویسم.

 

Posted by ميلاد at 11:20:27 | Permalink | No Comments »

Sunday, October 12, 2008

شاید

ساعت 5 بیدار میشم  یک ساعتی تو جام وول میخورم، دلشوره ی بدی دارم.یکم که آروم میشم دلم میخواد به یکی گیر بدم.میرم کناره پنجره خدا رو صدا میزنم،نمیدونم کدوم گوریه که اینقدر دیر جواب میده وقتی لب وا میکنه دهنش بوی گند سیگارمیده ، یکم باهم گیس و گیس کشی میکنیم،.بهش میگم فکر نکنی امروز از موضع بندگی پا شدما،امروز اومدم بزنم تو حالت،اول صبحی تو رو هم سگ کنم.تو هم بشی مثل خودم تا شب گند بزنی به دنیا، فلان جا زلزله به پا کنیو یه مشت بچه رو بی پدر مادر کنی

میگه

بعد سینمو سپر میکنمو میگم

آخه لا مصب دعوا داری چرا دق دلیتو سر بقیه خالی میکنی،اگه … داری بیا تا بزنم تو گوشت

نمیدونم چی میگه که یهو بشتر قاطی میکنمو دیگه ول کنش     نمیشم.میگم واسه من پر رویی نکن ها یه کاری نکن رسوات کنم پیش عالمو آدم…

میگه

اشکمو در میاره، میگم چی میخوای؟

میگه

میگم : خوب ببخشم

میگه

میگم : آخه اینجوری که سنگ رو سنگ بند نمیشه،تو کمک کن به همه تو آرامش بده،تو خودتم بعضی موقع ها اشتباه میکنی

میگه

میگم : یادته اون دفعه فلان کارو کردم،خوب باهات قهر بودم دلم میخواست لجتو در بیارم،بعدش هم که پشیمون شدمو اومدم سگ افتادم پات که ببخشی،تو که بخشیدی منم خیلی چیزا رو جبران کردم ولی تا آخر عمر که نمیتونستم زمین رو طی بکشم، ولی خوب من کارمو تا روز آخر انجام دادم،

چیزی نمیگه

یه لحظه دوتامون ساکت میشیم

مثل لحظه هایی که هستی ساکت میشه،فکر میکنه مثل هستی نازشو میکشم،ولی نمیکشم،آخه اون که هستی نیست،خیلی باشه خداست.خدایی که میگن جباره قهاره بعضی موقع ها هم لطیف و بخشنده و مهربان.

میگه

میگم: حرف حساب من چیه حرف حساب تو چیه؟

میگه

میگم:نه نمیتونم

میگه

میگم:تو راه درست رو نشونم بدم،قول میدم مثل دفعه قبل نشه،هر چی تو گفتی اون کار رو انجام بدم،تازه اون روزا شرایط خیلی فرق میکرد.

میگه

میگه

میگه

و من چیز نمیگم

 

پ ی ن و ش ت

وای خدا هیچی نمیفهمه

Posted by ميلاد at 18:26:50 | Permalink | No Comments »