Monday, September 29, 2008

دست گل محمدی آدم نبود تو آمدی

    قصه جالبیه به خدا این قضیه دعوت خاتمی برای ریاست جمهوری ،حالا من خودم یه زمانی از این رای اولی ها بودمو رفتم به خاتم رای دادم.هیچوقت یادم نمیره خرم خرامان سجلومو برداشتم زدم از خونه بیرون تا برم رای بدم که هم مشت محکمی به دهان استکبار جهانی بزنم هم اینکه نشون بدم ایرونی ها همیشه در صحنه(18-) حاضرن .باری در آن روز انتخابات این سجل ما هر چقدر قرمز تر بود ما پیشیونیمون عینهو گاو جلو ملت سفید تر مینمایید.یعنی شما حساب کنین هر آدم حسابی ای که از کنار ما رد میشد و اون قضیه(منظورم سجلمونه نه چیز دیگه) رو دست ما میدید یه نگاه ان در ای سفیه به ما میکردو میرفت.حالا ما هم افتخار میکردیم که روشن  فکریمو، اصلاح طلبیمو دویومه خردادیمو اینجور حرفا.

اقا ما رفتیمو مهر انتخاباتو زدیم تو سجلمونو عین یه موجودی کیف کردیم یعنی اگه اون لحظه میلی رو با اون انگشت مهر زده میدیدن فکر میکردین از میتینگی،همایشی،کاخ سفیدی،جایی داره میاد.ما اومدیم خونه و در اولین بیانیه خود مادرمان را به جهت عدم حضور در انتخابات مورد نکوهش قرار دادیم…

باری قصه رای دادن میلی حکایتیست بس بی مزه و ابلهانه اما برگردیم به حرفی که میخوام بزنم

یکی از مولفه های اصلی دمکراسی که زیر بنای جامعه دمکراتیکه  انتخاباته.برگردان های این انتخابات تالیف جامعه بر اساس تفکر اکثریته پیروز در مشارکت و رعایت حقوق اقلیتیه که در دوره مورد نظر نماینده سیاسیشون نتونسته پیروز بشه.اینکه ریس جمهور در ایران و فرانسه یا آمریکا رو در با یک تعریف ودر یک راستا مورد برسی قرار بدیم نشان از ناگاهی ما داره چون ریس جمهوری که در ایران انتخاب میشه چیزی جز چرخ پنجم گاری نیست.حالا این فرد میخواد پرزیدنت خاتمی باشه یا آقا محمود.بر همین مبناست که من ترجیح میدم به شخصی نظیر احمدی نژاد رو چون چهره واقعی ایدئولوژی حاکمه،خیلی راحت حرفشو میزنه و به جای فریب دنیا با ایده گفتگوی تمدن ها میاد میگه تو دهن دنیا میزنیم.شاید اگه احمدی نژاد نبود دنیای سیاسی- تجاری فراموش کار عصر ما ،در پیچ کشنده لبخند آن سید مظلوم خود را احمقانه چپ میکردو چهره به داغ نشسته ملت ایرانو از یاد میبرد .

آقای خاتمی حاج محمود از شما خیلی واقعی تره، از شما و اون خنده هاتونه،از شمایی که هشت سال آرزوهامونو کشتین ،از شمایی که با کلاس حرف میزنی اما تو دلتون مار و موره،از شمایی که از ملتی که حمایتت کردن یک لحظه هم حمایت نکردین،نگو که مصلحت اندیشی کردین که مصلحتی که شما در پی اون بودین تمامه آدمای امیدوار این مملکت رو نا امید کرد.بیاین این بار نشون بدین که از کارایی که در گذشته کردین پشیمونینو از بازی دادن ملت دست بکشین گرچه اگر هم بیاین دیگه این بار هیچ کس حاظر نمیشه تو تیم شما بازی کنه جز اون یه عده آدمی که روشن فکریرو در حمایت از شما میبینن.حالا اگه شما نیاییو یکی خوشگل تر و خوش صحبت تر از شما بیاد  هیچ فرقی با محمود جان بد چهره نداره چون باز هم دوبار هیچ اجازه ای برای خوب بودن و شاد بودن نداریم.باز هم معیار خوب بودن ما برای شما لباس تنو اصلاح صورتمونه،باز هم درجا میزنیم و در جا میزنیم

پ ی ن و ش ت

یک - بچه ها کسی نمیدونه اون بنز مشکیه که واسه بردن آدما برای تیر بارون میاد ساعت چند میرسه که من جلو در منتظر بمونمو وقتشونو نگیرم

دو - از شانسی که من دارم به جای مرسدس بنز مشکیه با سمند میان سراغم

 

Posted by ميلاد at 20:00:10 | Permalink | No Comments »

Wednesday, September 24, 2008

ششگانه های یک خسته

یک – صبح دوش آب رو باز میکنم هی دستمو میبرم زیر آب ببینم که آب گرم میشه تا دوش بگیرم.حالا وایسا تا گرم بشه  نمیشه که طبق عادت همیشگی داد میزنم ماهان پیکیجو زیاد کن که یادم میفته ماهان که هیچی مامانمم خونه نیست همه رفتن پی علم و علم آموزی ،دندم نرم.

دو – از پائیز متنفرم از زود تاریک شدن از استرسش،از مهر ماه لعنتی،از شلوغی خیابونا اول صبح،از سرد شدن هوا در عین گرم بودن،از برگ ریزونش،از وقت باریدنو نباریدنش، از چیو چیو چیش.کاش تابستون که تموم میشد یهو برف میباریدو زمستون میشد

سه – دیروز عصر با هستی قرار داشتم ،دیر شده بود، دور بعثت یه ماشینه راهمو مینده،از ظهرم سگ تشریف داشتم.سرمو از شیشه در میارمو هرچی فحش پدر و مادر و خواهر و عمه و زنعمو بلدم به یارو میدمو دوباره سرمو میارم تو ماشین میبنم فرمانده گان محترم راهنمایی رانندگی که برای برسی ترافیک اول مهر اونجا ایستادن بر ما مینگرند.

چهارم -  اگه هیچی ندارم دوتا رفیق دارم که همیشه کنارمن

پنجم_هانیه اصولا دست فیت دادنش بد نیست افتتاحیه برج میلادو فلانو بلانو بهمانو. برای هستی برنامه ریزی میکنه تا حال منو بگیره …حالا ما که فردا شب شام مهمون مهمونشیم اگه منو برد که برد  اگه نبردمم هیچ غ… نمینتونم بکنم.

شش- هیچ حوصله ندارم  

 

 

Posted by ميلاد at 19:03:45 | Permalink | No Comments »

Tuesday, September 23, 2008

بنگ بنگ

داغونیم،هممون،من تو ما، شوخی که نیست هشت سال جنگیدیم کشورمون خاکمون نامسمون بعد از هزار و چهارصد سال دوباره شده بود قطعه ای از یه سیب که بیخ گوش عربای شمشیر به دست سرخ و خوشمزه چشمک میزدو وسوسه گاز زدن بهش از خیالشون خارج نمیشد.

هنوز جلو چشممه آژیر هواپیماها پناهگاها ،تو اون گیر واگیر همیشه یادمه داد میزدن میلاد میلاد بیا تو پناهگاهو و من بهت زده رد قرمز ترین آژیرایی که درندگیس از سرم خارج نمیشد دنبال میکردم.هنوز یادمه خاموشی و سکوت و ترس حتی اون حجله ها هم یادمه، خیلی بچه بودم ولی یادمه

فکر میکنی اگه دوباره جنگ بشه کی حاظر میشه جونشو فدا کنه از جون عزیز تر هیچی واسه آدم نیست! هست ؟پس چی شد که اوم نسل رفتنو جونشونو فدا کردن .یه جامعه آرمان زده که سرتا پا ایدئولوژی زده بود روح سرشار از هیجان شهروندای خودشو لحظه ای از تهیج باز نمیگذاشت الان چرا نمیتونه مردمو متحد کنه؟مخلباف هامون دیگه با عقیده های اون روز فیلم نمیسازن و نقاد بزرگ لحظه های حاله در تقابل با گذشته اند.

ما کجاییم ؟گم و پراکنده در لحظه های خفگی!داغ داریم و داغداریم ،از خاطره های چند گانه از خاطره ی اونایی که کشته شدن به عشق وطن ،از خاطره ی اونایی که موندنو فسیل شدن وبه موزه ها و ویلچر ها هل داده شدن و از واقعیت اونایی که امتیاز هارو از بقیه گرفتن و مدال به سینه هاشون زدن و چکمه ها رو در نیاوردنو با تیپا زدن در ک و ن بچهای بی پناه ملت .

تصویر پای قطع شده ی بچه مدرسه ای سال شصت و دو که خاک تو مشتش جمع کرده و تو جبه های جنوب داره فریاد میکشه اونقدر دلمو به درد میاره که نمیتونم توصیفش کنم اما لحظه چکوندن ماشه هفت تیر روی شقیقه ی جوون بیچاره درد کشیده ای که در سال هشتاد و هفت از حاکمین خدا زده مملکتش خسته شده و خودشو میکشه اشکمو جاری میکنه.

یاد همه ی اونایی که تو جنگ کشته شدن گرامی

 

خــــاكــــــم به سر ، زغصه به سر خاك اگر كنم

خـــــاك وطن كه رفت ، چه خاكي به سر كنم ؟

آوخ ، كــلاه نيست وطـــــن ، گـــــــر كه از سرم

برداشتند فــــكـــر كــــــلاهي دگــــــــر كــــــنم

مــــرد آن بود كه اين كلهش ، برسر است و من

نـــــــــــامـــردم ار كه بي كله ، آني به سر كنم

مــــن آن نيـــــــم كــــــــه يكسره تدبير مملكت

تسليــــــــم هـــــــرزه گـــــــــرد قفا و قدر كنــم

زيــــــــر و زبر اگــــــــر نكنـــــــي خــاك خصم را

وي چــــــــــرخ زيــــــــــر و روي تو زير و زبر كنم

جــــــــايي‌ست آروزي مـــن ، ار من به آن رسم

از روي نعـــــــــش لشكـــــــــر دشمـن گذر كنم

هــــــــــر آنچـــــه مي‌كني بكن اي دشمن قوي

مـــــــــن نيز اگــــــــر قــــوي شدم از تو بتر كنم

مـــــن‌ آن نيـــــم بــــه مرگ طبيعي بميرم ، اين

يــــــك كـــــــاسه خون به بستر راحت هدر كنم

معشـــــوق عشقي اي وطن اي عشق پاك من

اي آن كـــــــه ذكـــر عشق تو شام و سحر كنم

عشقت نه سرسري ست كه از سر به در شود

مهـــــرت نـــــــه عارضي ست كه جاي دگر كنم

عشـــــق تــــــــو در وجــــــودم و مهر تو در دلم

بـــــــــا شير انـــــــدرون شد و با جان به در كنم

ميرزاده عشقي

 

 

Posted by ميلاد at 20:08:26 | Permalink | No Comments »

Friday, September 19, 2008

خوش به حالتون

اگه یه روز اومدی خونه تو پارکینگ خونتون یه مرسدس بنزی ، فراری ،لامبورگینی …دیدیو رفتی جلوتر زیر برف پاکنش یه کارت پستال پیدا کردی که توش با احترامات ویژه نوشته بود تقدیم به فرزند دلبندم به خاطر اینکه شبا قبل از خواب میری جیش میکنی خواهش میکنم از خوشحالی خودتو خراب نکن چون نه تو گهی شدی واسه خودت که خونوادت برن خودشونو به آب آتیش بزنن هدیه ای به این سنگینی بخرن برات نه اینکه اینا یه شبه اونقدر پول دار شدن که تو نفهمیده باشی .چون این ماشین خیلی قیمت داشته باشه چهار پنج میلیون تومن شده،باور کن.کافیه چشماتو که موقع دید زدن خوب به کار میندازی این بارم خوب به کار بندازیو یه سر و ته (این ته رو خیلی تاکید میکنم کلا همیشه هر کاری خواستین بکنین از تهش شروع کنید که در روایات هم تاکید زیادی بهش شده مثلا در یه روایت خیلی متواتر اومده یا انسان انظر همیشه الی فیها خالدون اشیا که ترجمش میشه ای انسان همیشه به ته هر وسیله ای دقت کن باشد که رستگار شوی) ماشینو نگاه کنو ببین این ماشینه حتما یه جاش نوشته made in chine.حالا این که چیزی نیست برو بشین تو ماشین.احتمالا جای صندلی های سلطنتی مرسدس بنز چند تا نیمکت پارک چسبوندن فرمونش هم  مثل فرمون ماشین سنگین یه نصف دور خلاصی داره سیستم تهویش هم پنکه های زمان هیتلره ،دیگه خیلی رو داری که اگه فکر کنی شیشه بالابرش برقیه.البته از اونجایی که همین ماشین ساخت چین به دست غیور مردان و مهندسان ایران خودرو در ایران اتمی مونتاژ شده ممکنه کلا حتی اون امکانات بالا رو هم نداشته باشه و شما با یک بدنه و چند تا چرخ که با سیم بهم وصل شدن رو به رو بشین.

چین دیگه واسه خودش وزنه ای بزرگ حساب میشه یعنی هیچ کشوری نمیوتونه با این اژدها زور آزمایی کنه .شاید مهمترین امتیازی که چین رو تو جامعه جهانی متمایز میکنه جمعیت به شدت زیادو ایدئولوژی نهادینه شده در تفکر این مردمه که با یه سابقه تاریخی، فکری و هویتی قوی آمیخته شده.شما دقت کنین همین جمعیت چه امتیاز بزرگی واسشون حساب میشه یعنی حتی آمریکا که قدرت اول نظامیه دنیاست اگه بخواد به چین حمله کنه و صد میلیون اسیر بگیره این صد میلیونو کجا میخواد نگه داره یا اگه هم جا واسشون پیدا کرد از کجا میخواد بیاره و شکمشونو سیر کنه.همین چین که الان تو مارکت جهانی حرف اول رو از لحاظ قبضه ی بازار میزنه در عرض چند سال تونست سیصد میلیون شهروندشو رو از خط فقر بکشه بالا(کاری که در کشور ما تو این چهار سال به طور معکوسی انجام شد وجمعیت زیادی به زیر خط فقر رفتن).بحث این نیست که چین کشور به نسبه بهتریه تو دنیا چون هنوز با توجه به ریشه های استبداد شرقی قالب،حکوتش بر دایره استبداد استواره اما همین حکام مستبد فانوس  روشن به دست دارن و در راستای منافع جمعی و ملی خودشون عمل میکنن. من همیشه فکر میکنم اگه چین هنوز نمیتونه حرف اول رو تو دنیا بزنه به خاطر اینه که نتونسته از لحاظ فرهنگی به تولید در سطح جهانی برسه  کاری که آمریکا به خوبی از عهدش بر میاد یعنی اشاعه فرهنگ خودش به وسیله انتقال نماد های غربی مشهود در ساخته های هالیوود.

در مورد سرزمین افسانه ای چین چه از در گذشته چه در حال میشه به تعداد جمعیتش کتاب نوشت.چینی که این المپیک با شکوه رو برگذار کرد با همه محدودیت های فکری مردمش باز هم در راس قله ی جان ایستاده و الان باید گفت که همه به احترام چین از جاتون بلند بشید

پ ی ن و ش ت

از اونجایی که ما یک پا کریستو کلمپ میباشیم برای خودمان به شما پیشنهاد میکنم که به مکان هایتان صف های طویل المدت سی ان جی و نمایشگاه های بین الملی یا کشوری را اضافه کنید به امید روزی که هیچ مکان کشف نشده ای در ایران عزیز و اسلامیمان باقی نماند.من الله توفیق

Posted by ميلاد at 09:15:51 | Permalink | Comments (1) »

Tuesday, September 9, 2008

ضیافت عاشقانه ی میلاد-قسمت یک

مرهم مراد من بود کعبه تو رو به من داد

شب که نمیشه منظورم ساعت دوازده ست.زیادم اس ام اس نمیدم میگم شب آخری داره وسایلشو جمع میکنه کالافست خودشم که شاکیه میگه تو اتاقم بم ترکیده.داره میاد نمیودنم چه جوری بگم که الان چه حسی دارم بعد از هفتاد روز برمیگرده .از ساعت 6 صبح جمعه 14 تیر که از اون اسکانیا  گلبه ای تو ترمینال غرب پیاده شدم بدون اینکه به پشت سرم  نگاه کنم دیگه ندیدمش.اون شب تا رسیدنمون یه لحظه چشم ازش بر نداشتم هر موقع که نوری توی اتوبوس می افتاد یه طرح جدیدو غیر قابل توصیف میدیدم اما چشماش تغییر نمیکرد زیبا تو صورتش جا خشک کرده بود از.وقتی از اتوبوس پیاده شدم و توی ترمینال خرمان خرمان رفتم سمت آزادی تا بیان سراغم هوا گرم بود تو اون اول صبح من بودمو یه پلاستیک سفید از مدارکم که باید برای رفتن تحویل موسسه میدادم و گذر نامه ای که برای سه هفته ازشون بایدمیگرفتم تا وقتی برگشتم دوباره تحویلشون میدادم.

 همه ی برنامه ها بهم خورد.  آره به همین سرعت.نمیگم ظهر اون روز  به احساسی که الان دارم رسیده بودم اما دیدم اگه برم بزرگترین اشتباه زندگیمو کردم و اگه این رفتن بینمون فاصله بندازه خودمو نخواهم بخشید.همه چی بهم خورد به همین سادگی.من موندمو یه دنیای جدید دنیایی که واسه ساختنش میدونم خیلی سختی هارو باید تحمل کنم اما میدونم که میتونم.

ادامه دارد…

پ ی ن و ش ت

خوب شد شما اومدین که بشین دلیل خوار شدن ما.فرار میکنیمو فرار کردنمون از بدبختیه وقتی هم فرار میکنیم از سابقه ای که شما برامون ساختین خارمون میکنن.دلم میخواد به ملیتم به کشورم به هویتم افتخار کنم اخه تو سنیم که نیاز به هویت دارم اما همه چی رو ازمون گرفتینو تحقیرمون کردین.دلم میسوزه وقتی گریه یه مردمو میبینم که میگه پنج ساله تو اردوگاه زندگی میکنه وقتی میگه دنیا ما پناهجوییم نجاتمون بدین وقتی صداش پر از بغض میشه و میگه بچه 8 سالش الان 13 ساله شده و پنج ساله ندیدمش.

Posted by ميلاد at 19:48:02 | Permalink | No Comments »

Monday, September 8, 2008

میلاد سه روز بیمار بود چسنه سر دیوار بود

یک - این ویروس لعنتی هر از چند گاهی اعلام جنگ میکنه حالا ما هی از در دوستی وارده میشیمو میگیم بچه شلوغ نکن از تو گنده ترهاش (هزار دستان) هم نمیتونن واسه ما شاخ بشن انوقت تو  یه ذره بچه میخوای بزنی تو سر ما. نمیدونم چی شده که تا یه نسیمی میزنه زود تب میکنم.سرگیجه و سردردو کوفتگیم که همراش میان.شایدم ایدز دارم حالا من بدبخت نه رابط ج ن س ی مشکوک داشتم نه تزریق از سرنگ مشترک البته ممکنه ایدز اونقد پیشرفت کرده که با دیدن و شنیدن و خوندن  منتقل بشه.یه چیز جالبم فهمیدم هر وقت این کلمه ج ن ی س ی تو بلاگ نوشته میشه یهو آمار باز دید کننده ها پنج برابر میشه

دو- پ رو ین ا رد لان و چند نفر دیگه از فعالان ک م پ ی ن یک میلیون امضا به چند ماه زندان محکوم شدن.خانم اردلان رو یک بار دیدم و چند بار تلفنی باهاش حرف زدم.قرار بود سر موضوع پایان نامه کمکم کنه،پایان نامه ای که استادمون بعدا که یکسری خبرا رو شنید زد زیر همه چیز و مجبور شدم یه موضوع دیگه رو انتخاب کنم.به هر حال الان همه چیز تحت مبارزه با مخالفت لای ح یه حم ایت از خانواده پیش میره.فقط میتونم بگم تاسف باره به علاوه اون گروهی که من دیدم با این جور برخوردا مصمم تر میشن.

Posted by ميلاد at 08:48:12 | Permalink | No Comments »

Friday, September 5, 2008

یک سال گذشت

وقتی قرار باشه به غیر ممکن ترین حالت نا ممکن اتفاقی بیفته،میفته ،رفتنی در پیش نبود حتی اگه رفتنمو استجاب و طلب بخششی بی تابانه از گناهی کودکانه بدانم فردایی آمد که من دوباره تن آلود گناه گذشته شدم.دو روز قبل از تکرارم خوانده شدم.خواندنی که شاید دیر بودو شاید حکیمانه اما فالی که که باز شد دل خواهد خواند.

لباسامو کندم و برهنگی را دوباره تجربه کردم و کفن پوشیدمو بی خوابی را در لباس مرگ نشاندم.من آمدم روحم در میقات تشنه نبود اما خسته تر از همیشه بهانه ی خود خواسته ای را میطلبید.آمدم خاطره خوب از تو در ذهنم نشاندم ،تو را دیدم و خستگی آن شب ها از تنم درامد همان شبهایی که کنار شیشه با تو حرف میزدم تو به من گوش میدادیو و میگفتی و من گوش ندادم و همه چی رو سخت تر کردم.

چشم بستی اما دیدی.من همان بودم که ترسیده بود همانی که سه ماه بی وقفه خوابید اما دلهره در روحش جانانه میکاوید چه تنهایی هایی را که فقط به زمان سپردم.آن روز من منتظر بودم که بگویی بخشیده شدم اما خبری نبود،شاید همان روز دلت سوخت وقتی دلمرگیم را دیدی همان روز که لباسم در تنم زار میزد صورتم سخت سیلی خورده بود و کفشهای خاک خورده ام  نشان از خسته گیم داشت.کاش میدانستم آزمایشی مرا در پیش است که در شب آخری که گفتند تقدیر یک ساله ام را مینویسی اینگونه به خطا نمیرفتم.آن روز یادت هست که از روزنه ی پنجره آن رستوران کوچک سرما را در صورتم دیدم ریز ریز گریه کردم و از تو آزادی  خواستم.من بیگانه ای اسیربودم.میگوند وقتی بیماری بر تخت بیمارستان جان میکند گناهانش بخشیده میشود شاید آن شش ماه من هم بخشیده شدمو نفهمیدم

   به یک سالگی یک حادثه ای میرسم که یک از کل زندگیمو نابود کرد اصلا بهش فکرم نمیکنم.آره بیخودی سخت گرفته بود اما شرایط خیلی بدتر از اون بود که بخوام درست فکر کنم.یعنی تو اون شرایط همه چیرو از دست رفته میدیم در حالی که تنها چیزی که از دست داشت میرفت روحیه خودم بود.هنوزم وقتی به اون مسیرای کذایی که تو اون چند وقت ایستاده بودم نگاه میکنم از حماقت خودم لجم میگیره.زیر برف و بارون من اونجا ساعت ها می ایستادم و شرحی دروغی از خودم میدادم حتی دیگه آدمای اون حوالی رو میشناختم.ساعت چهار تا پنج کلا یاد آوره اون استرس روزهای 1 آذر تا 5 تیره.من تباه شده بودم به خدا اما غرورم اجازه نمیداد به بقیه بگم شایدم میترسیدم تمسخر اونا شرایط رو برام  سخت تر کنه ، اما تویی که از اسفند ماه آمدی ،همونی که از شهریور رفته بودی به خاطر بی احترامی های من به خوبیات،تو خوب بودی واسه من اونقد پر انرژی بودی که وصفش غیر ممکنه میدونم تو هم میای اینجا و اینا رو میخونی پس بذاربهت بگم تو هنوزم تنها کسی هستی که همه ی چی رو میدونی دلداریات از یادم نمیره اما اگه من دیگه نیستم بهتر شد .هنوزم میبینمت با اون یکی منگل خوان اینورو اونموری هنوزم لفظ شخمی گفتنامون زیر زبونمه هنوزم باید بهت گفت داری با اداهات میترکونی.یادته میومدی سر پروژت منو مسخره میکردی بابت فلاکسه تو ماشین هنوزم اون فلاکسه تو ماشینه و منه تنبل از تو ماشین برش نداشتم.اما یه چیزیم یادت باشه هر چی باشه رانندگیم از تو بهتره.

همه چی تموم شد اما یه درس بزرگ گرفتم همیشه از زندگیت لذت ببر تا دلت بخواد این دنیا دلخوشی هست دنیا خیلی بزرگ و زیباست ،اگه نمیبینی به خاطر اینه که دیدت مشکل داره یه اتفاق یه مشکل یه حادثه تو زندگیت صورت بگیره که پر از دردت کنه و فکرتو درگیر ،تازه میفهمی تا دیروز چقدر دل خوشی تو زندگیت داشتیو از کنارشو راحت میگذشتی. هیچ وقت مسائل روز مره زندگی رو برای خودت بزرگ نکن چون این مسائل محرک تلاش کردن و پیشرفت تو اند اگه اینطور مسائل ریز نباشند تو فرق امروز و فرداتو نمیفهمیدی به خدا اون روزا رو یادم نمیره وقتی ذهنم درگیره اون مشگل بزرگ شده بود و من خودمو به خاطری یه سری ابعاد مشکلم تو خودم و تو اتاقم زندانی کرده بودم وقتی ابرای تو آسمون ،روشن شدن چراغ روی تیر برق،و خیلی چیزایی که شاید از نظر شما ها مسخره بیادو میدیدم دلم می خواست ذهنم آزاد بودو میتونستم برم تو کوچه تو خیابون توی پارک یا حتی تو خونه به صورت مامانم به راه رفتن ماهان نگاه کنمو از زندگی لذت ببرم.اون اتفاق باعث شد زندگی رو کشف کنم جوری که به این اعتقاد رسیدم که بزرگترین نعمتی که خدا به آدما داده حق زندگی کردنه  

پ ی ن و ش ت

یک - اصلا دوست ندارم کسی برای پی بردن به جزئیات این پست ازم سوالی بیرسه البته این پست باید چند روز آینده پابلیک میشد یعنی در سالگرد اتفاق اما یه مسافر خیلی خیلی عزیز که جزئی از وجودمه داره میاد واسه همین نمیتونم از وقتم که متعلق به اونه بزنم.

دو - میگن هر وقت از خدا چیزی میخوای هنگام غروب سری به بیمارستانها بزن مریضی که روی تخت خوابیده و امیدش از همه جا بریده شده از همه دلش به خدا نزدیک تره.بگو برایت دعا کند زود تر از اونی که تصور کنی خدا تو رو به آرزوت میرسونه.من به چشم خودم دیدم

سه - این چند تا کامنته هر پست خیلی میچسبه حتی اونایی که میانو دری بری میگنو دوس دارم اما اگه کامنتو عمومی نمیکنم واسه اینه که دوس دارم خودم فقط بخونمشون.مطمئن باشید قصد جسارت ندارم واگه جواب لازم داشته باشه تو پستام میدم

چهار- سهیل (عقاید یک دلقک) در مورد شغل های مورد علاقش نوشته حتما بخونید مخصوصا اگه داف هستید و عمله نیستید

پنج – یه قسمت از نوشته های بالایی این پست(اونجایی که از میقات نوشتم) از قسمت دوم برهنه در کعبه بود که بعدا میذارمش

شش – هی توئی تی خوشحالم خیلی خیلی که داری میای.بذاز تکلیف پروازت معلوم شه تا به افتخار این خوشحالی چند تا آنتن ایرانسل بیارم پائین که این روزای آخر ما رو زیاد مورد عنایت قرار داد

 

Posted by ميلاد at 20:06:39 | Permalink | No Comments »

Monday, September 1, 2008

یه بوس کوچولو

   وقتی برق میره چند دقیقه بعد در اتاقم باز میشه ماهان میاد و صورتشو نزدیک من میکنه و من بی اراده با تمام وجودم گونه هاشو میبوسم کثافت میدونه من به چی حساسم و چی دوست دارم واسه همین قبل از اینکه بیاد سراغم صورتشو میشوره تا بوسش بهم بچسبه آخه خیلی لذت بخشه بوسیدن گونه های خیس وسردش. بعد میگه حالا که بهت بوس دادم میذاری با لب تابت بازی کنم منم واسه اینکه دوباره فردا بوسش کنم میگم قربونت برم آخه لب تاب منم الان باتری نداره.

   الان فکر میکردم ببینم اولین باری که ماهانو بوس کردم کی بود ولی یادم نمیاد آخه میدونی میلاد از بچگی از بوسیدن وبوسیده شدن متنفر بود، الان که دیگه قضیه خیلی بدتر شده. یعنی عمرا دلم بکشه کسیو بوس کنم.. تو زندگیم دو سه نفر و بیشتر بوس نکردم که یکیشون ماهانه که همه ی زندگیمه دومیشم قند عسله که اولین بچه فامیله و…سومیشم نمیگم تا از فضولی بمیرین.

پ ی ن  و ش ت

یک - یادش به خیر یه استادی داشتیم خیلی از هم بدمون میومد یه سری سر کلاس گفت بوس کردنو لب گرفتنو… خیلی غیر بهداشتیه و کثیفه منم خندم گرفته بود به خودم گفتم مرتیکه خجالت نمیکشه حالا خوبه چند تا از این دخترایی که واسه نمره ازشون تقاضاهای غیر اخلاقی کرده سر کلاس نشستن…

دو- تازشم اگه تو خارجه یه مرد یه مردو یا یه زن یه زنو بوس کنه ملت فکر میکنن اینا هم جنس بازن

سه - یه زمانی جی جی همه ارزوش این بود که میلادو بوس کنه حالا که به این آرزوش رسیده دیگه به بوس قانع نیست و میگه دوست دارم بهت تجاوز کنم.

چهار- بوچت کنم؟

پنجم- یه بوس کوچولو یه بوس یواشکی ، ریز ریز و ملایم از کسی که عاشقش باشیو زندگیت باشه …ممکنه نفساتو به تاخیر بندازه مخصوصا اگر از ماه پیشونی باشه

 

Posted by ميلاد at 10:26:11 | Permalink | No Comments »