Wednesday, August 27, 2008

ستاره مردگی

 

یک - برق رفته بود سر خیابون هرچقدر واسه ماشین موندم ماشین گیرم نیومد زنگ زدم گفتم مامان بیا سراغم جون ندارم تا خونه پیاده بیام. رفتم پارک نشستم تا مامان بیاد.تاریکه تاریک بود جز من سه نفر دیگه هم بودن یه مادر با دخترش با یه پسره. دلیل بر فضولی ما نشه که اگه هم بشه پر بیراه نیست،گوش دادیم ببینم چی میگن دیدم مامانه داره به پسره میگه چند ساله باهم دوستین همه الان فهمیدن و و و تکلیف دختر منو روشن کن .پسر هم میگفت آخه من درآمد درستی ندارم دختره هم مغموم میزدو صداش در نمیومد …پیش خودم فکر کردم چقدر بده یه مادر بره از دوست پسره دخترش بخواد با دخترش ازدواج کنه همیشه غرور دخترونه رو دوست دارمو فکر میکنم اگه دختر غرور داشته باشه جایگاهش مستحکم میونه،حالا با این همه اصرار از دختر و مادر که بیا بگیرمو این حرفا از غروره دختره چی میمونه یا فردا حتی اگه دختره و پسر مثل مجنون و لیلی باشن تو زندگیشون یه مشکلی پیش بیاد پسره بر نمیگرده به دختره سرکوفت بزنه؟من که تو ازدواجایی که به همین سیستم دورو برم دیدم ،شاهد بودم که مرده حتی تو جمع این مسئلرو عنوان کرده.

   مامان که اومد رفتم سوار ماشین شدم دیدم اونا هم دارن میرن حرکت نکردم وایسادم از جلو ماشین رد بشن ببینمشون مادره چادری دختره هم خدایی قیافش خیلی خوب بود،پسر هم بیست پنج بیست شش سالی داشتو…به مامان جریانو میگم و ازش میپرسم مامان این پسره هنوز بلد نیست اندازه سنش لباس بپوشه به نظرت مادر این دختره چرا فکر نمیکنه والتماس پسره رو میکنه وخودشو دخترشو کوچیک میکنه؟

واقعا این راهی که پیش گرفته به عنوان یه بزرگتر شاید راه باشه اما راهه درست و بهترین راه نیست.

ما هنوز جامعمون سنتیه یعنی کم خونواده ای پیدا میشن که بذارن دخترشون به طور مجردی زندگی کنه و اجازه خروج زمانی به دختر داده میشه که ازدواج کرده باشه واسه همین سیستم ازدواجمونم تو همین چارچوب سنته و سیستم فکری خودمون هم سنتیه حالا فکر کن بخوایم از یه راه دیگه عمل کنیم مسلما فردا حرف توش در میاد

 بعد به مامان میگم تو اگه دختر بودی اگه دخترت بهت میگفت دوست پسر داره قبول میکردی گفت نمیدونم شاید آره شایدم نه بعد اون از من میپرسه تو چی فکر میکنی من میگم…برای اینکه طولانیه یه فرصت دیگه میگم.

دوم – کمک کردن خیلی خوبه اما اینم درسته بعضی موقع ها اینقد از حسن نیت آدم سو استفاده میشه که آدم پشت دستشو داغ میکنه که به خلق الله کمک نکنه ولی با این وجود بازم نمیشه بدبین شدو کمک نکرد.یه جماعت از اونایی که اصلا نباید بهشون کمک کرد این جماعت معتاده از مالی گرفته تا … حتی اگه وسط بیابونم موندن بهشون کمک نکنین یه جماعتم دیگه هستند از تن صدا تا ریخت و قیافشون نشون میدن که پر رو اند در مورد این دسته هم باید مثل دسته قبلی باهاشون رفتار کرد چون اگه کمک کنین تو دلشون میگن اینو هم…آره

 

Posted by ميلاد at 20:54:50 | Permalink | No Comments »

Sunday, August 24, 2008

نیازمندی های یک میلاد

 

ما به یک ماشین زمان نیازمندیم پس در طی یک مناقصه اعلام میداریم اشخاص و شرکت های حقیقی و حقوقی  تا پایان وقت اداری امشب مهلت دارن با در دست داشتن ماشین زمان مارا بیست روز به جلو ببرن ما هم برایشام ماشین زمانشان را با آب چاه و شاپوی ماشین شویی و واکس داشبرد و خوشبو کننده تمیز میکنیم.

 

 

ما به یک پاکن برای پاک کردن گذشته نیاز داریم لاک غلط گیر هم باشه سگ خورد قبول میکنیم

 

 

ما به یک کت جادویی سایز مدیوم نیاز داریم ترجیحا رنگ زرشکیه یقه آخوندی

 

 

ما به یک داف اسمی برای هدیه روز جاست فرند به محمد جان ریش بزیمان نیز نیاز داریم دافهای مربوطه که استایل مرگی دارند تا پایان وقت اداری هر روز مهلت دارن یک عدد سی دی رزومه ای که پر از عکسهای خودشان و دوستانشان با لباس های ضد امنیت اخلاقی باشد را به نشانی اینترنتی مان بیراسالند.شایان ذکر است از میان خیل عظیم

 

 

داوطلبین یکی را بیشتر نمیتوانیم انتخاب کنیم

 

 

ما به یک هواپیمای کنکورد برای دیدار هر روزانه از هستی جانمان نیاز مندیم،البته با کارت سوخت اضافی،ناچارا کوپون سوخت هم پذیرفته میشود

 

 

ما همچنین به چند دست مصنوعی برای علی جانمان برای فرستادن پیامک در سرعت و سرویس دهیه بیشتر برای علی جانمان نیاز مندیم ترجیحا دست مصنوعیه ارسالی مثل دست مصنوعیه ای نباشه که واسه یکی از عزیزانمان نصب شده بود و اون عزیز نمیتوانست پلی استیشن بازی کنه

 

 

 

 

 

ما به یک مقدار رو و یک مقدار اعتماد به نفس برای دوست قدیمان که خدا رو شکر مدت هاست ریخت و قیافه شان را نمبینیم هم نیازمندیم

 

 

ما به چند پرونده عظیم اداری برای سرگرم کردن مادرمان در ادراره جات و یک مقدار سال تحصیلی برای بلند کردن ایشان از روی مبل جلوی تلوریون نیاز مندیم

 

 

ما به چند عدد آینه تمام قد از نوع آینه های داخل جیم برای دید زدن خودمان نیز نیازمندیم

 

 

ما به یک نخ سیگار برای شوهر خاله جانمان و یک عدد کتاب آموزش لبخند بزن برای خاله جان و لبخند نزن برای ماهان جانمان نیاز مندیم

 

 

ما به یک عدد مغز در حد گذراندن زندگی برای خودمان در حد شرافتمندانه  نیز نیاز داریم

 

 

ما برای باران و باربد جانمان یک پرستار نیازمندیم

 

 

ما به یک عدد دوست پسر برای یکی از دخترهای فامیلمان که در گذشته تهش رو سوزانده ایم و هر وقت ما را میبیند به ما میگوید  اسم عطرتان چیست تا برای یکی بخریمان نیز نیازمندیم شایان ذکر است ایشان یک پسر فامیل منگل نیز دارند که تهشان جلوتر از خودشان راه میرود

 

 

ما به پنج صندلی در بوفه اسکانیا که از مسافت همدان تهران را 24 ساعته طی کند برای خودمان هستی جانه مان و نازنینو هانیه عزیزمان و اون پیرمرد گی نما نیاز مندیم

 

 

ما فعلا همین ها را نیاز داریم ادامه نیازمندی هایمان را در فرصت مقتضی اعلام میداریم

 

Posted by ميلاد at 20:47:21 | Permalink | No Comments »

Friday, August 22, 2008

افسانه ی هستی

   یه خبر ناراحت کننده که واسه خراب کردن دیروز کافی بود،خبر درگذشت تورج نگهبان بود.برگهای طلایی این مملکت که بر درخت ترانه ایران زمین  چون خورشید میدرخشیدند غریبانه میریزند.خدایش بیامرزتش.
رهگذار عمر سيری در دياری روشن و تاريك
رهگذار عمر راهی بر فضایی دور يا نزديك
كس نمیداند كدامين روز می‌آيد
كس نمي‌داند كدامين روز می‌ميرد
چيست اين افسانه هستی خدايا چيست؟
پس چرا آگاهی از اين قصه مارا نيست
صحبت از مهر و محبت چيست
جاي آن در قلب ما خالی است
روزی انسان بنده ی عشق و محبت بود
جز ره مهر و وفا راهی نمی‌پيمود
چيست اين افسانه ی هستي خدايا چيست؟
پس چرا آگاهی از اين قصه ما را نيست؟
كس نمیداند كدامين روز می‌آيد
كس نمی‌داند كدامين روز می‌ميرد

تورج نگهبان

پ ی ن و ش ت

تورج نگهبان پرواز کرد
دلم میخواد یه دل سیر بر این سرنوشت جمعی،بر این ایرانی سوزی،بر  آنچه بر ما میگذرد….بگریم

 

Posted by ميلاد at 18:59:16 | Permalink | No Comments »

Wednesday, August 20, 2008

فاجعه

 

پسر و دختر ، مرد و زن ،عروس و داماد همه نشستیم نهار میل میکنیم یهو بانگ تبلیغات بلند میشه که داروهای تقویت قوای جن30 فلان فلان،ای بابا خوب آدم شرمنده میشه و گوشاش آلارم میزنه حالا همه حاظرینم چشم و گوش بسته و یه پرو هم مثل من نشسته ریلکس نهارشو میخوره که بازم یهو تر بچهه می پرسه قوای جنسی یعنی چی؟ خوب بازم حاظرین خجالت زده سرشون میندازند پایین تا مادر خانواده راحت تر بتواند بر بچه چشم غره برود.
اما از آنجا که من یک انسان فرویدالیزه اوپن مایندی هستیم به بچه لبخد ملیحی میزنیم که هم قلقلک درونمان به سامان بنشیند و هم به لحاظ روانشناسیانه به نیاز های او پاسخ میگوییم تا فردا این ابله (یا ابلح؟) دچار عقده ادیپ نشود و برود به نوامیس مردم همچون خفاش شب یا فلان آقا زاده تجاوز کند.
البته من فکر نمیکنم مشکل ایرونی جماعت ضعف قوای جن 30 باشه والا این جماعت بیش فعالی که ما دیدیم بیشترین مشکلشون بر میگرده به مکان تا این غریزه با طراوتشون.یعنی فکر کن اگه یه دارویی کشف بشه که مشکل مکان برای جوانان برومند ایرانی رو حل بکنه چه خواهد شد.
 میگن حرف حرف میاره ، حالا این بحث پیش اومد یه چیزو رو بگم که خیلی وقته قلمبه شده تو ذهنم،اونم اینه که اصلا پدر مادرای ما درک درستی از شرایط روزو ندارن،و نمیخوان این تابوی شناساندن مسائل جنسی رو به بچهاشونو بشکنن،تو جامعه پذیر کردن و آموزشای مدرسه هامون هم که باید نقش اصلی رو به عهده داشته باشن که دیگه این وضع بدتره خوب البته طبیعی هم هست چون این پرده مذهب جوری بر پیکره جامعه انداخته شده که از یه طرف گفتنش براش قبح شده و از طرفی خیلی راحت این شعله ی بزرگ رو به راحتی حاشا میکنه.اما واقعا ااین کار درسته ?
همین پدر و مادرا نیستن که مشینن ومیگن بچه فلان کس رو فلان جا با فلانی حین فلان کار دیدن.یعنی همه واسه پدر مادراشون تندیس قداستند و همین خونواده فکر نمیکنن که اگه همین بچه ما هم سالمم باشه باز داره تو محیطی زندگی میکنه که پر از حاشیه های دوران عصر جدیده.تو دام مسائل این عصر افتادن هم نه که دلیل بر گناهکاری فرد باشه خوب این بچه دیگه بچه ای نیست که تو صد سال پیش زندگی بکنه اما دقیقا تفکرات پدر مادرش بر همون سیستم صد سال پیش استواره.آره درسته تفکراتشون یه فرقی کرده اما این فرق بیشتر روبنایی تا زیر بنایی و واسه زندگی کردن در عصر گیاگابایت فاجعه است .
حالا باز همه ی اینا جای بحث داره اما چیزی که من بهش معترضم آموزشه،بذارین دوباره از یه طرف دیگه شروع کنم اول یه سری با هم به فروم های تنظیم خانواده ی سایتای مثل ایران سلامت و… میزنیم.یه نگاه به لیست سوالات مطرح شده از طرف کاربران بندازیم.خوب چی میبینم؟همه در مورد حاملگی ناخواسته و … است . تا اینجا هم باز مشکلی نیست،خوب زن و شوهرن حتما الانم نمیخوان بچه دار بشن اما دقیق تر نگاه کنین اینایی که اینجا سوالاشون رو مطرح کردن همه که زن و شوهر نیستند و اکثرشون بچه ها و جوانایی اند که هنوز ازدواج نکردن و این مشکلات براشون اتفاق افتاده. نه میخوام اینو بدونم این فاجعه نیست که دختر پونزده ساله بیاد بگه بیاد بگه من این ماه پریود نشدم،فلان روز هم با دوست پسرم فلان کارو کردم حالا ممکنه حامله باشم?

  من که میگم هست.طرف یه واحد تنظیم خانواده پاس میکنه که آنچنان چیز مهمی هم بهش آموزش نمیدن(نا مردا به ما این واحدو ندادن) بعد توقعم دارن که دیگه از این مشکلات  تو دانشگاه پیش نیاد که میاد.الان تو فلان کشوره بلاد کفر تو مدارسشون آموزش استفاده از فلان وسیله داده میشه.تو مدرسه یعنی طرف هنوز پاشو به دانشگاه نذاشته .بعد تو این مملکت قضیه کاملا فرق داره یعنی اولا آموزشمون به موقع نیست دوما حتی این درک نا صحیح از زمان مطرحیت هم با آموزش صیح رفع نشده.

 
تو رو خدا بیاین باور کنیم دنیا خیلی فرق کرده.بیایین ببینین که نظام فرهنگی جهان دنیا رو  یکپارچه در بر گرفته و  نمیشه دیگه با سنت های گذشته  معدلات امروزو حل کرد و عقل و علم و عمل و تجربه لازمه زندگیه نه روش زندگی فلان بزرگوار در چندین قرن پیش.ما ها نباید مثل اجدادمون بازنده های تاریخ خودمون باشیم .فاجعه یعنی همین که ما بازنده به محیط باشیم
 
 شروع فعالیت جنسی دیگه داره میرسه به سنی که واقعا نا معقولانست.از تو دبیرستانا هم که یه آمارایی بیرون میاد که نمیدونم باید خندید یا گریه کنه.یه استادی ما داشتیم که مسئولیتی داشت تو همین حیطه ها و … و چیزایی میگفت که تحمل شنیدنیش واسه فانتزی ترین ذهن ها هم ناخوشایند بود
 
حالا قصد دارم بعدا در مورده شیوع سقط جنین در موارد پیش از ازدواج بنویسم اما تا اون موقع فقط همینو میتونم بگم واقعا دلهره آورو ناراحت کنندست.
 
چی میشه خونواده بیاد به بچش بگه عزیزم اگه رفتی طرف اینجور دوستی ها فلان کارو نکن اگه هم کردی مراقب باش که…زیرا….چون….

 

 

پ ی ن و ش ت

 

 

یک - دیروز رفتیم نمایشگاه و واقعا از دیدن اون همه کتاب شرمنده شدیم بعد یه چیزی واسم سوال شد چرا این همه انتشاراتی که اونجا بودن همه ناشران مذهبی بودن؟

 

 

دو - یه کتابو سفارش خریدشو از یکی از بچه ها گرفتمو واسش خریدم تو آسانسور مامانم چشمش افتاد به کتابه چشمام به گردالگی سیاره مشتری شد.حالا بیا و ثابت کن من این کتاب آموزش همسر داریو واسه خودم نخریدم کلی خجالت کشیدیم

 

 

سه - خیلی چیزا واسمون قبح الا نمایش بی حد و حصر خشونت تو رو جدتون این عمل غیر انسانی اعدامو متوقف کنین

 

 

چهار – این بحثو دوباره ادمه میدم و در موردش مینویسم

 

 

پنج _ موضوعی که خیلی دوست داشتم بزای پایان نامم انتخاب کنمو دیدن اما نذاشتن که

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Posted by ميلاد at 09:43:44 | Permalink | No Comments »

Saturday, August 16, 2008

کافه چوبی

    پرده های آشپزخونه رو میدم کنار میشنم روبه روی میز چوبی نیم دایره ای که به سفارش خودم واسه کنار پنجره ساختن اشپز خونه ساختن ومیشینم روی صندلی چوبیایی که خیلی غیر منتظره پیداشون کردمو خریدم.این ساختمون روبه رویی رو که کارگارا از سر روش بالا میرنو نیگاه میکنم،قهوه ای میخورم(تو این کافه ی خصوصی من فقط با قهوه ازتون پذیرایی میشه).کلا اگه بگن بهم چند تا جای دنج میشناسی قطعا یکیش همین کافه کوچیکیه که ساختم که یه میزو دو تا صندلی چوبی کوچیک بیشتر نداره
   این روزا خوبم یعنی واقعا میفهمم از زندگی چی میخوام.ای خدا رو شکر هم روزگار داره به آرومی میگذره یعنی وقتی با اون چند ماه کذایی مقایسه میکنمش الان دارم یه زندگی رویایی میکنم.مشغولیم به این ارشد کوفتی .دیگه حس و حال فیلم نیگا کردنم ندارم و کلا تو این یک ماه جز سه گانه های ابی سفید قرمز اونم هر چند روز به مدت نیم ساعت سراغ فیلم دیگه ای نرفتم دوست داشتم بزرگراه ممنوعه رو میدیدم اما … کتاب هم که دیگه یکی دو ماهی میشه گفت تعطیل شده، اینترنت و وب گردیم هم محدود شده به این چند تا وبلاگی که این گوشه هست که اونا هم ماشالا هیچکدوم این روزا به حرارت قبل نمینویسن مخصوص سهیل که بد جوری مشکوک میزنه.حاج بارانم که اومده همدان ادامه داستان عاشقانه های آرامش متوقف شده.
   تنها چیزی که مثل همیشه سر جاشه تمرین های هر روزه وشنیدن اجز و ناله های جی جی که میگه خدایا ما چه گناهی کردیم که اینو (میلاد)دچارمون کردی.
   یکی از علاقه های میلاد که کاملا گم شده دنبال کردن تحولاته سیاسی ایه که دورو برش رخ میداد یعنی شما حساب کن دیگه الان نمیدونه تو ایران چه اتفاقی داره میفته ، پرونده اتمی چی شد، روسیه با کی و چرا میجنگه،انتخابا آمریکا الان تو چه مرحله ایه و الی ماشالاه
پ ی ن و ش ت
یک - دلم میخواد یه پست از این همه محدودیتایی که از سر و کله ی این مملکت بالا میرن بنویسم از این حس رخوت دل مردگی، از آداب و رسومی که روز به روز سرکوب میشن از انسانیت جبر گرای تحربف و تعریف شده ای که اعمال میشه و این مردم دو رویی که پیش تو یه چیزی میگن اما یه جور دیگه عمل میکنن.انگار ما آدمای قرن جدید نیستیم انگار ما ما نیستم ،تقصیر دیگه از بالا نیست از ماست از خود خودمون.
دو - خدا رو شکر تو المپیکم که … اره دیگه

سه – دلم میخواد یکی پایه بشه باهام بیاد نمایشگاه کتاب .ماهان که  اسمه نمایشگاه به گوشش میخوره زرد میشه و میگه من جون ندارم. حالا این نمایشگاهه که دیگه یه عظمت نمیشگاه بین المللی نیست که دیگه اما خوب مار گزیده از طناب سیاه و سفیدم میترسه.

Posted by ميلاد at 15:15:37 | Permalink | No Comments »

Saturday, August 9, 2008

سحر در سوره مریم

 دیشب با اون خوابایی که دیدم بازم حسابی خواب زدگی زده به احوالمون،خواب که چه عرض کنم حمون احساسی بود که ابتدای هر شبح زدگی بهم دست میده، روحم سبک میشه و جسمم با سر شدن میره تو خلا…صبح خوب نیستم پا میشم میرم باغ بهشت،جایی که کمتر میرم و وقتی هم میرم حتما روحیم فان فاکه.زمستونی که نمیتونستم تو خونه گریه کنم میرفتم باغ بهشت…یادمه نگاه مینداختم  رو قبر خالی مامانی و بغضمو میترکوندمو شدید اما بی صدا گریه میکردم مامانم بالا سرم وایمستاد و بغض میکرد و خاله سرمو میگرفت تو آغوشش نوازشم میکرد و دختر خالم خجالت زده از گریه هام میرفت یه گوشه تا راحت بتونم گریه کنم.

رفتم سر قبر بابام اونم بعد از چند سال سنگ قبر سفیدشو عوض کرده بودنو یه سنگ مشکی انداخته بودن.یه فاتحه خوندم واسه مردی که نطفمو بسته اما از هر مرد دیگه برام غریبه تره.آخه تو که زود رفتی اونم فردای عروسی با زنت چی میشد اون یه شب کنار هم نبودین کاش…نه که از به دنیا اومدنم ناراحت باشم،اتفاقا با این همه گند و گوهی که از نبودنت تو زندگیم به روحیه خورد و این همه دست نامردی که مردونگی تو رو بهم ندادن،همیشه زندگی رو دوست داشتم.بابا به مامانی گفتم خدا کجاست گفت تو آسمون نشستم رو زانو هام کنار اون پنجره همون که زورای بارونی از درزاش شر شر بارون چیکه میکردو من با کف دستم میکوبیدم رو باریکه ی جریانه بارونی که هر لحظه پایین پنجره حجمش بیشتر میشد و از شلپ شلپش لذت میبردم . نگاه کردم دیدم که آسمون ابیه و دور از دسترس اما من همونجا تصویرو از خدا ساختم تا روزهای دلتنگیم بهش پناه بیارم . با اولین تصویری که از کعبه تو چشمام ماسید برگشتم به …یه خونه زیر آسمون آبی.
دلم برات تنگ نشده،آخه من که تو رو ندیدم ،میدونی که هر دوست داشتنی با دیدن شروع میشه .منم دلم برای خودم تنگ شده آخه خودمو چند وقتیه با دلم اون وره خلیج جا گذاشتم.
جا گذاشتیم همدیگرو تو ارداه ی ترک تنهایی هم.من شدم صدف تو شدی مروارید دو تامون سخت اما من شکننده تر نشون دادمو تو دل شکسته تر.نمیدونستی تو دل صدف خوش جا مینشینی که لرزش صدامو تو لحظه لحظه بی سبب نتراحمیدی.من طعمه ی مرغ دریایی سنگدلی شدم که بر اشیان تنهایی ام همیشه بر پرواز بود اما لحظه ی ربایشم ،تو را در دل دریا می اندازم تا همیشه در جریان خرمان آب های آزاد باشی.و من بی رحمانه در آسمانهای  دور از تو ،بر فراز جزیره ی تنهایی رها میشوم تا در لحظه سقوط سرد ،دردناک تر وبی رحمانه تر به فراموشی سپرده شوم.

 

پ ی ن و ش ت برای ی ت س ه
یک - پر واضحه که اینطور نوشتن به حال خاصی برمیگرد.

از دست تو نیست دل من از گریه پره .مث تو طاقت نداره واسه تو هردم می باره .دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن.نباشی بی تو باز می میرن ، می ریزن

دوم – خیلی بی حوصله شدم .حالا همه چی یک طرف مشکلات تو یه طرف دیگه.همه یه طرف بی حوصلهگیه تو یه طرف انور تر.میشمنم باهات حرف میزنم اما دل مردگی کلامت حرکت متوقفه مردمک چشماتو رو کاغذ خط خطیه دلم نقاشی میکنه.
سوم-دیگه شهامت اینکه ازت بپرسم خوبی رو ندارم
چهارم-سه خواب عزیز تو لحظه های بیداری هدیه ی با تو بودن بود، فقط تا اونجایی که اجازش بود برات گفتم.سحر در سوره س مریم برام ابدی شد
پنجم-حاج باران خاطرات یه عاشقانه ی آرامو مینویسه حتما بخونید فعلا قسمت هشتمه
ششم-مرجان چه خوب نوشت زمانی روی آن برگ های قهوه ای نازک که هر کسی خواب خودشو می بینه، تو بیداری تلاقی می کنیم. هر کس بیداری خودشو داره، تو خواب نزدیک تریم.
هفتم- ادامه دارد
جواب به دو کامنت
یک – دوست عزیزی که دنبال گم شدت با اسمه (ش) میگردین شما لطف کن فامیلشم بگو اخه من به همون اسم (ش)  دو نفری رو مشناسم .اطلاعات بده تا کمکت کنم. فامیلشو برام کامنت کن .خیالت راحت کامنتای بلاگو فقط  خودم فقط میتونم ببینم .
دو – به ستاره : فکر کن جنگو تو بردی آخه بزغاله به تو چه ربط داره من چه طور آدمیم .من جواب آدمایی با افکار مستبدانه به دیگران میتازنو نمیدم.فقط خواستم بگم دوست ندارم یه اشغال مثل تو اینجا پا بذاره
                                                                                

 

Posted by ميلاد at 15:39:55 | Permalink | No Comments »

Friday, August 8, 2008

زن باید شبیه تو باشه که نیست

    با این همه علاقه ای که به شیرینی و شکلات دارم اما وقت خوردن قهوه تحمل هیچ مزه ی شیرینی رو تو فنجون قهوم ندارم

.طعم تلخ یک دست قهوه رو اینقدر دوست دارم که همیشه موقع خوردنش احساس میکنم دارم به یک مکاشفه ی جدید دست میزنم.

   داشتم فکر میکردم قهوه که اینقد خوبه و حتی یه بار تو یه آماری دیدم که نوشته بود که پر مصرف ترین ماده پس از نفته چرا نمیتونه به عنوان کلمه ی توصیفی محبت آمیز مورد استفاده قرار بگیره.نمیشه دیگه مثلا الان من به تو بگم چطوری قهوای این احساس بهت دست میده که دارم بهت میگم چطوری گه(نه تو منظورم تویه عامه)، یا مثلا به یکی بگی قهوه فکر میکنه داری بهش فحش ناموسی میدی.

پ ی ن و ش ت

یک - دلم کنسرت یانی میخواد.این روزا فقط  نشستن روی یه صندلی تو آکروپولیس و گوش دادن و دیدن موسیقی و رقص گروه یانی میتونه حس دلتنگی دیدن تو رو داخل روحم خطی بی هوا بده.

دو - دنیا خیلی کوچیک بود باورم نمیشد،اما خدایا تو که ظالم نبودی.چیه میترسی اگه نگام کنی عمامت از رو سرت بیفته؟

سه -  حس اینکه دیگه تو خوابی و یه شب دیگه با تو صبح شد رو دوست دارم.حس فهمیدن اینکه صبحها که  پا میشی و اس ام اس دیشبم رو موقعی که تو در خواب از این دنیا دلکندیو منو با هزار فکر بی نتیجم و هزارویک دلتنگیم رو زمین جا گذاشتیو دوست دارم

چهار- کلا دوست دارم حالا هر چی،فقط یه سرش به تو ختم شه

پنج – برای  ی ت س ه


ســـو ســـو
ای خواب خوب خوش بو
ســـو ســـو
لبخند نازه تو کو
I Love You, I Love You, I Love You

آه تو دنباله باد درد سپیداره غریب
خنده آفتابی تو رقص قبیله نجیب
لحظه به لحظه تازه شو به وزن شیرین غزل
در این ترانه تن بشوی صاحب کندوی سال

کندو کندو چراغ جادو

I Can Do, We Can Do, We All Can Too


ســـو ســـو
ای خواب خوب خوش بو
ســـو ســـو
دوباره چیزی بگو

I Love You, I Love You, I Love You

زن باید شبیه تو باشه که نیست
من باید خراب تو باشه که هست که هست
خواب مثله تو خوش بو نبود
غریب دل مثله قالی در بست شکست شکست شکست

کندو کندو چراغ جادو

I Can Do, We Can Do, We All Can Too


ســـو ســـو
ای خواب خوب خوش بو
ســـو ســـو
دوباره چیزی بگو

I Love You, I Love You, I Love You

کفشهای نارنجی تو زیباتر از خوده غروب
اهل کجای بندری کجای آفتاب جنوب

شبیه خاطره نیستی حوصله سر نمیبری
از خواب و از رویا سری حتی خوش سلیقه تری

کندو کندو چراغ جادو

I Can Do, We Can Do, We All Can Too


ســـو ســـو
ای خواب خوب خوش بو
ســـو ســـو
لبخند نازه تو کو

I Love You, I Love You, I Love You


I Love You, I Love You, I Love You



Posted by ميلاد at 12:08:50 | Permalink | No Comments »

Monday, August 4, 2008

برهنه بر کعبه

چهارده روز پیش

از تهران به جده

ساعت 11 شب

همه به صف شدیم که ازمون انگشت نگاری و عکس برداری انجام بشه میدونم تو عرف بین الملل این حرکت توهینه اما باید به قوانین کشور میزبان احترام گذاشت.

با دنگ و فنگ تمام از جده به سمت مدینه حرکت میکنم.اتوبوس بین راه تو ساسکو توقفی میکنه تا حاجیا غذایی تناول کنند(کوفت کنند)،من بیچاره تو اتوبوس خواب موندم و از کوفتیدن غذا ها بسیار بسیار خوشمزه و تهوع آور بی بهره موندم.

ساعت 5 صبح مدینه

به محض ورود تو یه هتل ده ستاره مستقر میشم حالا من بدبخت دارم از سر درد و گردن درد دارم میمرم یارو مدیر هتله شر ور گرفتنش میگیره و مارو تو لابی سر و پا نگه میداره و با چایی داغ از معده خالیه در حال گریه ی من پذیرایی میکنه منم از حاج آقا گارسونه میپرسم قهوه ندارین میگه مگه اینجا پاریسه و منم متوجه میشم قهوه نوشیدنی ایست که برای تناول آن باید خود را جر داد و به پاریس رفت

ساعت 7 صبح بعد از خوردن صبحانه ی بسیار بسیار خوشمزه و تهوع آور از هتل ده ستاره به سمت مسجد و نبی حرکت میکنیم

مسجد النبی

اینجا هیچ خبری از گیت های امنیتی نیست از هر دری میتونی وارد بشی .آرامشی رو تجربه کردم که بی اندازه زیباست،اما این جماعتی که به ما بودن تا پاشونو داخل مسجد میکنن شروع میکنن خون گریه کردن و خودشونو زخم زیلی کردن،انگار اینجا فاجعه انسانی رخ داده عربا هم با تاسف مارو نیگا میکنن و از کنارمون رد میشن…

اذان مغرب رو که میدن بارای اولین بار دوشادوش ملت مسلمان رو به قبله می ایستیم و نماز میخونیم.خدا وکیلی زیبایی و شکوه و آرامش این مسجد بی نظیره…واسه همه دعا کردیم واسه ماه پیشونیه خنگ یه کم بیشتر.

در کل مسجد النبی جای آرومو و زیبا و دوست داشتنیه…

فردا صبح میریم قبرستان بقیع…شاید زجر آورترین قسمت سفر تو این

مکان واسه من رقم خورد.همراه با بقیه میریم داخل قبرستان،هیچی اندازه دیدن گریه های بچه اعصابمو خورد نمیکنه.من هم مثل بقیه اعراب با تعجب گریه کردن اینا رو نیگا میکنم.حوصلم از مسخره بازیاشون سر میره شروع میکنم تو قبرستان راه رفتن ، اتفاقا مادر بزرگ منم تو این قبرستان جسدش دفن شده یه فاتحه هم واسش میخونم برمیگردم پیش بقیه بچه ها که میبینم دارن زیارت نامه میخونن و یه وهابیه هم بالا سر اینا ایستاده داد میزنه ملت زیارت نامه هاتون رو ببندید کاری که شما میکنین شرکه ، ببنین تو قران تو فلان آیه چی نوشته. به جای زیارت خونی واسه فرزندان پیامبر برید عبادت خدا رو به جا بیارید مرده پرستی نکنید که شرکه.حتی پیامبر هم یه انسان بوده مثل همه وقتی میرید از کنار مزارش رد میشید خودتونو به ضریحش نچسبونید گناهه به جای خدا پرستی بندشو رو بپرستید .پیامبر فقط یه پیام آور بود همین.

با حرفای این جماعت وهابی کار ندارم چون اینا خودشون در افراطی گری و افکار ضد انسانی نمونه ی بی نظیری در تاریخ اند دیگه بن لادن که اسطوره عملی اینهاست رو بشر هیچ گاه از یاد نخواهد برد ، اینقد خوی وحشی درونشون پیوسته زندست که جز با سر زدن یه مشت انسان بی پناه که اسیر اینهان این خوی آروم نمیگیره .

اما حرف هاشون رو تو بقیع از یاد نمیبرم ، تو تاریخ هر جا خطی از علی (ع) باشه منم اون خط رو دوست دارم اما این هوداری رو هرگز نمیتونم قاطی مسائل ذهنیم بکنم.به نظرم این سری حرکتا که از ایرانیا سر میزنه جالب نیست،با کمی اندیشه خیلی راحت میتونی بی رنگی خدا پرستی رو تو اعمال ماها دید،همین که یه دنیای مصیبت زده برای خودمون ساختیم تا هر لحظه به جای دیدن رنگ رنگین کمانی خدا به سیاه پوشی کشتارها و اختلافات خاندانهای بعد از پیامبر بپردازیم یعنی تاریخ شده کتاب ما و آدم های درونش هم شدن خدا و این به جز بنده پرستی چیز دیگه ای نیست.مگه نه این که هدف دعوت حرکت به سوی خداپرستی بود ؟خیلی دقیق تر اینکه روزی پستچی برامون نامه ای بیاره و ما پیام و صاحب پیام رو فراموش کنیم به پیام آور بپردازیم.

اینا رو که میگم فکر نکن که دارم امامان دوازده گانه شیعه رو زیر سوال میبرم اونا جای خودشونو تو تاریخ دارن و با حرفهای منو امثال من خدشه ای بهشون وارد نمیشه اتفاقا از سایر خاندان هایی که به سلطنت در اسلام رسیدن،برای خلافت بهتر و مناسب تر بودن و از نطفه ی پیامبر بودن ،اما حرف من اینه که به استناد به کلام خدا هیچ فرقی بین انسان ها نیست، و خون این ها هیچ موقع رنگین تر از خون میلیونها انسان بیگناه که در طول عمر بشر در جنگ ها کشته شدن نیست.هر جایی انسانی بمیمره آرزویی میمره و هر جا آرزویی بمیره خدا میمره.به علاوه ما بخوایم با این تفکر که هر جا انسانی با مظلومیت کشته شد تا ابد به عزاش بشینیم که دیگه مصیبته. ما حتی نیومدیم ببینیم اینا چطور رفتار میکردن هر جا هم به سیره عملی و اخلاقیشون پرداختیم به صورت کاملا انتخابی و در جهت اسارت خودمون بوده.

حالا فکر کن یکی تو از تو جمع پاشه بگه حاجی به بچه هایی که تو بقیع گریه نکردن بگین به خاطر اینه که غذا زیاد میخورن چون من دیروز خوب تونستم گریه کنم اما امروز چون شبش زیاد غذا خوردم نتونستم خوب گریه کنم.حالا همه دارن زار میزنن من دستمو گذاشتم رو دلم که از خنده غش نکنم و ملت وبرگشتنو مارو چپ چپ نگاه میکنن .یادم باشه از این به بعد هر جا خواستم فیلم بازی کنمو اشک بریزم، تا یه هفته قبلش چیزی نخورم چون اینجوری حتما هم خوب میتونم گریه کنم هم آخرش میتونم یه غش ردیف بکنم تا نشون یدو او ور
ارادتم.

خیلی از مساجدی که زمان پیامبر ساخته شده بود رو دیدم .البته اونایی که تو مسیر اتوبان بودن رو تخریب کرده بودن.رفته بودیم کوه احد روحانی کاروان گفت تو جنگ احد دندون پیامبرو شکستن،یکی از بچه ها هم عین آقا مجتبی تو فیلم مارمولک گفت حاج آقا مسئلتون حاج آقا هم گفت بفرماید، پسره هم گفت حاج آقا دندون پیامبر دقیقا کجا افتاد بریم دو رکعت نماز بخونیم؟نمیدونم این جماعت هم از ما چی دیده بودن که همه زود برگشتن ببینن ایندفعه به چه مقیاسی نیش من باز میشه

فروشگاهای مدینه و مکه که خیلی شیک و خوب بودن البته یه سری چیزا مثل پوشاک زنونه و هدیه از همه اجناس سر آمد تر و شیک تر و گرون تر بودن. میتونستی لباسای زنونه فرانسوی و ایتالیایی و ترک خوبی بخری.ما هم کوتاهی نکردیم و برای دخترا و در و دافا یه مشت لباس شب 3ک.س.ی خریدیم.به قول یکی از بچه فروشگاهش باب هدیه خریدن واسه والتاینه.حالا فکر موقع سوغاتی دادن دخترا چقدر حال کردن بماند ، دختر خالم میگفت ما از بس از اینجا ها برامون تسبیح و جا نماز آوردن فکر نمیکردیم اینجور لباسای شیکی هم اونجا بفروشن.

در کل جز ایرانی جماعت تو بازارای اونجا کسی رو نمیتونستین ببینین واسه همین فروشنده اکثرا فارسی رو خوب یا دست و پا شکسته صحبت میکردن،پول ایرانیم خوب میگرفتن.خیلی ها هم خوب تجارت کردن.

پس از یک هفته برای محرم شدن و ورود به مکه به سمت میقات حرکت کردیم…

پ ی ن و ش ت

یک . سفر نامه ی مکه و خاطراتو حرفهای به جا مونده از مدینه تو قسمت بعدی به علاوه جمع بندی چون اگه همه رو یه جا مینوشتم طولانی میشد.

دو . این که تو زادگاه بن لادن ازت انگشت نگاری و عکس برداری از قرینه چشم انجام بشه ناراحت کننده و زجر آوره

سوم . سیزده رجب تو هتل مراسم بود هم اتاقیا هم مار و به زور برداشتن بردن.آقا تا در آسانسور باز نشد کف و شوت و شادی به داخل مراسم منتقل شد جوری که یک سری پشمالو به محترمانه ترین شکل ممکن مارو از این جشن به بیرون انداختن.به من چه آخه من از کجا میدونستم اینا تو شادیاشونم میزنن سر وکلشون

چهارم . خواستم از دلتنگیام برات بنویسم و بگم از نبودن و ندیدنت چه زجری کشیدم و دلم واست اونقد تنگ شده بود که … .اجازه ندادی و گفتی اگه نوشتی اسمی از من نبر،بیخیال.

پنجم . قرار شد منفی حرف نزنیم.ولی … . چهل روز دیگه مونده.این دلتنگی دیگه چی میگه ؟از همه بهتری واسه همین اولین باز اون سوال معروف برام ایجاد شد ولی تو نذاشتی بپرسم مثل الان که نذاشتی…

ششم.مسجد النبی جایی که پیامبر دفن شده خیلی از آستان قدس رضوی خودمون بود!این یعنی چی؟

عکس ها

مسجد النبی

مزار پیامبر اسلام

خودم در دیوار مسجد النبی

Posted by ميلاد at 14:43:13 | Permalink | No Comments »