شعری برای هستی
اول_میلاد این روزها به اسبی چموش میماند .شاید هم شبیه به بزغاله .البته تاوان این چموشی را دست پایش میدهند مثلا در طول روز چندین بار دستهایش هنگام خروج از اتاقش در درون دستگیره ی در گیر میکند.انگشتان پاهایش به مراتب وضعیت بد تری دارند مخصوصا انگشت کوچیکه ی پای راستش زیر دائما به اینور و آنور اثابت میکنند.ماهان این صحنه را با دقت نگاه میکند و از تیکه تیکه شدن میلاد با خنده های حرص درارش استقبال میکند اما مادر میلاد که همچون سایر مادر ها از حالات بیرونی میلاد به درونش پی برده است سکوت کرده و با برخورد های سرد تر از قبلش میلاد را در آن وضعیت دلگیر تنها میگذارد.
یکی از دل خوشی ها میلاد پیام کوتاهایی است که از مسبب دلتنگیایش میگیرد یا میدهد.میلاد که در گذشته پیام کوتاه باز تیری بود اما نه پیام کوتاه باز عاشقانه این روزها نیزهنر خود را در عرصه دیگری به نمایش گذاشته است یعنی نوشتن پیام کوتاه های چند صفحه ای .اما احساس میکند این ها نیز نمیتوانند او را تسکین دهد.
دوم-خیلی سخته تنهایی یکی رو پر کنی در حالی که خودت به شدت تنهایی
سوم-یکی از سازهای مورد علاقه من ساز قانونه امروز یه کالکشن از موسیقی های استامبولی گیر آوردم که تراک های قشنگی توش هست اما بیشتر ترجیح میداد که این تراک های لایت تک نوازی باشه که نبود.قانون پر کننده عطش روح شرقیه منه کاش به جای وقتی که برای آموختن گیتار گذاشته بودم رو برای آموختن قانون میذاشتم.نتها یک بار تو هفت سالگی از نزدیک یک ساز قانون همراه با قانون نوازو از نزدیک دیدم.
چهارم-دلم هوس فیلم I am samکرده درسته که هنرپیشه مورد علاقه میلاد راسل کروست اما تا حالا نشده از فیلم های شان پن خوشش نیاد چه برسه به فیلم I am sam که به نظر من یکی از شاهکارای تاریخ سینما و بهترین فیلم در کارنامه شان شانه.راستی میلاد به این فکر میکرد پنله لوپه کروز با اینکه زیبا نیست اما هنرپیشه ی خوب و دوست داشتنی ایست. حالا که حرف فیلم پیش آمد دلم فیلم دزد دوچرخه را نیز خواست
پنجم- هر موقع بلاگ شرایگم را میخوانم دلم میگیرد. به نظر میلاد شرایگم اگر چه مدرک دانشگاهی ندارد اما یکی از اگاه ترین انسانهایی است که دیده و از خیلی اساتیدش بیشتر قبولش دارد
ششم-ازت دورم اما از اینکه تو علاوه بر این دوری از من دور تر باشی بیشتر اذیتم میکنه
هفتم_شعری برای هستی
ای مهربان دور
کنون که بر دو سوی جهان ایستاده ایم
ایا تو را به خواب توانم دید ؟
یا در پگاه روشن بیداری
چون سایه در کنار تو خواهم خفت ؟
ایا دوباره ، نام عزیزت را
در اوج لحظه های شگفت یگانگی
نجوا کنان به گوش تو خواهم گفت ؟
ای کاش در سیاهی آن شب که با تو رفت
از بوی گیسوان تو می مردم
کاش آن شب از کرانه ی آغوشت
یکسر به بیکرانی پرتاب می شدمنادر نادر پور
هستی دنبال شعری برای تو میگشتم کلا خودم آدمی نیستم که به شعر علاقه داشته باشم ولی این شعر بدجور با حال من یکی بود اما روزگار بازی عجیبی داره تو این شعر یه رازه بزرگ بود که غافلگیرم کرد فکر میکنی راز بزرگ این شعر چی بود؟
لینک این شعرم پیدا کردم
صبح دروغین