Monday, July 7, 2008

شعری برای هستی

 

اول_میلاد این روزها به اسبی چموش میماند .شاید هم شبیه به بزغاله .البته تاوان این چموشی را دست پایش میدهند مثلا در طول روز چندین بار دستهایش هنگام خروج از اتاقش در درون دستگیره ی در گیر میکند.انگشتان پاهایش به مراتب وضعیت بد تری دارند مخصوصا انگشت کوچیکه ی پای راستش زیر دائما به اینور و آنور اثابت میکنند.ماهان این صحنه را با دقت نگاه میکند و از تیکه تیکه شدن میلاد با خنده های حرص درارش استقبال میکند اما مادر میلاد که همچون سایر مادر ها از حالات بیرونی میلاد به درونش پی برده است سکوت کرده و با برخورد های سرد تر از قبلش میلاد را در آن وضعیت دلگیر تنها میگذارد.

یکی از دل خوشی ها میلاد پیام کوتاهایی است که از مسبب دلتنگیایش میگیرد یا میدهد.میلاد که در گذشته پیام کوتاه باز تیری بود اما نه پیام کوتاه باز عاشقانه این روزها  نیزهنر خود را در عرصه دیگری به نمایش گذاشته است یعنی نوشتن پیام کوتاه های چند صفحه ای .اما احساس میکند این ها نیز نمیتوانند او را تسکین دهد.

دوم-خیلی سخته تنهایی یکی رو پر کنی در حالی که خودت به شدت تنهایی

سوم-یکی از سازهای مورد علاقه من ساز قانونه امروز یه کالکشن از موسیقی های استامبولی گیر آوردم که تراک های قشنگی توش هست اما بیشتر ترجیح میداد که این تراک های لایت تک نوازی باشه که نبود.قانون پر کننده عطش روح شرقیه منه کاش به جای وقتی که برای آموختن گیتار گذاشته بودم رو برای آموختن قانون میذاشتم.نتها یک بار تو هفت سالگی از نزدیک یک ساز قانون همراه با قانون نوازو از نزدیک دیدم.

چهارم-دلم هوس فیلم   I am samکرده درسته که هنرپیشه مورد علاقه میلاد راسل کروست اما تا حالا نشده از فیلم های شان پن خوشش نیاد چه برسه به فیلم I am sam  که به نظر من یکی از شاهکارای تاریخ سینما و بهترین فیلم در کارنامه شان شانه.راستی میلاد به این فکر میکرد پنله لوپه کروز با اینکه زیبا نیست اما هنرپیشه ی خوب و دوست داشتنی ایست. حالا که حرف فیلم پیش آمد دلم فیلم دزد دوچرخه را نیز خواست

پنجم- هر موقع بلاگ شرایگم را میخوانم دلم میگیرد. به نظر میلاد شرایگم اگر چه مدرک دانشگاهی ندارد اما یکی از اگاه ترین انسانهایی است که دیده و از خیلی اساتیدش بیشتر قبولش دارد

ششم-ازت دورم اما از اینکه تو علاوه بر این دوری از من دور تر باشی بیشتر اذیتم میکنه

هفتم_شعری برای هستی


ای مهربان دور
کنون که بر دو سوی جهان ایستاده ایم
 ایا تو را به خواب توانم دید ؟
 یا در پگاه روشن بیداری
چون سایه در کنار تو خواهم خفت ؟
 ایا دوباره ، نام عزیزت را
در اوج لحظه های شگفت یگانگی
نجوا کنان به گوش تو خواهم گفت ؟
ای کاش در سیاهی آن شب که با تو رفت
 از بوی گیسوان تو می مردم
 کاش آن شب از کرانه ی آغوشت
یکسر به بیکرانی پرتاب می شدم

نادر نادر پور


هستی دنبال شعری برای تو میگشتم کلا خودم آدمی نیستم که به شعر علاقه داشته باشم ولی این شعر بدجور با حال من یکی بود اما روزگار بازی عجیبی داره تو این شعر یه رازه بزرگ بود که غافلگیرم کرد فکر میکنی راز بزرگ این شعر چی بود؟

 لینک این شعرم پیدا کردم
صبح دروغین

Posted by ميلاد at 11:47:35 | Permalink | No Comments »

Sunday, July 6, 2008

عشق من

یه اصلی هست که من خیلی بهش اعتقاد دارم یعنی واسه من صادقه اسمشو نمیگم بمونین تو خماری اما توضیحش اینه که
ببینین شما اگه برین تو طبیعت شروع کنید به تخریب فضای سبز حتما با اومدن باران، سیل زندگیتون رو نابود میکنه
اگه سیگار بکشین ریه هاتون از بین میره
اگه دروغ بگین دروغ میشنوین
اگه یاری کنین یاری میبینید
اگه دست کسی بگیرین یه روز دستتونو میگیرن
حالا یه چیز مهم
اگه دل کسیو بشکنین،با احساساتش بازی کنین ،بهش دروغ بگین ، سر کارش بزارین ، با روح و روانش بازی کنین، آرزو هاشو ازش بگیرین و . . . حتما یه روز یه جا باید جوابشو پس بدیدن.خدا واسه جزئی ترین و بی ارزش ترین چیزا این اصلو پی گیره حالا شما یا من نوعی اگه بخوایم با دل بینده های خدا بازی کنیم  فکر میکنی خدا همینجوری ولمون میکنه بریم؟نه عزیزم اتفاقا دل آدما یه جوریه که خدا روش خیلی حساسه و اگه با دل کسی بازی کنی حتما تقاصشو پس میدی
دکتر فریدونی یکی از اون محشر روزگار که من وقتی میبینمش کلی شاد میشم یه روز حرف خیلی قشنگی زد(دکتر فریدونی همیشه حرفهای قشنگ میزنه)گفت اینایی که روتختای بیمارستان خوابیدن آدمای دل شکسته ای اند اینا به خاطر شرایط و در موندگیشون دل فقط به خدا بستن اینا از همه به خدا نزدیک ترن واسه همین اگه چیزی از خدا میخواین از اینا بخواین براتون دعا کنن
حالا از اینا که بگذریم حرف من اینه، خیلی از ماها تو این مملکت که آدماش همه دلگیر و نا امیدن ،راحت  زندگی همو خراب میکمنیم
نمیدونم چمون شده همه چی رو نقد میکنیم الا خودمونو.
مامان کزت میلی همیشه به میلی میگه میلی با احساس دختر مردم  حق نداری بازی کنی یه جا تقاصشو پس میدی اگه مطمئن نیستی که کسیو تا آخرش دوست داری یا نه پا پیش نذار
پ.ا.ن.و.ش.ت
یک_ اگه از زندگیت سیر شدی یا دنبال هیجان و زندگی اکشنی هستی میتونی بیای خونه ی ما با ما زندگی کنی.مثلا ممکنه صبح که از خواب پا میشی و کورمال کورمال در اتاقو باز میکنی بری بیرون با اولین قدمی که از در اتاق به بیرون میذاری یک دفعه احساس سوزس عجیبی کنی اگه قبلا دچار مار زدگی شده باشی اول فکر میکنی مار نیشت زده یا اگه تو مناطق حاره ای زندگی کنی احساس میکنی تمساح پاتو خورده.اما اگه سرتو مثل آدم پایین بندازی میبینی پاتو کردی تو ظرف آب جوش . اونوقت میگن چرا اینقدر زود عصبی میشی اخه من نمیدونم کجای چنین اتقاقی میتونه با مزه باشه که من بشینم بهش بخندم و از مامان کوزت بابتش تشکر کنم
یا تو خونه ی ما راه رفتن بدون دمپایی حداقل خطری که داره قطع نخاع شدنه از بس این مامانه ما علاقه به طی کشیدن داره البته احتمالا تو زندگی قبلیش طی کشی ،کزتی ،چیزی بوده.
یا دیروز ما کلی زحمت کشیدم میگو تنوری درست کردیم که مادر صدامون میکنه بیا قضاتو کوفت کن من هم همچون اسبی سرکش هینه هین کنان به سمت آشپز خانه میدوم تا نهارم را بخورم که مادر سینیه میگو ها را به دستمان میدهد.به محض به دست گرفتن سینی ابتدا کمی احساس ناخوشایند چسبندگی به ما دست میده و در کسری از  ثانیه این احساس چسبندگی همراه میشه با سوزشی که به وسیله شبکه عصبی یه فیها خالدونمان منتقل میشود
دوم – کتاب شکست شاهانه و آخرین تلاشها در آخرین روزها و جنگ قدرت ها در ایرانو پشت سر هم خوندم که هر سه در مورد در مورد انقلابه به شما هم پیشنهاد میکنم بخونین
سوم- خیلی ها میگن عایشه آخرین زن مهم در تاریخ اسلام بود یه سری کتاب در مورد عایشه خریدم ولی دیگه تا چند ماه آینده فکر نکنم  وقت کنم کتاب بخونم واسه همین با حسرت گذاشتم واسه بعد
چهارم -یه مجموعی کامل از اجرای اصلی آهنگ معروف mon amour  و باز ساختاش خریدم .حدود 12 تا تراکه.اولین تراکش آهنگ اصلیه که همراه با صدای خوانندست. وبه فرانسه خونده شده. مطمئنن همه گوش دادین این آهنگو به نظر من که یکی از میراث های تاریخه بشره البته کاستش تو بازار هست که با اجرا کلود مایکله.توصیه جدی دارم تهیش کنید
پنجم- هستی اونایی دو پستی که نوشتم یکی سفرنامه ی مارکو میلاد و دیگری رویای شبانه(که در مورد تو بوده)فعلا نمیتونم بذارم یا بدم بخونی چون اگه یه روز بری نوشته های داخلش میشه واسم حسرت و اشکمو در میاره
ششم-خدایا چرا با من اینکارو کردی فکر نمیکنم زیاد مقصر باشم که این حقم باشه . کمکم کن ببخشم
هفتم-علی همه اون آرزوهایی که بهت گفتم همونایی که دوباره زنده ام کرده بود یه شبه ازم گرفته شد.میدونم ممکنه بهم بخندی چون دیدی چه جوری شده بودم و ازت با اون همه خستگیت خواستم تا با هام پیاده بیای تا خونه و به حرفایی که تو دلم داشت عین یه شادی پرواز میکرد بهت بگم . مثل بچه ها از اتفاق خوبی که برام افتاده بود برات میگفتم. تو نگران بودی که بازیی که داخلش شدم نابودم نکنه من گفتم نه من دیونه شدم اما همه چی عالیه.

هشتم- هستی؟یا نیستی؟

Posted by ميلاد at 19:43:13 | Permalink | No Comments »

Thursday, July 3, 2008

پشت نگاهی هرز

چند شب پیش اومد سراغم ، صبح رسیده بود همدان ، همون روز عصر زنگ زد گفت میلی یه قرار بذار شام بریم بیرون ببینیمت پسر جون.

.

.

.

رفتیم نشستیم سر اون سکو سیمانی ها و در ماشین باز گذاشتی تا واسه میلی آهنگ یاران الهه رو بذاری آخه میدونستی میلی خاطر وابسته ای به این آهنگ داره. تو  دو تا آب معدنی خریده بودی یکی شو دادی من ، من درشو باز کردمو با همه ی آبی که داخلش بود صورتمو شستم اما تو بطری آبتو گذاشتی کنارت ، آخه تو وقتی سیگار میکشی تند تند تشنت میشه . سیگارتو روشن کردی اما یادت رفت ازم معذرت خواهی کنی و بگی بو سیگارم اذیتت نکنه که اگه میگفتی من ازت میخواستم نکشی. باز منو تو نشسته بودیم و شهرو نگاه میکردیم و رفتیم به اون شبی که تو از من پرسیدی تو با صبا رابطه ای داری منم بهم بر بخورد و با عصبانیت گفتم چرا ضر بیخود میزنی اما تو با همه خشمی که از ماجرایی واهی تو سرت بود پاشدی و با اون قد بلند و هیکل مردونت به من پشت کردی و از اون ارتفاع بلند شروع کردی به نگاه کردن شهر، اما من از عصبانیت و سرما  شروع کردم لرزیدن ولی دلم واست سوخت چون میدونسیم صبا دلش با تو نیست اما تو داری بهش وابسته تر میشی

.

.

.

اولین باری که منو بردی خونه صبا یادته یه آپارتمان شیک که آدم باورش نمیشد خونه دانشجویی باشه.صبا باباش کم کسی نبود از اون تاجرایی که کون دنیا رو پاره کرده بود و بازار کاریش یه قاره بود صبا با دوستش نشسته بود و مزه میپروند. من اما از اون همه هیزی که تو نگاه اون دختر بود گلوم خشک شدوبا نگاهام ازت خواهش کردم زود از اونجا بریم تو بهم خندیدی و با صدای بلند پیش اونا مسخرم کردی.نزدیک بود گریم بگیره ،

 نه از این که پیش اونا مسخرم کردیو گفتی من برم این بچه ننه رو برسونم خونشون بلکه از اینکه هر لحظه طاقتم از موندن تو اون خونه تنگ تر میشه.

فرداش تو رو با صبا بیرون دیدم .صبا از اون مانتو های بدن نمایی پوشیده بود  که اون موقع ها مد شده بود و پوشیدنش جرات میخواست.لباس زیر مشکیش که از زیر مانتوش تو اون تاریکی شب معلوم بود نتونست نظرمو اندازه ی اون نگاه کثیفش

جلب کنه جوری که من ابروهامو گره کردم دیگه بروش نگاه نکردم.

یه شب واسه تاکسی ایستاده بودم که صبا زد جلو پام گفت آقا اجازه میدین بلندتون کنم من روزه بودم و از واحد تربیت بدنی میومدم گفتم مزاحم نباشم گفت خفه شو بیا بالا

به بعثت نرسیده بودیم که گیر کردیم تو ترافیک قبل از افطار

صبا ازم پرسید دوست دختر داری گفتم نه گفت چرا گفتم خوب از آخرین دوستیم که گذشت پیش نیومده که از کسی خوشم بیاد

گفت مگه همه اونایی که دوست دختر دارن با عشق  شروع کردن گفتم تو چه میدونی شاید اینطوری باشه گفت که ما که ندیدم

گفت تو دوستیات چطوری

گفتم خوب با خیالش از خواب پا میشم با خیالش نهار میخورم و با خیالش میخوابم.و وقتی میبینم که از داشتن من خوشحاله از زمین کنده میشم

گفت میدونی از روز اول که دیدمت خیلی به نظرم فانتزی و دوست داشتنی رسیدی

چیزی نگفتم تو اون لحظه اونقدر قند خونم پایین بود که اون روی سگمو به سختی مخفی میکردم

بهم گفت که اگه بگم دوست دارم با هم باشیم باشیم چی میگی

قند خونم افتاد اونقدر که صدای افتادنشو شنیدم اونقدر که نتونستم با احترام جوابشو بدم

گفتم اون موقع بهت میگم که خیلی اشغال و  هرزه ای

قبل از اون که من بگم میخوام پیاده بشم ترمز کرد گفت برو پایین

.

اونقدر عصبی بودم وقتی رسیدم خونه بدون افطاری خوابیدمو ،  موقع اذان از خواب پریدمو یاد تو افتادم ، دلم برات گرفت…

.

.

.

اون شب ازت خواستم بذاری بهش زنگ بزنم تا تو رو از توهمی که برات درست مرده بود در بیارم و تو وقتی شنیدی که پشت تلفن همه چی رو گفت از طرفی پر از خجالت شدی و از طرفی دیگه شکستی

.

این رازی بود بین منو تو اما وقتی دوباره دیدمت پر از لذت شدم که پیروز شدیو موندن با کسی که ریشه ای نداشت ادامه ندادی


پی نوشت


اول – حاج بارنو میشناسین. وبلاگ اونو دلقک و شری رو بینهایت دوست دارم. باران تو آخرین پستش یه مطلب نوشت که دلم خواست شما هم بخونین

باران نوشته بود که:
 بدون اینکه خواسته باشیم، وبلاگ نویسی یه کمک بزرگی  به خیلی از ما کرده. وبلاگ ابزاری شده که خودمون زوایای پنهان شخصیت مون رو بشناسیم یا بهتر بگم، خودمون رو بیشتر کشف کنیم. “نوشتن” کاری یه که اکثریت مردم دنیا از انجام اون عاجز هستن و کسی که می تونه ذهنیاتش رو تبدیل به “کلمه” کنه، یقیناً آدم خوش بختی یه. در واقع از موهبتی برخودار شده که خیلی ها از اون محروم هستن.  ”نوشتن” هم مثل “دیدن” و “شنیدن” یک امکان جدید برای آدم فراهم می کنه. نوشتن از خود باعث میشه که خودت رو بهتر بشناسی و بخش هایی از وجودت رو که هیچ وقت بهش نوری تابیده نشده رو ببینی.



دوم – ما هم داریم حاج میلی میشیم هفته دیگه اگه عمری باشه این موقع تو مدینم واسه هم به بهانه سخت ترین و مخصوص ترین سفر زندگیم  توآخرین پستم قبل از رفتنم در مورد این سفر مینویسم

سوم- یکی داره میره.تنها افسوسم اینه که اگه زود تر پیداش میکردم الان این قدر ناراحت رفتنش نبودم خدا کنه که تا دو ماه دیگه که یر میگرده من از یاد نبره.بخدا برام خیلی عزیزه
چهارم - هستی :
                      

میرم تا تو آروم شبها چشمات بسته شه  

دیوار اطاقت از عکسم خسته شه

میرم تا بارون منو یاد تو نندازه
میرم یه جای تازه میرم یه جای تازه


                           


Posted by ميلاد at 15:28:09 | Permalink | Comments (1) »

Wednesday, July 2, 2008

من از آن روز که در بند تو ام آزادم

   روی فرش دلتنگیام دراز کشیدم تا دوباره تجسمت کنم، تصویرت اما کند جلو میرفت تا منو از اینی که هستم خیالی تر نکنه

   ساعت چهاره دقیقا . بارون ریزی میباره.صدای جیک جیک گنجشکا رو  با دقت گوش میکنم تا در خروش عصر گاهی  خروسها صدایشان که هم آهنگ نازنین  صدا توست گمشان نکنم
  خدا رو شکر با این که امروز خونمون شلوغه کسی مزاحمم نمیشه انگار همه پشت حس قوی من گیر کردن حسی که جز صدای بارون کسی رو به داخل راه نمیده تا من با عطر برگهای خیس خورده از بارون برای تو بنویسم.بنویسم از هستی از زندگی از دل تنگیهای خوب
   این طور بودنو دوست دارم همون قدر که با تو بودنو دوست دارم همونقدر که ازتجسم  چشمهای فریب دهنده ی تو قانعم .نمیترسم از چیزی اما میترسم که دیر بگویی که از چیزی مطمئن نیستی و بگویی که این بازیی بیش  نبود  بازی ای که من تنها به دنبال تو بودم اما تونبودی که نبودی و از اینکه…
   لطفا بایستید اینجا انقلابی بر پاست مردی در هجوم سکوت لذت بخش پر رنگارنگ خاطری تازه، بی وقفه با نفسهایش فریاد میزند ، همان مردی که با خواندن اولین محبت نامه ی تو تا ساعت ها با قلبی تپنده در اتاق کوچکش چون اسبی در بیشه زار های سبز دوید، همان مردی که آن صبح ترسید، همان مرد که از سکوتت لرزید.آن مرد دید اما چشمهایت بود که که با دلش رقصید    شاهدان به پا خیزید به احترام بانویی که جرمش  افسونگریست. او پاک ترین مجرم دنیاست که حکمش  از سکوت کلمات تیز یک خواب زده به دنیا اعلام خواهد شد.
   مرد فریاد کشید تبعیدش کنید این افسونگر را به سرزمینی که خدا میخواهد به سرزمینی که هستی ندارد و هستی میخواهد
   بانو سکوت بر حنجر پر خنجر خود بسته و به کلمات پر هجوم مرد گوش میدهد
   قاضی اما دفاعیه را عاجزنه از بانو میطلبد.
 
پی نوشت :
یک – قطعا این نوشته مخاطب خاص دارد
دو – این سبک نوشتنو دوس دارم اما قطعا این سبک نوشتن حال خاصی رو میطلبه
سه – تو کی بودی ای مسافر که منو در من شکستی
رفتی اما تو همیشه در دل من زنده هستی
تو کی هستی که بیادت باید اواره بمونم

Posted by ميلاد at 13:46:36 | Permalink | Comments (2)

Tuesday, July 1, 2008

مقاومت شکننده

عصر تنها تو خونه نشسته بودم یاد دکتر افتادم، یک سری از کتاب هاش دست من مونده بود ، حوصله دیدنشو نداشتم ، یعنی بعد از اون بحثی که با هم کردیم هنوزم از دستش ناراحت بودم .اما گفتم قبل رفتنم ببینمش چون وقتی من برگردم اون رفته هلند برای فرصت مطالعاتیش.با بد بختی تموم تلفونو برداشتمو بهش زنگ زدم

گوشیو که برداشت همه انرژیمو بردم تو گلوم که بتونم باهاش صحبت کنم  میگم که خیلی از دستش ناراحت بودم .قبل از اینکه بگم واسه چی زنگ زدم  دعوتم کرد که مثل گذشته یه قهوه با هم بخوریم منم گفتم دو روزه قهوهم تموم شده هم میرم یه قهوه میخورم هم اون کتاباشو میدم از شرش راحت میشم.

در خونشون که ماشالا جا نبود مجبور شدم ماشینو چند فرسخ اونورتر پارک کنم در که زدم دیدم برق رفته یک ساعت زنگ زدم که ماشالا در حال مکالمه بودنو پشت خطی هارو جواب نمیداد.بلاخره مرحمت فرمودنو در باز کردن . با چه بدبختی از اون راهرو های تاریک خودمو به در واحدش رسوندم همین که درواحدش رسیدم از پا قدمیه ما برق اومد و کلی بی شانس شخمی خودم فحش دادم

.

.

.

به دکتر گفتم احمد باطبی  فرار کرد آمریکا

دکتر که داشت کتابارو تو جا کتابی میکرد برگشتو به من نگاه کرد الحق که وقتی عینک رو صورتش نیست خیلی قیافه مسخره ای پیدا میکنه

.

.

.

دکتر گفت یه سری فیلم برات بذارم از کوی دانشگاه؛ اون روزایی که درگیریا شروع شد من ارومیه مشغول کارهای عروسیم بودم واسه همین وقتی برگشتم شک شدم.همه ی بچه ها درب به داغونو در دیوارا  خوابگاها هم خونی خبر داشتم که در گیری پیش اومده تو کوی اما این که زده باشن بچه ها رو تیکه و پاره کرده باشن…

.

.

.

اشک تو چشمام جمع شد، دلم که از عصری گرفته بود اما اون لحظه فقط درودیوارای خونی ، درای شکسته، لوازما و شیشه های خورد شده دلمو به درد آورد دکتر میگفت از این پنجره ها خیلی ها پرت شدن پائین خیلی ها که حتی تو جریان درگیری ها اصلا دخالت نداشتن .

.

.

.

ده سال از اون حادثه گذشت اون موقع اونایی که زیر چماقا شکستن هم سن وسال من بودن مثل من بودن منی که وقتی تو خیابون وقتی میدیدم دخترای مردمو عین سگ جمع میکردن بغضم میگرفت و پر خشم میشدم منی که که وقتی میدیدم پسر مردمو از موهاش گرفتنو تو ماشین میکشنش از خدا هم شاکی میشدم منی که امروز بعد از دلم از اون حادثه ها از اون اعداما پر درده

.

.

.

هیچی نگم بهتره

پ . ی . ن . و .ش .ت

اول – احمد باطبیو تنها کسی بود که وقتی دیشب تصویرشو دیدم دلم گرفت، چهرش پر غم بود ، از شبی که حکم اعدام زدن تا اون ده سالی که تو اوین زخم خورد همه ی اینا رو تو چهرش دیدم حتی از خیلی ها که ادعا میکردن زجر کشیدنو ادا در میاوردن جدا میزد

دوم – آقای خاتمی این مسخره بازیاتو جمع کن تو رو جدت فکر کردی کی که مردم دوباره دلشون بخواد تو رییس جمهور بشی تو یا هر کی دیگه چه فرقی به حال ملت داره

سوم _ مشکل ما از دوران اخیر نیست مشکل ما قرن هاست استبداده

Posted by ميلاد at 22:15:44 | Permalink | Comments (1) »